ابراهیم ‌خواست ایمان و پایبندیش را به خدای آن وقت‌ها ثابت کند. اسماعیل را برداشت و مستانه به مسلخ برد. بادی هم به غبغب انداخت که «خدا جان؛ اینی که پیشکش آورده‌ام٬ از همه‌ی مال دنیام گران‌قدرتر است.». بعد تاریخ شد روایت نرد عشقی که ابراهیم به خدای آن وقت‌ها باخت. تاریخ شد روایت خدای آن وقت‌ها که پشت چشمی نازک کرد و صلت عاشق خود را سخاوتمندانه بازگرداند. تاریخ اما حوصله‌اش نکشید بنشیند برایتان تعریف کند در قربانگاه٬ کسی با دیده‌ی گریان چشم به چشم معشوق  تیغ به دست و از دلداده فراموشیده‌ای دوخت و گفت: «ببُر عزیز دل. سرم ارزانی عشقت باد!».

*باز تُرُش شدی، مگر یار دگر گزیده‌ای؟ / دست جفا گشاده‌ای، پای وفا کشیده‌ای  (غزلیات شمس)

Advertisements