دو تا مساله‌ است. اولن٬ چند سال است دارم می‌نویسم ولی تا به حال این‌قدر نسبت به ساکنان وبلاگستان و اقطاب آن (مثلن گودر) بدبین نشده بودم. تصور کنید اگر چند سال بعد ببینید مثلن دهه‌ی نودی‌های ده دوازده ساله دارند وبلاگ می‌نویسند و از روابط اروتیکشان با مادر و پدرها پرده بر می‌دارند چه حالی می‌شوید تا بفهمید من الان چه حالیم. تا چند وقت پیش البته خیلی از این حرف‌ها را می‌گذاشتم پای تخیل قوی  دوستان بلاگر. حالا اما به دلایلی وقتی یکی می‌آید می‌گوید «ما اگر لایک می‌زنیم پای یک نوت گودر یا نظر می دهیم زیر فلان پست وبلاگ برای آن است که نویسنده را از توی هال بکشیم روی تخت‌خواب» و دیگران هم برایش کف و سوت می‌زنند٬ حرف این را و واکنش آن‌ها را اصلن شوخی نمی‌گیرم. ورق برگشته است. دیگر فکر نمی‌کنم همه چیز تخیلی ست. دیگر هم فکر نمی‌کنم هست ولی استثنا ست. آنی که تخیلی بود خود من بودم!

ثانین نمی‌دانم چرا مدام می‌آیند می‌گویند «ترسا جان ما فکر می‌کردیم تو از نسوانی٬ زنی٬ مونثی». دوست گرامی؛ این حضرت ترسا که می‌بینید با آن شکم ورقلمبیده لم داده است بر مسند و راه به راه فتوا صادر می‌کند نه تنها زن نیست٬ نه تنها فمنیست نیست که بعضن یک جورهایی ماسکولیست هم هست. یعنی زن بودن برای ما و تیره و طایفه‌مان عین فحش می‌ماند. از تنی چند از دوستان پرسیدیم که چرا ممکن است خوانندگان چنین خبط عظیمی در شناسایی جنسیت ما بکنند که گفته شد یحتمل به دلیل آن تصویر بالای صفحه باشد. من هنوز قانع نشده‌ام که تصویر فوق خواننده را دچار سوءتفاهم کرده باشد. خود ما که نگاهش می‌کنیم یاد غلام‌بچه‌گان صومعه‌مان می‌افتیم. اما به هر حال فعلن در شش و بش آنیم که آن تصویر را با این یکی عوض کنیم. وانگهی این هم آدم را یاد مردانه‌گی می‌اندازد و هم امن‌تر است. آخر می‌دانید؟ من هنوز فکر می‌کنم وبلاگستان  ایدز دارد. فقط مانده‌ایم تصویر جدید مبادا ٬زبانمان لال٬ سیاسی باشد. لذا فی‌الحال بسی مردد و دودلیم.

Advertisements