شوهرش مرد خوبی بود. از این‌ها که اهل زن و زندگیند. نه پیاله‌باز بود و نه منقل‌نشین. عیبش فقط ده نخ وینیستونی بود که در روز می‌کشید. حالا اگر یک شب توی یک مهمانی خانوادگی پیکی هم به سلامتی این و آن بالا می‌رفت٬ ده نخش می‌شد دوازده نخ؛ نه بیشتر. زن اما تحمل بوی تند و مشام‌آزار همان وینیستون لعنتی را هم نداشت. بالاخره بعد از کلی جار و جنجال٬ زن قول ترک سیگار را گرفت. شوهرش را تهدید کرده بود اگر همان روزی نصف پاکت وینیستون را هم ترک نکند٬ حتمن جدا بشود. اجازه داده بود مردک ،فوقش، به وقت مستی یکی دو نخ دود کند.

می‌شود گفت مرد یک جورهایی به قولش هم وفا کرد ولی زن زد زیر قرار و جدا شد. پادرمیانی‌ها هم که افاقه نکرد! آخر بعد از دو سال٬ زندگی کردن زیر یک سقف با مردی که به خاطر نصف پاکت محبوبش، حالا یک دائم‌الخمر تمام عیار شده بود و روزی سه پاکت – به بهانه‌ی همان یک نخ سیگار روی عرق – می‌کشید و آن هم تازه زهرماری توی مایه های اشنو ویژه که دودش بوی سرگین سوخته می‌داد، غیر قابل تحمل بود.

Advertisements