نمی‌توان نوشت. نمی‌توان گفت. شاید فقط بشود سرود آنِ این سه‌ی بی‌نهایت را؛ مستانه‌ی مدهوش وصال٬ بیم و امید تب‌آلود تردید٬ اندوه جان‌فرسای فراق. قطار زندگی من گاه به ایستگاه آن اولی و این آخری می‌رسد. با هر وصال نفسی تازه می‌کند. با فراق‌ها می‌ایستد و می‌ایستد و تعمیری… و باز -به هر جان کندنی که هست- راه می‌افتد سرانجام. سپس بیم و امید را می‌پیماید تا ایستگاهی دیگر. شاید تنها بتوان سرودشان. دستکم شعر توهم ادراک است.

باقی زندگی انگار در خواب عمیق می‌گذرد. رویا هم ندارد یعنی. انگار هدر می‌شود. مرگی ست گویی که در بطن هستی جریان دارد. جریانی ست از جنس توقف. ایستگاه‌ها اما اگر حتی جلوه‌ی توقف هم باشند٬ مجال توقف نیستند؛ از جنس جریانی بیدار و سرشارند. این است که می‌گویم مرگ٬ شبرَوی خفته‌گان بیدارنما ست. این است که حیات می‌شود تردد تردید تا مجال فرو رفتن در روشنا؛ تا ایستادن و ایستادن در لحظه‌‌ای‌ بی‌نهایت.

Advertisements