نشسته‌ایم دور هم. تلوزیون روشن است و دلنگ دلنگ می‌کند. یک ترازوی دیجیتال هم گذاشته‌اند کنار میز شام که احیانن هرکس خواست قبل و بعد از صرف غذا برود رویش و قرمه‌سبزی زهرمارش شود. صحبتشان پنج دقیقه‌ای ست گل انداخته. عین می‌گوید ۷ کیلو کم کرده است از سه ماه قبل. ب می‌گوید چاق شده است. میم می‌گوید شکم آورده. الف می‌گوید ۸ کیلو لاغر کرده است و هنوز ۲۰ تا اضافه وزن دارد. دیگر نمی‌توانم تحمل کنم. می‌گویم: «بس است؛ هیچ موضوع بهتری جز چاقی و لاغری و وزن ندارید حرف بزنید درباره‌اش؟!». ب لبخند می‌زند و تایید می‌کند و می‌گوید: «موضوع را عوض کنیم.». بعد سکوت فاصله می‌اندازد بینمان. حالا همه تلوزیون نگاه می‌کنند که سیاوش قمیشی دارد تویش همین‌جور الکی‌ الکی «الکی» می‌خواند. نگاهشان توی تلوزیون است اما انگار دارند فکر می‌کنند درباره‌ی چه موضوع بهتری می‌شود صحبت کرد. طولانی می‌شود سکوت لعنتی. دارم به گه خوردن می‌افتم. ناگهان میم در می‌آید و می‌گوید: «این سیاوش قمیشی چه‌قدر چاق شده!». گمانم انتظار داشت به احترامش کلاه از سر بردارم که موفق شده است موضوع بحث را تغییر دهد.

Advertisements