You are currently browsing the monthly archive for مارس 2010.

عشق به دختر همسایه از آن فانتزی‌ها ست که خیلی‌ها دارند. دیدن فیلم فارسی و شنیدن ترانه‌های دم‌دستی هم که کم به آتش فانتزی نمی‌دمد. برای من که اما چند سالی عاشق دختر ترگل ورگل هاشم -همسایه‌ی نخراشیده نتراشیده‌ی طبقه‌ی پایین آپارتمان قبلیمان تو دروازه غار- بودم٬ داستان دیگر محدود به تخیلات دیر و دور نیست. دفعه‌ی اول که دلم هری ریخت٬ نه من روی بام کفتربازی می‌کردم و نه او داشت رخت‌ها را از روی بند جمع می‌کرد که چشممان بیافتد ناگهان به هم و ناگهان‌تر عاشق نگاه اول شویم. نذری هم نیاورده بود دم در خانه که من دور از چشم ننه‌ام کاسه‌ی شله‌زرد را از دستش بقاپم و بگویم زحمت کشیده است و دعوتش کنم توی چاردیواری نم‌کشیده‌ی خودمان. اوباش محل هم وقتی تغار ماست دستش بود و از بقالی بر می‌گشت متلک بارش نکرده بودند که من رگ گردنم بشود این هوا و یقه چاک کنم و یک خم گنده لات‌های سر گذر را بگیرم و به خاطرش یک کتک مفصل نوش جان کنم که غیرت و ناموس‌پرستیم دلش را ببرد. شاید مشکل اصولن این بود که دیگر دروازه غار آن دروازه غاری نبود که معمولن تصویرش به ذهن خطور می‌کند. آخر تا همین چند سال پیش که ما ساکن یکی از معمارسازهای پنج طبقه‌اش بودیم٬ اسمش بود میدان شهید هرندی. حالا می‌توانید از اول تصوراتتان را اصلاح کنید و از نو بخوانید. اصلن فکر کنید دروازه غار ما نه و همان نیاوران شما!

دفعه‌ی اول که هم را دیدیم٬ دل من که هری نریخت هیچ٬ اصلن جز چند کک و مک و یک دماغ زشت چیزی به چشمم نیامد. بعد به اقتضای همسایگی ٬ناگزیر٬ بیشتر هم را دیدیم و از درد بی‌درمان بی‌یار ماندن به خود قبولاندم که دختر هاشم هم خوش صورت است و هم خوش سیرت. بعد که میانه‌مان جور شد٬ به‌ش گفتم توی همان نگاه اول یک دل نه صد دل عاشقش شده‌ام. دیدید که برایتان شمردم نگاه اول کجاها اتفاق نیافتاد. راستش دلیلش این است که حتی نمی‌دانم نگاه اول دقیقن کی و کجا بود ولی کمپلمان‌های عاشقانه منطق خودش را دارد و آدم نباید هیچ‌وقت از صرافت این‌که نگاه اول با معشوق یک نگاه مقدس و آسمانی بوده است بیافتد. وقتی خود عشق یک دروغ مباح باشد٬ دروغ‌های عاشقانه ٬دیگر٬ مثل اکسیژن می‌ماند برای رابطه. گفتم او را در نگاه اول عاشق شدم و دختر هاشم هم هیچ نپرسید کی و کجا. گمانم پذیرفت و نگذاشت مستی شنیدن جمله‌ی عاشقانه‌ام با تردیدهای فلسفی نابه‌جا بپرد. چند سالی با هم بودیم و من موفق شدم چند ماهی از آن چند را دل در گروی عشق دختر هاشم داشته باشم. از آن به بعد عشقم در واقع عشق به هاشم بود که کار و کاسبی سکه‌ای داشت و کک و مک‌های دخترش را می‌شد به جیب پر پدر بخشود.

