فرق زیادی با خدا نداشت. اگر مثلن پانزده سالت بود و تازه سر و گوشت جنبیدن گرفته بود و داشتی گوشه‌ای در همین خطه زندگی می‌کردی و می‌گفتند ناصرالدین پسر محمد شد ناصرالدین شاه٬ خدایت کسی می‌شد مثل او؛ مقتدر و جاودان. مگر غیر از این است که خدا همه‌ جا هست؟ تو تا می‌آمدی هر را از بر بشناسی٬ همه‌ جا پر شده بود از تمثال مبارک همایونی؛ طوری که هیچ رعیتی احساس تنهایی نکند. مگر غیر از این است که می‌گویند خدا از حبل ورید هم به تو نزدیک‌تر است؟ می‌گفتند عیون شاه همه جا پرسه می‌زنند و همه را می‌پایند و دست از پا خطا کنی٬ حسابت با کرام الکاتبین است. مگر غیر از این است که خدا قادر مطلق است؟ میرزا تقی خانی را که به تخت طاووس نشانده بودش٬ به طرفه‌العینی از صحنه‌ی روزگار محو کرد. حالا می‌گویند میگساری کرده بوده و حکم خون فین کاشان را لایعقل امضا کرده است. تو باید فکر می‌کردی خدا هم حق دارد  شبی از شب‌ها بدمستی کند نیز. صفحات تکان‌دهنده‌ی تاریخ را خداوندگاران مست انباشته‌اند. آفرینش اصلن حرکت قلم صنع است در دست مست‌ترین خدایان باری.

می‌دانی آن روزهایی که ناصرالدین شاه مهر بر پای حکم اعدام امیرکبیر نشاند٬ تو نوزده سال بیشتر نداشته‌ای و این همان سن و سالی ست که مزه‌ی خدایی خوب می‌رود زیر دندانت. بعد هم تا بوده٬ تمثال همایونی بوده است و هراس از عیون و خبرچین‌ها و جلال و جبروت متعالی تاج و تخت. قائله‌ی تنباکو هم اگر به ثمر نشست نه از دولتی سر میرزای شیرازی و بخت‌برگشتگی آن تالبوت فرنگی خدانشناس بود که چاکران و غلامان تاب نیاوردند شنیدن شکسته شدن قلیان‌های مزین به تصویر خدا را. فرقی نبود بین این سلطان صاحب قران و آن سلطان صاحب قرآن. چیزی کم نداشت آن شکستن قلیان از دریدن کلام‌الله. خداوند به واسطه‌ی قلیان هم اگر می‌شد باید در اندرونی حاضر می‌بود. بگذریم! اقبالت اگر بلند بود و طول عمری می‌داشتی٬ در سن ۶۵ سالگی خبرت داده بودند که میرزا رضای ملعون شاه را شهید کرد. نمی‌گفتند شاه ۵۰ سال خدایی کرد. می‌گفتند شاه شهید! حالا تو نگاه می‌کردی به عمر رفته و باورت نمی‌شد خدا مرده باشد. مرگ را هم حتی شاید به زمین بی‌خدا ترجیح می‌دادی.

Advertisements