از آن آدم‌ها ست که باید عاشقش شد یا ازش متنفر بود ولی نمی‌شود نشناختش؛ نمی‌شود درباره‌اش بی‌نظر ماند. امشب٬ حین بازی اینترمیلان و بایرن مونیخ عادل فردوسی‌پور آن‌قدر متعصب و بچه‌گانه خوزه مورینیو را هتک می‌کرد که خواستم چیزی در مذمت گزارشگری فردوسی‌پور و روسفید شدن امثال خیابانی و شفیع بنویسم. بعد یادم آمد که خب نمی‌شود درباره‌ی مورینیو نظری نداشت. نمی‌شود بی‌تفاوت از کنارش گذشت. باید یا متنفر باشی و یا عاشق. بی‌نوا فردوسی‌پور سمت تنفر تاریخ ایستاده است.

من دلایل زیادی دارم که از مورینیو فاصله بگیرم و احیانن از او خوشم نیاید. او تند و گزنده سخن می‌راند؛ مذهبی ست؛ وسط دعواهای ژورنالیستی راحت جانب احترام را فرو‌ می‌گذارد؛ و به نظر زیاد هم از خود متشکر است. دلایلی دارم که دوستش داشته باشم. مورینیو نشان داده است لاف میان‌تهی نمی‌زند؛ در سخنان تندش همیشه حجم قابل توجهی از راست‌های گزنده وجود دارد؛ به اتکای هوش سرشار و دانش آکادمیک ورزشی ترقی کرده است در حالی که فوتبالیست و ورزشکار محسوب نمی‌شود؛ هزینه‌ی صراحتش متوجه جز خودش نیست؛ منطقش در زمین سبز همواره بر احساسش می‌چربد؛ مغرور است؛ و کم نمی‌خواهد و خواسته‌هاش رویای باطل نیست.

این صفات ثانوی برای من آن قدر اغوا کننده هست که چهار-پنج سال مدام به علاقه‌ام به این آقا ادامه بدهم. لذت می‌برم از دیدن دستان کاردان و مطمئن کسی که تیم‌های متوسط را به آرزوهای بزرگ رهنمون می‌شود. لذت می‌برم وقتی کسی پیدا می‌شود که بازیکن را به خود بازیکن می‌شناساند و از بازیکنان نه چندان گران دیروز٬ سوپر استار می‌سازد. لذت می‌برم از عقلانیت٬ از بی‌پروایی خردمندانه٬ از نگاه تیزبین. از کسی که می‌گوید: «مهمترین مشکل مربیان فوتبال این است که می‌خواهند بازیکنان خود را مقهور عنوان پرطمطراق یا زور بازو و توانمندی‌های قانونی خودشان (مربیان) بکنند نه سرآمدی شخصیت و دانش». بیهوده نیست که منتقدان مورینیو نیز در این نکته با دوستدارانش هم‌رأیند: «بازیکنان تیم‌های مورینیو به عشق مربیشان توپ می‌زنند و برای او بازی می کنند».

Advertisements