حالا من هرچه از عاشقی دختر همسایه دارم بر می‌گردد به همان چند ماه. آن روزها به خاطرم هست که چه تقلایی می‌کردم او را به هر چه می‌خواهد برسانم. خواسته‌ها ٬آن اول‌ها٬ کوچکند و عاشق‌ها هم که همیشه پر حرارت! مثلن وقتی یک روز در اوج دعوا و شاخ و شانه کشیدن٬ چشم دوخت به چشمم و گفت دیگر نمی‌خواهد ریختم را ببیند و گورم را گم کنم و حق ندارم دنبالش بروم٬ مجبور شدم یک شب تا صبح را روی نیمکت پارک بخوابم تا به خواسته‌اش برسد. شما حساب کنید؛ هیچ راه دیگری نداشت. من حتی اگر راه خودم را می‌رفتم تا خانه٬ او فکر می‌کرد دنبالش افتاده‌ام. این دعواها بین عشاق پیش می‌آید ولی عوارضش وقتی که همسایه باشند دو چندان می‌شود. آن روزها عشقمان تند بود و فردایش که فهمید من و نیمکت پارک چه همزبانی کرده‌ایم٬ دلش رفت و عاشق‌تر شد و سوال پیچیده‌ی فلسفی هم نپرسید باز که حماقتم عریان شود. من هنوز البته نمی‌دانم که عشق همان حماقت است یا احمق‌ها عاشق می‌شوند یا احیانن عشق عاشق‌ها را احمق می‌کند؟ به هر حال عشق که همیشه عشق نمی‌ماند. بعدترها که می‌خواهی بپیچانی می‌بینی همسایه بودن چه مصیبتی ست. نمی‌توانی دروغ بگویی که خانه نیستی و الان توی شرکت گرفتاری و پدرت مریض است و همین الان مهمان خراب شده است سرتان. باید دروغ‌های حرفه‌ای‌تر ببافی و تازه وقتی یکی از آن خالی‌های اوریجینال را بسته‌ای هم ناگهان می‌بینی دستت رو شد چون مادرت ٬از همه جا بی‌خبر٬ حین یک گپ و گفت ساده‌ی خاله‌زنکی با دختر همسایه تشت رسواییت را انداخته است از بام پایین.

کمر هاشم که زیر بار وام و قرض و نزول شکست٬ دیگر چیزی از عشق ما هم نماند. قهرمان شدن کار ساده‌ای ست وقتی فقط باید با گنده لات‌های محل دست به گریبان شوی و فوقش دو تا سیلی آبدار و حتی تیغی بخوری. قهرمان شدن تا وقتی فقط پای ناموس‌پرستی و رگ غیرت در میان باشد سخت نیست. قهرمان بودن آن وقتی سخت می‌شود که باید حوالی میدان هرندی فعلی و نه دروازه غار سابق پا پیش بگذاری و بروی خواستگاری دختر مردی یک لا قبا با کلی چک‌های برگشتی و انتظار حکم جلب. آن وقت‌ها که دروازه غار برای خودش دروازه غاری بود٬ به قهرمان‌ها می‌گفتند مرد. حالا کسی برای مردانه‌گی تره هم خرد نمی‌کند. یک جورهایی حتی مرد بودن دروازه غار عار است. وقتی به آسانی می‌شود از این گوشه‌ی تهران نقل مکان کرد و رفت آن گوشه و گم شد و هیچ‌کس هم نیست توی این شهر بی در و پیکر بشناسدت٬ دیگر بدنامی در کار نیست. بدنامی نامردی فقط می‌ماند برای فیلم فارسی‌های سیاه و سفید و تمام. نامردی هم مثل مردانه‌گی٬ مثل عشق دختر همسایه می‌شود یکی از نوستالژی‌های دهه‌ی سی-چهل که مردم نمی‌دانند چرا از شنیدنش حس خوبی پیدا می‌کنند.

Advertisements

وقتی ٬داغ داغ٬ در گیر و دار یک عشقی و از آن می‌نویسی همه چیز دلخواه است و زیبا. هم خودت از اصالت آمیزه‌ی حس و کلمه لذت می‌بری و هم دیگران را حظی و بهره‌ای ست از خواندنت. آب‌ها که از آسیاب افتاد؛ عشقت که به تاریخ سرشکسته‌گی‌ها پیوست؛ درد عاشقی که خاطره‌ی مخاطره شد٬ بر می‌گردی و می‌بینی حالا همه چیز مستند است و مکتوب. دیگر نمی‌توان زد زیرش و انکار کرد. می‌خواهی از شر گذشته‌ها برهی و گذشته ٬سطر سطر٬ زنجیر شده است انگار به جانت.

