چراغ که قرمز شد٬ ماشین‌های ردیف اول را ول کردم. ماشین‌های ردیف دوم را نیز. از آن که کجکی ایستاده بود و ٬از قضا٬ به من نزدیک‌تر بود هم گذشتم. مستقیم آمدم سمت تو. زدم به شیشه‌ات. سرت برگشت سوی این دخترک ژولیده که خرت و پرت می‌فروشد سر چهارراه. شیشه را دادی پایین و به من که مجذوب نگاهت می‌کردم لبخند زدی. تو گویی همان دختر شاه پریان بودی که مادربزرگ شب‌ها قصه‌ات را تعریف می‌کند تا بخوابم. حالا رویایم ٬رو‌به‌رو٬ نشسته بود و خدا می‌دانست قرار است چه خواب‌ها از شب‌هایم برباید. چشم‌هایت را می‌خواستم و همان لبخند طناز که دریغش نکردی. مژه‌گانت را به هم زدی و لحنت را کودکانه کردی و گفتی سلام. گنگ بودم و مبهوت ابرویی که آن لحظه تاق آسمان چشمم شده بود. نتوانستم حتی جواب سلامت را بدهم. نفهمیدی چه داشتم با طره‌ای که تاب می‌خورد بر تابنده‌گی صورتت عشق‌بازی می‌کردم! راستی٬ آن آقا که کنارت نشسته بود چطور دلش ‌آمد به جای تو چشم بدوزد به چراغ قرمز؟! این همه وقت هست! این همه چراغ قرمز! این همه چهارراه! می‌تواند وقتی تو را ندارد بیاید ٬دل سیر٬ چراغ‌ها را تماشا کند. تازه اگر خواست بیاید وردست خودم٬ دو تا جعبه فال بدهم بفروشد مگر شاعر شود. لب گشودی و باز با تبسم پرسیدی چه می‌فروشم. گونه‌ام گل انداخت. آب دهانم را قورت دادم. عمیق نفس کشیدم. زبانم باز شد. گفتمت: «بهانه خانم؛ بهانه».

Advertisements