می‌دانم ٬نه خیلی دور٬ باید بگذارم و بگذرم. مضحک است وقتی آدمی که از دروغ شنیدن بیزار بود تا همین دیروز٬ می‌نشیند و صاف زل می‌زند به آینه و توی چشم کسی که مبهوت دارد نگاهش می‌کند دروغ می‌گوید. شده‌ام آدمی که با دروغ‌های کودکانه‌اش چشمان غمگین و مطیع آینه را تحقیر می‌کند. گاه٬ مرا با چه ترحمی مهربان به تماشا می‌نشیند اما!

باید ٬نه خیلی دیر٬ سر بیاندازم و راه بگیرم و بروم. شبی را زیر چارقد چناری تنها سحر خواهم کرد. با اولین قطاری که توقف کند٬ در دل سپیده گم خواهم شد. چمدانم را در ایستگاه جا خواهم گذاشت. بگذار آفتاب هر وقت خواست سر از بالین مشرق چمدانم بر دارد. جامه‌هایی هست که ٬ناگزیر٬ باید جا بماند و البته آن آینه‌ای که می‌گویند شکستنش شگون ندارد.

Advertisements