دکتر لبخندزنان شوخیش را کرد و بیمار لبخندزنان به آن گوش داد. به زحمتش می‌ارزید زیرا دندان‌های دختر قشنگ بود و او بلد بود آن‌ها را چگونه به رخ بکشد. هر فرد شکاک معمولی که با جزئیات زندگی این زن آشنا بود٬ تلویحا لبخند زیبای او را یک ترفند حرفه‌ای تلقی می‌کرد. این حکم زشت و ناحقی بود چون او از وقتی که بچه‌ی نوپایی بود همین لبخند را یدک می‌کشید.

به زبان ساده این زن را می‌شد روسپی شمرد اما پیچیدگی روابط اجتماعی به ما هشدار می‌دهد که احتیاط کنیم و از قضاوت‌های شتابزده و قاطعانه بپرهیزیم؛ مرضی که احتمالا به خاطر اعتماد به نفس بیش از حد نتوانیم از دستش خلاص شویم. بی‌تردید٬ این زن در ازای پول خودفروشی می‌کرد؛ واقعیتی که به ما اجازه می‌دهد بدون در نظر گرفتن عوامل دیگر او را در زمره‌ی روسپیان قرار دهیم. اما با توجه به این تفاوت اساسی که او فقط زمانی با مردی می‌رود که از او خوشش بیاید، می‌توان او را از جمع روسپیان مستثنی کرد.

این زن نیز مانند مثل بقیه‌ی مردم عادی کسب و کاری دارد و باز مانند بقیه‌ی مردم عادی از وقت آزادش برای لذت بردن و ارضای نیازهایش استفاده می‌کند. اگر نخواهیم او را تا سطح یک صفت ساده تنزل دهیم٬ در مفهوم کلی باید گفت که او همان‌طور که دوست دارد زندگی می‌کند و البته لذت زیادی هم از زندگیش می‌برد.

کوری / ژوزه ساراماگو

یک نکته‌ای دارد این نوشته که من گاهی مثالش می‌زنم. هنرمند در پی وجوه افتراق است و دانشمند به دنبال وجه تشابه. دانشمند تشابهات را می شمرد و به اتکای آن‌ها جمع می‌بندد و دسته‌بندی می‌کند تا قوانین طبیعت را استخراج کند. هنرمند (دستکم نوع مدرنش) به پشتوانه‌ی تفاوت‌ها و افتراقات، دسته‌ها را می‌شکند و بند قوانین را از پای مخاطب می‌گسلد. این جاست که من همیشه با هنرمندان فاصله‌ای معنی‌دار دارم.

Advertisements