You are currently browsing the monthly archive for مه 2010.

اولین باری را که به طرفم شلیک شد خوب یادم هست. گلوله صاف آمد٬ سینه‌ام را شکافت٬ قلبم را درید٬ و از پشتم خارج شد. مُرده‌ام؟ …قبول! می‌شد قصه را این طور شروع کنم که «آخرین باری را که نفس کشیده‌ام خوب یادم هست.»؟ … باز هم قبول! به هر حال٬ به نظرم بهتر است آدم همیشه نیمه‌ی پر لیوان را ببیند.

چه کسی گفت گل زرد نبر به میهمانی خاک و باد؟

چه کسی گفت زرد رنگ نفرت است؟

زرد رنگ عشق بود؛

رنگ رخسار من

به صبحِ نبودنت

فراوانند دستگاه‌ها و مکاتب اخلاقی و فراوانتر از آن ارزش‌های اخلاقی. من در عالم واقع هیچ مکتب اخلاقی را نمی‌شناسم که در آن ارزشگذاری‌ها ثابت باشند. غالب افعال٬ ارزش ثابت ندارند و اگرچه معمولن اخلاقی یا غیر‌اخلاقیند٬ تحت شرایط خاص ارزش عکس معمول پیدا می‌کنند. یک مثالش همین دستگاه اخلاقی طب است و مساله‌ی رازداری. پزشکان سوگند می‌خورند رازدار و محرم اسرار بیمار باشند. این رازداری اما در اخلاق پزشکی٬ کم تبصره ندارد. یکیش مثلن در شرایطی ست که بیمار اچ‌آی‌وی مثبت باشد و زیر بار اطلاع دادن به شریک یا شرکای جنسی خود هم نرود. این جا طبیب موظف است شخصن مساله را به اطلاع افراد در معرض خطر (پارتنرها) برساند. یعنی رازداری٬ در چنین موقعیتی نه تنها اخلاقی نیست که عین بی‌اخلاقی ست. شاید بشود گفت آبروی یک نفر در این معادله، ذیل جان و سلامت دیگران قرار دارد.

رازداری فقط در طب نیست که فعل اخلاقی شمرده می‌شود. عرف هم آن را مقبول و مطلوب می‌داند. نیز با معیارهای من٬ رازداری فقط در طب نیست که تبصره بر می‌دارد. وقتی کسی دارد از قبال رازداری من آسیبی می‌خورد که مستحق آن نیست٬ باید راز را فاش کرد. حالا اگر رازداری تحمل و خودداری می‌خواهد٬ عیان کردن اسرار هم گاهی شجاعت می‌خواهد٬ جربزه می‌خواهد. من نداشتم. او را که نتوانستم قانع کنم دست بر دارد از عادت پرلذت. جراتش را هم نداشتم بروم حقیقت را بگذارم کف دست همسرش. نمی‌خواستم هر دوشان را از دست بدهم. الان که داستانِ مگو از پرده برون افتاده است و یکی آش و لاش است از مورد خیانت واقع شدن و دیگری آش و لاش‌تر از ترک شدن٬ من انگار برنده‌ی ماجرام. نه این یکی را از دست داده‌ام و نه اگر بختم بلند باشد و آشتی کنند و طرف زخمی قصه باز برگردد به زندگی زناشویی٬ آن یکی را. می‌توانم سرم را هم جلویتان بالا بگیرم و پز رازدار بودنم را بدهم. فقط خودم را می‌گذارم جای همان طرف زخمی٬ آنی که تا آخر عمر سخت بتواند اعتماد کند٬ او که آمده است و دیده است تعهد خیال باطل بود٬ و می‌بینم کسی که می‌دانست و چیزی نگفت را نمی‌بخشایم. خودم را می‌گذارم جای شمایی که لگدمال شده‌اید٬ شمایی که خیانت را مثل من کم از اچ‌آی‌وی نمی‌دانید٬ و می‌بینم نمی‌توانید از خطاپوشی رازدارانه‌ی من آسان بگذرید.


