خب اگه آدما به حقشون قانع بودن که دعوایی پیش نمیومد. اگه آدما سر یه چیزی مث قانون توافق داشتن که دعوا طولانی نمی‌شد. حتی اگه همین آدما به تفاهم می‌رسیدن که جنگ تکلیف طرف برنده رو روشن کنه٬ دستکم همه شمشیرهاشونو از رو می‌بستن و گوگیجه‌ای در کار نبود. حالا یکی فکر می‌کنه حق باهاشه؛ قانون حق رو به‌ش میده؛ و قانون واقعن پشتوانه‌ی مطمئنیه و میتونه حق من رو به من برسونه. در مقابل یکی دیگه فکر می‌کنه حق باهاشه؛ قانون طرف حق رو به درستی تشخیص نمیده؛ جنگ و چنگ و پنجول تنها آلترناتیوه؛ و من صدام اونقدر بلنده و دندونام اونقدر تیزه که حتمن برنده‌ی جنگ تن به تنم. این شبه‌جنگ تنها خاصیتش فرسایشی بودنشه. معیار محق بودن برای این آدما یکسان نیست؛ یکی حق قانونیش رو میخواد٬ یکی حق واقعی مبتنی بر لیاقت و پشتکارش رو٬ اون یکی هم حق قدسی و الهیش رو. آدماش همسایه‌ن و طبق یه قانون نانوشته ناچارن به همزیستی یا حذف. در ضمن شمشیری از رو بسته نشده تا تو یه میدون نبرد معین٬ تکلیف یه سره بشه. نه به قواعد همزیستی احترامی گذاشته میشه و نه شمشیر برنده‌ای وجود داره تا طرف مقابل رو از وسط نصف کنه! حالا حالاها این دعوا ادامه داره.

Advertisements