جلویم را گرفتند. وسط جاده! هیبت و هیاتشان مثل همیشه رعب‌آور و نچسب بود. همه‌ی ماشین را جزء به جزء گشتند. نمی‌دانم برای چه ولی از عملیات تجسسشان فیلم هم می‌گرفتند. بطری خالی آب جوی اسلامی را بو کشیدند مبادا گفته باشد دوستت دارم! دبه‌ی آب داخل صندوق عقب را هم! یادم باشد دفعه‌ی بعد ٬توی دبه٬ نمونه‌ی ادرار بریزم و واکنششان را مطالعه کنم. اولی آمد و پرسید از کجا آمده‌ام و به کجا می‌روم. دومی آمد و کارت خودرو را گرفت و پرسید از کجا آمده‌ام و به کجا می‌روم. سومی ازم خواست در صندوق عقب را باز کنم و بعد پرسید از کجا آمده‌ام و به کجا می‌روم. لابد می‌خواستند بفهمند من به تناقض‌گویی می‌افتم یا نه! من وقتی برادران را می‌بینم معمولن منتظر سوال‌هایی هستم که شأن نزول ندارد. آن‌ها که معلوم نیست چرا و به چه اعتباری پرسیده می‌شود. ولی از نوجوانی یاد گرفته‌ام به همه‌ی سوالات بیجا٬ پاسخ‌های غلط بدهم و رفع تکلیف کنم. از خیلی وقت پیش، بلد شده‌ام سری را که درد نمی‌کند دستمال نمی‌بندند. وگرنه جواب درست و منطقی این که «از کجا آمده‌ای و به کجا می‌روی»  یا «نسبتت با این علیا مخدره چیست» یک «به شما ربطی ندارد» است و تمام. یادش به خیر که همین چند سال پیش٬ تیم ملی کشتی که می خواست برود آمریکا و به انگشت‌نگاری مبتلا شد، فریاد وامصیبتای «وهن آبروی شهروند ایرانی» از تریبون دادخواهی دادخواهان رسمی برخاست. این‌جا اما کسی نبود که به آن حضرت بسیجی که کلاشینکف را نشانه رفته بود سمت راننده‌گان، بگوید: «گور پدر آبرو؛ فقط لطفن سرش را دو وجب بگیر پایین‌تر شازده».

Advertisements