یعنی چه رفته‌ای همنشین سکرِ یک‌شبه شده‌ای؟

یعنی چه بزمِ تراکمِ  شب‌پره؟

… روشنای ناماندگارِ ستاره‌ای در گذار؟

… عطرِ ناماندگارِ پیراهن به جای یاس؟

از کی شب‌بوها حسرت‌خوارِ ورجه ورجه‌ی ملخ شده‌اند؟

حالا من همین‌طور بنشینم کنار دریا و

رسیدن هر زورقِ بی‌سرنشین را نظاره کنم؟

خوب است دیگر شعر از پل شب‌هامان عبور نکرد؟

خوب است شتاب

از شیرینِ هرچه ناغافل و

ناگهان و

بوسه‌های بی‌اختیار گریخت؟

خوب است ابرِ لبالب آمد و تو نبودی و فقط سینه‌ریز از گردن گشود؟

… چارقدِ ماتم به سر کرد و عینک دودی زد و فوقش کمی شب شد؟

خوب است هیچ ناودانی ولی به وصال راز و نیاز باران و طاقت پنجره نرسید؟

خوب است کاشکی؟

… اشکی؟

… شکی؟

آخر پیش‌ترها٬

هر وقت صحبتِ دلِ سرگشته و جفای پای بی‌قرار بود٬

قصه از هجرتِ پروانه و خاموشِ ناگزیر می‌گفتند!

حالا من باید

هم نگران سوختن این شمع لبریز باشم و هم

میلِ پرواز تو به هرجایی همه پیه‌سوزهای فریب؟

هم شب را به سوسوی ترانه سنجاق کنم و هم

حسودِ چراغ سنجاقک و شب‌پره؟

تو بگو

می‌شود شیون بود و تنگ؟

… تاریک؟

… سکوت؟

اصلن خودت بگو

می‌شود گلو به دار سپرد و

گره بر دار فرشی پرنگار ماند؟

تو بگو ولی

نگو نمی‌دانی که شده است

آری، شده است من هم دل به ستاره‌ای دنباله‌دار بسپارم

ستاره‌ای که به جبرِ باد بودن رفته است و ردش

-دقیقه دقیقه-

پای برگ و ساعتِ آسمانِ تمامِ آغازهایم

شماته‌ی تردید کاشته است.

بگذار حالا پس به جستجوی ستاره‌های بی‌دنباله برویم

بگذار به ایستگاهِ واپسین هم اگر رسید٬

دقیقه بلند شود و جایش را دستکم به سال نوری تعارف کند

.

پی‌نوشت: لطفن نگویید متاثر و ملهم از سید علی صالحی است. خودم می‌دانم. از کسی که یک هفته بیشتر است که هر شب و هر شب صالحی می خواند، چه انتظار دارید؟!

جای شکایت نیست. رابطه معادله‌ی انتخاب‌هاست. انتخاب‌هایی هست که دو نفر را دور می‌کند و انتخاب‌هایی که دو نفر را نزدیک. طرف اول که به طرف دوم بچربد٬ دیگر رابطه فقط به ضرب عادت یا من بمیرم تو بمیری زنده می‌ماند. مشکل معادله‌ی رابطه این است که دو مستوفی دارد. آش دوری و نزدیکی را دو نفر هم می‌زنند. کافی نیست یکیشان فقط در تنور رابطه بدمد. یک روز سرانجام هیزم کم می‌آورد. یک روز عاقبت چشم باز می‌کند و می‌بیند خود هیزم تنور شده است.

این حرف‌ها را قبلن هم شنیده بودم. می‌دانستم. فقط شنیدن دوباره‌اش آزارم می‌دهد. قسمتی* از نگاه انتقادی نویسنده متوجه این طرز تفکر است: «در جمع با کسی باش که می‌توان پز قیافه‌اش٬ متانتش٬ و کاراکتر اجتماعیش را داد و در خفا با کسی باش که از مصاحبتش٬ تنش٬ و بودنش لذت می‌بری.». اسم آن آدم اولی چیزی ست مثل همسر یا دوست دختر و این دومی را اصطلاحن می‌گویند پارتنر یا معشوقه. حالا کیست که نداند این تفکر٬ تفکر زنده‌ و ماندگاری ست؟! راحت هم می‌شود توجیهش کرد. می‌توان گفت وقتی آن دو خاصیت -یکی٬ «وجهه‌ی عمومی» که در حقیقت با سلیقه‌ی جمعی/اجتماعی تعریف می‌شود و دیگری٬ «مقبولیت فردی» که تمایلات و پسندهای شخصی من تعیینش می‌کند- به ساده‌گی در یک نفر جمع نمی‌شود٬ من به خودم حق می‌دهم که رابطه‌ای موازی داشته باشم.

