You are currently browsing the monthly archive for ژوئن 2010.

هر وقت می‌خواست از عشق اولش حرف بزند چشمانش انبوهِ اندوه می‌شد. می‌گفت دیگر از او بیزار است. بعد انگار که ناباوری را در نگاه شنونده خوانده باشد٬ شروع می‌کرد به شمردن دلایلی که می‌توانست نفرتش را موجه جلوه دهد. به دلیل‌تراشی که می‌افتاد٬ فالگیری می‌شد که داشت یک به یک کارت‌های طالع را جلوی چشمان منتظر و نگران مشتری زخم خورده از دنیا ٬روی میز جادو٬ می‌چید. تفال به تفال٬ چشم ناامید مشتری را می‌نگریست که ناامید و ناامیدتر می‌شود. این وقت‌ها٬ دلش می‌خواست شکست را بپذیرد. بند را از پای اشک بگسلد و اعتراف کند که تمام این دم و دستگاه کولی‌گری فریب است. او را اصلن چه به فال و طالع و ورد؟! دلش می‌خواست بی‌مهابا برخیزد و زیر میز اسطرلاب بزند و رخت جادوگری را بکند و برهنه بزند به کوچه و خیابان. بدود و بدود تا آن خانه‌ای که حالا یک زن دیگر ٬ناخوانده و اشغالگر٬ شده بود بانوی نخستش. وقتی که رسید٬ همان جا دم در٬ فریاد بزند و حقش را٬ مردش را٬ عشقش را طلب کند. لابد مرد سراسیمه و دستپاچه از خانه بیرون می‌آمد مگر بتواند جلوی آبروریزی را -این رقیب سمج و حسود همیشه‌گی که مرد را از او ربوده بود- بگیرد. بعد او می‌توانست مقابل چشمان خشمگین زنان همسایه که متهمش می‌کردند به بی‌حیایی و آن آبروی خبیث که مثل همیشه آن ور خیابان داشت این پا و آن پا می‌کرد تا دخترک زودتر شرش را کم کند٬ برای آخرین بار خودش را در آغوش مرد رها کند. صورت خیسش را به امن‌ترین سینه‌ای که می‌شناسد بچسباند. با مشت به شانه‌هایش بکوبد و بگوید چیزی را که از فهم این مشتری‌های کودن خارج است: «لعنتی؛ هنوز دوستت دارم. آن‌قدر دوستت دارم که بابت تمام این سال‌های نبودنت٬ از تو بیزارم.»

Advertisements

عشق برای بعضی‌ها مانع اخلاقی ست و برای بعضی‌های دیگر مهار درونی. بعضی‌های اول حریم‌ها را هم که نشکنند٬ باز دل و دستشان یکی نیست. یعنی دلشان می‌خواهد ولی به حکم اخلاق دست می‌کشند؛ تن نمی‌دهند؛ خود را محدود می‌کنند. یعنی متعهدند اما تعهدشان از دل بر نیامده است. یعنی محدود شدن و تعهدهاشان ارادی ست و دارند برایش کالری می‌سوزانند. همین است که آرام آرام خسته می‌شوند٬ احساس اسارت می‌کنند٬ کم می‌آورند یک جا. مجبورند بروند یک دوپینگی بکنند و برگردند. می‌خواهند و چون می‌توانند سرانجام حریم را می‌شکنند. شاید از پس آن شکستن بر نیایند و بگذارند و بروند اصلن. شاید نه حریمی درنوردند و نه پای رفتنشان باشد؛ نروند و بمانند و خموش و خموده به کنج تنهایی بخزند.

آن طرف٬ بعضی‌های دومی هستند که عشق برایشان ناتوانی می‌آورد. بی آن که تصمیمی و اراده‌ای در کار باشد٬ توان حرمت شکستن ازشان سلب می‌شود. فرصتی هم اگر پیش بیاید که مرزی و حصاری را پشت سر بگذارند٬ به‌شان نمی‌چسبد. این‌ها ترکه‌ی اخلاق بالای سرشان نیست٬ تعهدهاشان غیرارادی ست، و عکس اولی‌ها باید برای شکستن و گذشتن کلی کالری بسوزانند. کارهایی را که قبلن می‌کردند و لذت می‌بردند٬ اینک ملال‌آور و گاه عذاب‌آور می‌یابند. بودنشان می‌شود وقف دیگری. بی بودنش دیگر آن‌قدرها سرخوش نمی‌شوند. گویی عشق ٬درونشان٬ کلیدهای غیر را خاموش می‌کند. این بعضی‌ها ظاهرن دارند اخلاقی رفتار می‌کنند ولی در‌واقع ناکردن‌هاشان به ضرب و زور هیچ باید و نبایدِ اخلاقی نیست. رفتارشان ریشه در آب ناتوانی‌های عاشقانه‌شان دارد.

