از فرط بی‌شکوهی یادم نمانده است بعضی لحظه‌ها را که باید به خاطر آدمی بماند؛ ثانیه ثانیه٬ نکته نکته٬ خط خط. مثلن یادم نیست با صمیمی‌ترین دوست همه‌ی زندگیم کجا و چگونه طرح مودت ریختم. تو گویی چشم باز کردم فقط و دیدم همنشینی٬ یار غاری٬ برادری دارم و حرف‌های تمام‌نشدنی بسیار. یا نمی‌دانم اولین بوسه کی بود و چطور اتفاق افتاد و چه طعمی داشت. یک‌بار٬ یادم هست میانه‌ی لب گزیدنی٬ دیدم انگار چیزی شبیه بوی بوسه گرفته‌اند این‌ لبهایی که تا چند وقت پیشترش فقط به کار خطابه می‌آمدند. نخستین بار که خودم ٬خودِ خودم٬ دست به کار درمان بیماری شده‌ام را نیز به خاطر ندارم. روزی بود که یادم نیست کی و کجا ولی لابد دیگر دستم نلرزید و دیدم آن‌قدر شجاع شده‌ام که بابت جسم و جان دیگران تصمیم بگیرم؛ تصمیمم کم خطا برود؛ تصمیم گرفتنم بهتر از بلاتکلیفی باشد. همه‌ی این اولین‌ها می‌توانستند لحظات شکوهمندی باشند ولی از فرط بی‌شکوهی به خاطر ندارمشان. ناگهان و غافلگیر و نامنتظَر نبوده‌اند. دلم هری نریخته است که برایتان تعریفشان کنم و دلتان بلرزد٬ دیده‌تان تر شود٬ خوابتان بپرد. قصه نداشتند و ناگزیر پایان هم. اصلن نبوده‌اند که پایان داشته باشند؛ گیرم هَپی اِند! همین است که حلاوتشان نوستالژی نشد. همین است که دوستی و بوسه و درمان برایم «بیگ دیل»* نبودند. باز که اتفاق می‌افتند٬ حسرت بار نخست به دل نمی‌نشیند. هر بار تازه‌اند؛ انگار کن امتداد یک جاده‌ی جادویی  شادمانه که به جبر جاده‌گی و سِحر٬ مقصد ندارد و به یُمن بی‌قصه‌گی٬ مبدأ. هر بار٬ رفاقتی که نضج می‌گیرد٬ بوسه‌ای که جوانه می‌زند٬ دردی که خاموش می‌شود٬ من قصه‌ای نو دارم؛ بی‌ زخم حسرتی که سر باز کند و سوزش از سر گیرد. دلم نمی‌خواست این‌طور باشد. دستکم کاش همیشه این‌طور نباشد. اما گویا راز شادمانی‌های مدام من همین بیگ دیل نبودن، بی‌قصه شدن، و بی‌شُکوه ماندن است.

*Big Deal

پی‌نوشت: این‌ها که گفتم نیمه‌ی پر لیوان است. زندگی خود من لبریز است از زخم و حسرت، از رنجی که نوستالژی لعنتی به آدم می‌دهد. مثلن وقتی می‌گویم «بوسه» یعنی دقیقن و به معنی اخص کلمه خودِ «بوسه». یعنی چیزی از عشق و معاشقه و امثال این‌ها نگفته‌ام. چنان بعضی از این لذت‌های نخستین را با جزئیات به خاطر دارم که از جایگزین کردنشان پاک ناامیدم.

Advertisements