اکسترن بودم. دستم می‌لرزید. اولین بارم بود. مریض نباید می فهمید این دکتر کارنابلد و ناشی ست. بالای سر پیرزنی ۸۰ ساله حاضر شدم که کانسر مری داشت و راه غذا خوردنش بسته شده بود. فکر کردم نامردمی ست که باید از  قبال رنج این زن لوله گذاشتن یاد بگیرم. اعتنایی نکردم. با تحکم و از موضع بالا خطابش کردم. شنیده‌هایم را طوطی‌وار به خوردش دادم: «مادر جان؛ لوله که رسید پشت بینی قورتش می‌دهی. درد هم داردها! تحمل می‌کنی. فهمیدی؟» راهی نداشت. باید می‌پذیرفت. من از او قوی‌تر بودم. نگاهش ترس داشت. لابد او بهتر از من می‌دانست درد چیست. لوله را فرستادم توی بینی. پیشانیم بابت اولین پروسیجر زندگی حرفه‌ای خیس عرق شده بود. گیر می‌کرد لوله‌ی لعنتی. من بی‌رحمانه فشار می‌دادم. چشمان پیرزن پر از اشک بود. عق می‌زد و به ملحفه چنگ می‌انداخت. ناگهان رد شد. انگار قلبم داشت از ضربان می‌ایستاد. شادی بود؛ از آن شادی‌هایی که بکر نیست٬ به خاطر وقوع یک اتفاق خوب نیست٬ به خاطر کمتر شدن مصیبتی ست که تا لحظه‌ای پیش گریبانت را گرفته بود. اصلن نبودم توی دنیا. یک جایی دورتر از در و دیوار فیروزگر ٬در یک فضای برزخ‌گون٬ غوطه می‌خوردم. نمی‌دیدم. فقط حس کردم دست‌ راستم دارد گرم می‌شود. نگاه کردم. پیرزن نگاهش دیگر ترس نداشت. مهربانی موج می‌زد توی چشمش. دستم را محکم گرفته بود و می‌بوسید؛ غرق بوسه‌اش کرد. من تا آن روز نمی‌دانستم بوسیده شدن دست چه حسی دارد. یاد گرفتم چطور لوله‌ی معده بگذارم. یاد گرفتم وقتی «دوستت دارم» قدش کوتاه‌تر از احساسی ست که دارم هیچ نگویم؛ مهربان نگاهش کنم و دستش را آرام بگیرم و نرم ببوسم.

پی‌نوشت: مدتی نیستم. نمی‌دانم چقدر. باید با خودم خلوت کنم. اگر برایم یادداشتی می‌گذارید انتظار نداشته باشید زود پاسخش بدهم. راستی… دوستتان دارم. ارادت…

Advertisements