وقتی ٬داغ داغ٬ در گیر و دار یک عشقی و از آن می‌نویسی همه چیز دلخواه است و زیبا. هم خودت از اصالت آمیزه‌ی حس و کلمه لذت می‌بری و هم دیگران را حظی و بهره‌ای ست از خواندنت. آب‌ها که از آسیاب افتاد؛ عشقت که به تاریخ سرشکسته‌گی‌ها پیوست؛ درد عاشقی که خاطره‌ی مخاطره شد٬ بر می‌گردی و می‌بینی حالا همه چیز مستند است و مکتوب. دیگر نمی‌توان زد زیرش و انکار کرد. می‌خواهی از شر گذشته‌ها برهی و گذشته ٬سطر سطر٬ زنجیر شده است انگار به جانت.

حالا من دو روز است دارم مستندات یک عشق را مرور می‌کنم و حالم بد و بدتر می‌شود. از بخت نامبارک٬ شرح عاشقی‌های خودم هم نیست. شرح نرد عشقی ست که دیگران به هم باخته‌اند. هرم و نوشش به کام همان دیگران بوده است و رنج و فغان فراقش سهم من! کم از عاشقانه‌های خودم کشیده‌ام٬ حالا نشسته‌ام و دارم مطایبه با متاع اغیار تعب‌فروش می‌کنم. می‌توان اسم‌های قشنگتری گذاشت برای خودآزاری؛ مثلن شهوت مطالعه٬ کنجکاوی٬ یا حتی فضولی کردن! هرچه نامش باشد٬ خود را آزردن درد دارد و درد نامش درد هم که نباشد٬ می‌خلد؛ می‌گدازد؛ جان به لبت می‌کند.

Advertisements