یعنی چه رفته‌ای همنشین سکرِ یک‌شبه شده‌ای؟

یعنی چه بزمِ تراکمِ  شب‌پره؟

… روشنای ناماندگارِ ستاره‌ای در گذار؟

… عطرِ ناماندگارِ پیراهن به جای یاس؟

از کی شب‌بوها حسرت‌خوارِ ورجه ورجه‌ی ملخ شده‌اند؟

حالا من همین‌طور بنشینم کنار دریا و

رسیدن هر زورقِ بی‌سرنشین را نظاره کنم؟

خوب است دیگر شعر از پل شب‌هامان عبور نکرد؟

خوب است شتاب

از شیرینِ هرچه ناغافل و

ناگهان و

بوسه‌های بی‌اختیار گریخت؟

خوب است ابرِ لبالب آمد و تو نبودی و فقط سینه‌ریز از گردن گشود؟

… چارقدِ ماتم به سر کرد و عینک دودی زد و فوقش کمی شب شد؟

خوب است هیچ ناودانی ولی به وصال راز و نیاز باران و طاقت پنجره نرسید؟

خوب است کاشکی؟

… اشکی؟

… شکی؟

آخر پیش‌ترها٬

هر وقت صحبتِ دلِ سرگشته و جفای پای بی‌قرار بود٬

قصه از هجرتِ پروانه و خاموشِ ناگزیر می‌گفتند!

حالا من باید

هم نگران سوختن این شمع لبریز باشم و هم

میلِ پرواز تو به هرجایی همه پیه‌سوزهای فریب؟

هم شب را به سوسوی ترانه سنجاق کنم و هم

حسودِ چراغ سنجاقک و شب‌پره؟

تو بگو

می‌شود شیون بود و تنگ؟

… تاریک؟

… سکوت؟

اصلن خودت بگو

می‌شود گلو به دار سپرد و

گره بر دار فرشی پرنگار ماند؟

تو بگو ولی

نگو نمی‌دانی که شده است

آری، شده است من هم دل به ستاره‌ای دنباله‌دار بسپارم

ستاره‌ای که به جبرِ باد بودن رفته است و ردش

-دقیقه دقیقه-

پای برگ و ساعتِ آسمانِ تمامِ آغازهایم

شماته‌ی تردید کاشته است.

بگذار حالا پس به جستجوی ستاره‌های بی‌دنباله برویم

بگذار به ایستگاهِ واپسین هم اگر رسید٬

دقیقه بلند شود و جایش را دستکم به سال نوری تعارف کند

.

پی‌نوشت: لطفن نگویید متاثر و ملهم از سید علی صالحی است. خودم می‌دانم. از کسی که یک هفته بیشتر است که هر شب و هر شب صالحی می خواند، چه انتظار دارید؟!

Advertisements