حالا من دو روز است دارم مستندات یک عشق را مرور می‌کنم و حالم بد و بدتر می‌شود. از بخت نامبارک٬ شرح عاشقی‌های خودم هم نیست. شرح نرد عشقی ست که دیگران به هم باخته‌اند. هرم و نوشش به کام همان دیگران بوده است و رنج و فغان فراقش سهم من! کم از عاشقانه‌های خودم کشیده‌ام٬ حالا نشسته‌ام و دارم مطایبه با متاع اغیار تعب‌فروش می‌کنم. می‌توان اسم‌های قشنگتری گذاشت برای خودآزاری؛ مثلن شهوت مطالعه٬ کنجکاوی٬ یا حتی فضولی کردن! هرچه نامش باشد٬ خود را آزردن درد دارد و درد نامش درد هم که نباشد٬ می‌خلد؛ می‌گدازد؛ جان به لبت می‌کند.

یادت باشد دفعه‌ی بعد اگر نمی‌خواستی ناگهان٬ مصمم٬ و لاقید در آغوشت بکشم و لبت را بوسه باران کنم٬ اخم نکنی؛ عصبانی هم نشوی. این دفعه بختت یاری کرد که دستانم خیس بود از شستن ظرف‌های بی‌اجازه. رطوبت تردید هم که می‌دانی؛ هنوز در دلم خشکیدن نگرفته بود. ورنه٬ ابرو‌های گره کرده و چشمان خشمگین چنان بی‌حساب زیبایت می‌کند که نادیده گرفتنشان از عهده‌ خارج است. این دفعه چشم از چشمانت دزدیدم و نگاه را دوختم به زمین زیر پا. دفعه‌ی بعد شاید عنان اختیار از کف برود. تهدیدم را جدی بگیر لطفن و کمی کظم غیظ کن.

دکتر لبخندزنان شوخیش را کرد و بیمار لبخندزنان به آن گوش داد. به زحمتش می‌ارزید زیرا دندان‌های دختر قشنگ بود و او بلد بود آن‌ها را چگونه به رخ بکشد. هر فرد شکاک معمولی که با جزئیات زندگی این زن آشنا بود٬ تلویحا لبخند زیبای او را یک ترفند حرفه‌ای تلقی می‌کرد. این حکم زشت و ناحقی بود چون او از وقتی که بچه‌ی نوپایی بود همین لبخند را یدک می‌کشید.

به زبان ساده این زن را می‌شد روسپی شمرد اما پیچیدگی روابط اجتماعی به ما هشدار می‌دهد که احتیاط کنیم و از قضاوت‌های شتابزده و قاطعانه بپرهیزیم؛ مرضی که احتمالا به خاطر اعتماد به نفس بیش از حد نتوانیم از دستش خلاص شویم. بی‌تردید٬ این زن در ازای پول خودفروشی می‌کرد؛ واقعیتی که به ما اجازه می‌دهد بدون در نظر گرفتن عوامل دیگر او را در زمره‌ی روسپیان قرار دهیم. اما با توجه به این تفاوت اساسی که او فقط زمانی با مردی می‌رود که از او خوشش بیاید، می‌توان او را از جمع روسپیان مستثنی کرد.

این زن نیز مانند مثل بقیه‌ی مردم عادی کسب و کاری دارد و باز مانند بقیه‌ی مردم عادی از وقت آزادش برای لذت بردن و ارضای نیازهایش استفاده می‌کند. اگر نخواهیم او را تا سطح یک صفت ساده تنزل دهیم٬ در مفهوم کلی باید گفت که او همان‌طور که دوست دارد زندگی می‌کند و البته لذت زیادی هم از زندگیش می‌برد.