فعلن قصد ندارم بیایم و در ذم و رد این رفتار اجتماعی طومار بنویسم. قصد هم ندارم اینجا دلایلم را برایتان بشمرم که چرا هیچ اعتقادی به این گزاره‌ی اخلاق مدرن که می‌گوید «عقیده‌ی هرکس محترم است» ندارم. فقط خواستم بگویم چه دردی دارد وقتی بفهمی تو آن موجود پزدادنی هستی و نه بیشتر! خواستم بگویم چه دلهره‌ی بی‌نهایتی ست وقتی کنار کسی هستی که چنین باوری دارد! مدام داری با خودت حساب می‌کنی آدم پز هستی یا پارتنر٬ آدم توأمانی†یا آدم بی‌امان٬ ویترینی یا معشوق؟! اگر پزت را ندهند٬ فکر می‌کنی آدم پز دادن‌ها کس دیگر است و اگر پزت را بدهند مضطربی مبادا آدم لذت نباشی!

از سوی دیگر٬ وقتی مطلب را خواندم به نظرم آمد «پز دادن» خودش دوراهی جالبی ست. نقطه‌ی کور رابطه‌ی موازی ست انگار. آدم‌هایی که می‌گویند از ناچارِ عشقِ به دو نفر تن داده‌اند به چنان روابطی٬ می‌بینند جایی هست که یک امتیاز عاشقانه را باید از یک طرف سلب کنند. چیزی هست که دیگر به هر دو معشوق مساوی نمی‌رسد. بالاخره جایی می‌رسد که تو -تویی که دلت می‌خواهد پز داشتن و مالکیت را بدهی- باید انتخاب کنی کدام یکی پز دادنی ست. پاسخ این‌جا روشن است؛ پز آدم معتبر را خواهی داد. اعتبار آن آدم را حالا باز سلایق جمعی و عرفی تعیین می‌کند. پز کسی را می‌دهی که راحت‌تر بشود کردش توی چشم مردم و همین است که اینجا دیگر نه تو مهمی و نه آن آدم؛ مردم و معیارهایشان مهم است! بنابراین یک آدمی همیشه هست که بماند پشت در. حسرت این‌ که بایستند و با صدای بلند بگویند «این مال من است»، به دلش خواهد ماند. دستکم یکی همیشه هست که می‌داند پشت یک در همیشه قفل معطل است و نباید دیده شود. آدم پشت در که باشی٬ می دانی درد دارد… زیاد درد دارد.

——— ——— ——— ——— ——— ——— ——— ——— ——— ——— ——— ——— ———

* گفتم قسمتی از نگاه انتقادی چون قسمت دیگر٬ اعتراض نویسنده است به اولویت دادن معیار «پز دادنی بودن پارتنر» در انتخاب. راستش من با این اولویت مشکلی ندارم. به نظرم «پز دادنی بودن» می تواند تابع صفاتی باشد که پارتنر/همسر/… را برای فرد مقبول‌تر و دوست داشتنی‌تر می‌کند. عکسش کمتر صادق است. کسی را که نمی‌شود پزش را داد یعنی لااقل در جمع نمی‌توان دوستش داشت.

منظور توأم بودن وجه عمومی و وجه فردی ست. یعنی دوست دختر و پارتنر یا همسر و معشوقه هر دو یک نفر باشند. یعنی رابطه موازی در کار نیست.

.

RSS خوش نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS نو نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

تقویم

مه 2010
ج ش ی د س چ پ
« آوریل   ژوئن »
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
28293031  

چورتکه

  • 91,117