حالا من این‌جا نیامده‌ام که بگویم آن اولی عشق نیست یا این دومی ضعف است. آمده‌ام باز آن جمله‌ای را که یک بار گوشه‌ی گودر نوشتم و توضیحش ندادم٬ بنویسم. بنویسم که جنس خودم را می‌شناسم و فارغ از آن خطکش‌ها که مدام طول و عرض رفتار را اندازه می‌زنند٬ مدام می‌گویند فلان کس غلط است و آن یکی فلانی درست٬ من این بنجل دومی هستم. عشق ٬ناخواسته٬ محدودم می‌کند و موقوف. هان… جمله را هنوز یادآوری نکرده‌ام… این بود: «تنها استعداد و توانایی آدم‌ها برایم مهم نیست؛ عزیزترین‌هایم ناتوانی‌های عزیزی داشته‌اند نیز.»


هفته‌ی تلخی ست این که دارد می‌گذرد؛ شاید بشود گفت تلخ‌ترین در طول یک سال گذشته. در کنارش اما یک مکاشفه‌ی قوی، نو، ناآشنا، و دوست‌داشتنی هم هست انگار. همیشه طول می‌کشید نضج گرفتن چنین مکاشفه‌ای. طول می‌کشید تا من بفهمم فلان تجربه‌ی رنج‌آور به کارم آمده است. باید زمان می‌گذشت و درد از نفس می‌افتاد و من تیغ به دست، شکم خاطره را می‌شکافتم مگر بتوان جراحت را کناری زد و آن بافتی را که مقاوم‌تر از گذشته به نظر می‌رسد دید. باید زمان می‌گذشت و من با موقعیت دردناک مشابهی مواجه می‌شدم تا بفهمم گذارم سبک‌تر شده است و التیامم سریع‌تر. آموخته‌هایم ٬دیر به خودم٬ رخ می‌نمودند.

این بار اما حس نوی همپایی درد است و آموختن٬ دیدن٬ شکافتن. آموخته‌ها گویی ٬شانه به شانه‌ی درد٬ تبسم‌کنان٬ اطمینانم می‌دهند که این رنج و آشفته‌گی درست در همین زمان نیازم بوده است؛ به‌وقتش سراغم آمده. در آستانه‌ی تصمیمی بزرگ، یاریم می‌دهند که بیراهه را راه نپندارم. نگاهم را عوض می‌کنند٬ خودم را به خودم می‌شناسانند٬ رودربایستی‌هایم را سر می‌بُرند، و آب بر آتش تیزم می‌فشانند. زبانه‌های سرکش این آتش که فرو نشستند٬ می‌دانم حساسیت‌هام آرام می‌گیرند٬ کم‌اعتنا می‌شوم. می‌دانم کم‌اعتنا که بشوم، مهربان‌تر هم خواهم شد…٬ پذیراتر هم…

هیچ آینده‌ی دل‌انگیزی قابل تصور نبود. خشمگین می‌شدم و متنفر. احساسم اجازه نمی‌داد تیر نفرتم را سویش نشانه بروم. احساس ٬آشفته٬ بلند می‌شد و پریشان طول و عرض اتاق را می‌پیمود. دقیقه به دقیقه٬ ساعتش را نگاه می‌انداخت و از پشت پنجره٬ خیابان را ورانداز می‌کرد. درمانده٬ می‌نشست و سیگار آتش می‌زد و نفرتش را به هر بازدم دودآلود٬ نثار این و آنی می‌کرد که می‌شد مقصرشان پنداشت. بعد به خودش می‌آمد و می‌دید دارد به همه ٬جز او٬ یک‌نفس دشنام می‌دهد. حالا نه که نداند مقصر اصلی کیست! نه که نداند ضربه به در هم که بخورد٬ انتظار تمام هم که بشود٬ یار به دیّار این دیار نظر لطفی هم که بیاندازد٬ باز هیچ آینده‌ی دل‌انگیزی قابل تصور نیست! نه…؛ ولی احساسم همیشه بچه‌تر از آن بود که برود پی این حساب و کتاب‌ها٬ که بخواهد به فکر آینده و فردای خود باشد. طفلک اوائل این طوری نبودها …! بس که دلش پای پنجره‌‌ی خیابان‌های بی‌رهگذر انتظار کشید، گیسهایش که رنگ دندان گرفت٬ افتاد به سیگار کشیدن؛ دائم‌الخمر شد؛ تزریقی شد حتی و دیگر باید توی این میکده و آن خراب‌آباد سراغش می‌گرفتی.

تئاتر است دیگر! این‌ها هم یک مشت بازیگرند خب. بیهوده دل خوش نکن به آن لبخند معصوم٬ به این نگاه مومن٬ به مونولوگ پرطمطراق٬ به دلداده‌گی٬ به دلشکسته‌گی‌هاشان. این‌ها فقط یک مشت بازیگرند. کارشان اصلن از لحظه‌ای که چهره‌ عوض می‌کنند می‌آغازد…

حالا صحنه را از نو ورانداز کن… دقیق‌تر… آن صندلی را می‌بینی گوشه‌ی سن؟ سهم تو از اعتماد شاید به قدر همین چار تکه چوب و تخته باشد. دندان طمع را بکش و خلاص.

توی اخبار هواشناسی٬ دنبال حقیقت نگرد. بگذار فردا بشود و آسمان خودش برایت بگوید.

RSS خوش نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS نو نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

تقویم

ژوئن 2010
ج ش ی د س چ پ
« مهٔ   ژوئیه »
 123
45678910
11121314151617
18192021222324
252627282930  

چورتکه

  • 91,320