اولین٬ مهمترین است. مهمترین بودی وقتی یادت سر صبحی -چشمان که هنوز مردد مانده بودند بین خواب دوشین و بیداری سحر- اولینی بود که وجودم را می‌انباشت. خوب بود آن وقت‌ها. چشم که هنوز نای باز شدن نداشت٬ مخموری خواب که هنوز نپریده بود از سر٬ لبخند می‌آمد و جا خوش می‌کرد کنج لب. می‌دانستم امروزم اگر میهمان مصیبت هم باشد٬ این لبخند نخستین را ستاندن نتواند٬ آن سکر واپسین راز و نیاز شباهنگام می‌آید باز. خوب بود آن وقت‌ها. به آرام نجوایت شبم آرام می‌گرفت؛ صبحم از تو آغاز می‌شد؛ میانه هم که هرچه بود٬ رویا بود.

Advertisements