حالا شب‌ها پیش از خواب ٬وقتی دارم پهلو به پهلو می‌شوم٬ فکر می‌کنم کدام خاطره برایت ماندنی‌تر است؛ کدام را فراموشیده‌ای؛ کدام را دوست داری باز بخوانی؛ کدام را حاضری که بنویسی. می‌گردم بین خاطره‌های کم‌شمارمان تا آن لحظه‌های واپسین با بهترینشان هم‌آغوشی کنم و بعد آرام بلغزم به شیرین رویا. صبح که چشم می‌گشایم٬ می‌بینم خاطره‌ای را که هنوز وقتش نرسیده است٬ نساخته بودیمش با هم٬ نادیده مانده است و نارفته٬ دور است و گویی خیلی دور است از اکنون٬ به خواب دیده‌ام.

Advertisements