«معذرت می‌خواهم که این مدت بد بودم. آن‌قدر کار ریخته بود روی سرم که شده بودم یک سرگیجه‌ی متحرک.» این جمله‌ها را گفتی و جوابت دادم به لبخند که «حالا تو مگر کار نریخته باشد روی سرت خوبی با من؟!». قهقهه زدی و من باز فراموشم شد تصمیم گرفته بودم این بار که این تلفن عزلت‌گزیده‌ی کم‌صدا زنگ خورد و تو بودی٬ رو ترش کنم و جواب سربالا بدهم و به زبان بی‌زبانی حالیت کنم ترجیح می‌دهم صدایت را نشنوم دیگر. اصلن تا گفتی «سلام»٬ گشاده‌رو شدم و الفبای زبان بی‌زبانی از خاطرم رفت. چشمهایت را خوب می‌شناسم. شرط می‌بندم داشتند برق می‌زدند وقتی تعریف می‌کردی دکتر مجد پشت تریبون کنگره ٬در مقابل آن همه گوش٬ گفته است «این دختر من است که کنگره‌ی با این عظمت را برگزار کرده.». نمی‌دانم حواست بود یا نه که سه ربع ساعت ٬یک‌نفس٬ ریز به ریز کنگره‌تان را برایم تعریف کردی. نمی‌دانم حواست بود یا نه که چه از آن همه اعتماد به نفس نوبازگشته‌ات خوشحال بودم و چه از دعوت نشدن به مراسمی که برایت زیاد مهم بود غمگین.

می‌شد سرم را بیاندازم پایین و بیایم. از تو چه پنهان؛ ترسیدم. می‌دانستم خوشحال نمی‌شوی. جایی که پدرت هست و استادت٬ تو فقط از رو در رو شدن با من خجالت خواهی کشید. بماند که پدرت و استادت از دیدنم ذوق‌زده هم می‌شوند -ذوق‌زده‌تر از حضور در کنگره حتی- و این را تو بهتر از هر کس دیگر می‌دانی. حرف که می‌زدی٬ شرح ماوقع که می‌دادی٬ آن‌وقت که شده بودم سراپا گوش٬ هم دلم جایی در میانه‌ی خشم و حسرت و غم می‌لولید. سال ۸۴ وقتی انتخابم کردند به عنوان برنده‌ی فلان عنوان سال و غرق شادی بودم٬ تو نبودی تا شادیم را بگذارم وسط و بگویمت بنشین با هم نگاهش کنیم. بغضی آرام آمد و نشست کنج گلویم وقتی یادم افتاد دلم بعد از چند ماه دوری طاقت نیاورد و زنگ زدم و برایت کمی تعریف کردم و تو چه سرد بودی و من چه یخ زدم. همان شد که از آن به بعد شادی‌هایم را برداشتم و گذاشتم روی طاقچه‌ی گوش‌های بیگانه؛ پهنشان کردم وسط سفره‌ی آغوش نامحرمان؛ نوشتمشان برای آن‌ها که آمده‌اند تنها از خیابان حرف‌هام لمحه‌ای عبور کنند.

Advertisements