بگذریم از این صبح حزین بهار. بگذریم از این باد سرد. بگذریم از دلی که برملا می‌شود روزی و آن روز٬ تلاطم امواج٬ آب خواهد برد از روی این چشمانِ بی‌قرارِ کم‌خروش… اما حالا که باران بی‌چتر داشتیم برای خودمان و سکوت و نهر…؛ یک بوستان داشتیم که جز من با تو و تو با من٬ هیچ هیچ هیچکسِ دیگر سنگفرشش را رج به رج٬ قدم به قدم٬ خاطره خاطره٬ نسروده بود…؛ حالا که دلشوره‌ای مدام داشتیم از حسادتِ لاجرمِ نگاهی غضب‌آلود و ما بُردیم بازی را از او…؛ حالا که ما نجوای نهان داشتیم…؛ مناجات مگو…؛ راز…؛ نیاز…؛ …؛ حالا که باد سرد می‌آید٬ تو بگو… بادِ نیم‌شبی از توأم آرام و بی‌قرار٬ آمیزش اشک و بوسه٬ بیم‌آلودِ یک‌نفسِ امید و آرزو کی دوباره سوی آغوش من ٬بی‌دریغ٬خواهد وزید؟

Advertisements