دلم خسته است و گرفته است

حلقوم من را و نبض از نبضش نمی‌کند فرار و نمی‌زند

خود را به بی‌خیالی و ٬از اعماق٬ انگار سهره‌ای سودای پر زدن دارد و می‌پرد

مستی از سر بهار و زمستان ٬چه بی‌خبرِ حتی پاییز٬ تقویم را مالامالِ خویش کرد و دزدید و گریخت

عاقبت٬ نبض از نبضِ عاقبت

Advertisements