همیشه قسمتی از حقیقت هست که من دارم ازش فرار می‌کنم. نه که کنجکاو نباشم سر در بیاورم و دنبال پاسخ سوال نروم؛ نه که نتوانم تشخیص دهم کفه‌ی کدام منطق و برهان سنگین‌تر است؛ نه که ندانم راست چه است و دروغ چه! می‌روم٬ تشخیص می‌دهم٬ می‌دانم٬ و سپس می‌گریزم. گریختنم را البته هر کس نمی‌بیند. گاهی چنان بی‌رحم مو را از ماست می‌کشم بیرون که انگشت به دهان بمانند. ولی نوبت به خودم که می‌رسد٬ می‌بینم همیشه منِ مقتدری در پس پرده هست که دارد امیدهای واهی٬ خرافه‌های نهان٬ عاقبت‌دانی‌ها و چاره‌نیاندیشی‌ها٬ و بی‌اعتنایی‌ها به عقوبت محتمل را در ذهنم تکثیر می‌کند. می‌شوم همان عالم بی‌عمل؛ همان زنبور بی‌عسل.

می‌گویند عادت خیلی‌ها ست و بدانید که عادت من هم هم… می‌ایستم رو به آینه و چیزی که می‌بینم مثلن چشم درشت و دلربا ست؛ انگار نه انگار ابرو‌های لنگه به لنگه‌ای آن بالا جا خوش کرده‌اند٬ انگار بینی قناس فرسخ فرسخ از این صورت دور است!

Advertisements