کوری / ژوزه ساراماگو

یک نکته‌ای دارد این نوشته که من گاهی مثالش می‌زنم. هنرمند در پی وجوه افتراق است و دانشمند به دنبال وجه تشابه. دانشمند تشابهات را می شمرد و به اتکای آن‌ها جمع می‌بندد و دسته‌بندی می‌کند تا قوانین طبیعت را استخراج کند. هنرمند (دستکم نوع مدرنش) به پشتوانه‌ی تفاوت‌ها و افتراقات، دسته‌ها را می‌شکند و بند قوانین را از پای مخاطب می‌گسلد. این جاست که من همیشه با هنرمندان فاصله‌ای معنی‌دار دارم.

یک حائل شیشه‌ای ست میان من و تو. نازک است و شفاف. هم صدایمان به گوش هم می‌رسد و هم نگاهمان در هم می‌خزد. شیشه اما شیشه است؛ ترک نمی‌خورد. شیشه مان چون مرزبانی صلب و قانون‌شناس‌٬ استاده٬ راست قامت -درست وقتی کوله بسته‌ و مهیا خود را در آستان جغرافیایت می‌یابم- عنود و خود‌کام٬ پای جواز عبورم مهر فاصله می‌کوبد.

سیب افتاد و به همین ساده‌گی نیوتون جاذبه را اختراع کرد. او میلیارد‌ها سیب را که تا آن روز میان زمین و هوا معلق و معطل مانده بودند از بلاتکلیفی نجات داد. از قرار معلوم اختراع نیوتون برای سیب‌ها به اندازه‌ی کشف پنی‌سیلین برای بنی بشر ارزش داشته است. هنوز که هنوز است سیب‌ها دارند ٬شب و روز٬ دعا به جان پدر و مادر نیوتون می‌کنند. آن‌ها خوب می‌دانند اگر به جای نیوتون مثلن مندل نشسته بود پای درخت٬ فقط شجره‌نامه‌شان را در آورده بود و ژن‌شان را اختراع کرده بود. با ترسیم شجره‌نامه نه تنها چیزی عاید سیبی نمی‌شد٬ بعید نبود اسرار خانواده‌گی سیب‌ها هم رسوای عالم شود حتی. آن هم تازه سیب که آبرو و حیثیت اجدادی برایش از نان شب واجبتر است! اگر داروین بود الان همه می‌دانستند چطور نخود سیب شده است و چطور سیب‌ها در آینده هندوانه می‌شوند. از آن به بعد شاید دیگر کسی جرات نمی‌کرد  زیر هیچ درخت سیبی بنشیند که مبادا٬ ناغافل٬ به جای سیبی معمولی یک سیب تکامل یافته ،هندوانه‌ای رسیده یعنی، روی سرش فرود بیاید. اگر یک سیب گندیده پس کله‌ی آیزا برلین می‌خورد هم احتمالن آیزا مثل خیلی از ما پایش را می‌گذاشت رویش و لهش می‌کرد و می‌رفت به مسائل اساسی‌تر بشری فکر کند و باز دست سیبها خالی می ماند.

در تاریخ سیب ها آمده است آن سیب فداکار که روی سر نیوتون فرود آمد٬ هوشمندانه قربانی خود را انتخاب  کرده بود. معتقد بود برای خدمت به همنوعان فرصت مرگ را هم حتی نباید از دست داد. بنابراین تصمیم گرفت اولین و آخرین سقوطش روی سر نیوتون باشد. همین است که اکنون اگر نیوتون یک جورهایی فلمینگ دنیای سیبی به شمار می‌آید٬ آن سیب هم برایشان در مقام قدیس قرار دارد. ملقب است به سیب شهید. سیب‌ها به فرزندانشان داستان زنده‌گی او را باز می‌گویند و یادشان می‌دهند که می‌شود در عالم هستی راهی جز پلاسیدن یا خورده شدن هم رفت. سیب شهید را سیبی نیست در دنیا که نشناسد. اکثرشان بر این باورند که سیب شهید آدم بزرگی بوده است. ایمان دارند اگر او نبود که به نیوتون راه را نشان بدهد٬ الان همه‌شان پا در هوا مانده بودند؛ سرنوشت وحشتناکی که لرزه بر اندام هر سیب مومن و معتقدی می‌اندازد.

RSS خوش نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS نو نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

تقویم

مارس 2010
ج ش ی د س چ پ
« فوریه   آوریل »
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031  

چورتکه

  • 91,320