آن ثانیه‌ی تحویل سال٬ همان وقتی که آدم‌ها به صف ایستاده‌اند سالی را در تابوت بگذارند و تشییع کنند٬ وقتی سرنای نوروز دم می‌گیرد و سالی تمام می‌شود٬ یادم می‌آید آغازهایی هست که در لحظه‌ی پایان نطفه می‌بندد. ۸۸ درس خوبی داشت؛ پایان نه به سوگ و نه به اصرار من قلب ماهیت نمی‌شود. شاید زندگی ٬بخشی از زندگی٬ اصلن تشخیص مرگ باشد. مرگ مغزی را که برای یک آدم٬ یک رابطه٬ یک جریان سیاسی تشخیص دادی٬ بگذار و بگذر. نپذیرفتن یک مرگ بلاهت است و برچسب مرگ زدن بر موجودیتی که هنوز نفس می‌کشد قتل. مرگ پایان است اما می‌شود سری هم زد به بخش زایمان و تداوم هستی را دید. هر مرگ پایانی ست ولی تنها پایانی مرگ مدام است که اصرار بیهوده کنی و زندگیت را بگذاری تا جسدی احیا شود؛ در سوگ مرگی بمیری. حواست هم باشد زود جا نزنی. هر کسی که چشمانش بسته است٬ مرده نیست؛ شاید خوابیده باشد فقط. شاید باید ایستاد٬ جنگید٬ نفس داد و احیا کرد. زندگی شاید اصلن همین تمییز مرگ باشد از حیات.

Advertisements