اصولن من آدم خوش‌عکسی نیستم. زیباترین عکسی که دارم مال ۱۸ سالگی ست و روزی که نوشین -دوست خاله‌ام که امریکا زندگی می‌کند- مهمانمان بود. آن روز اولین و آخرین باری بود که نوشین سی ساله‌ی جذاب‌ (و من فکر می‌کردم سی سال یعنی خیلی) را از نزدیک دیدم. اصولن من آدم عکس‌ببینی هم نیستم. آن عکس اما فرق می‌کند. اگر قرار بود یک تیپ و قیافه برای تمام عمرم انتخاب کنم همان تیپ و قیافه‌ای را انتخاب می‌کردم که توی همان عکس است. یعنی خیلی قربان قیافه‌ام می‌روم وقتی آن تک عکس را می‌بینم و تبعن خیلی هم پیش می‌آید که عکس را اگر دم دستم باشد دوباره نگاه کنم. این شد که من اگرچه یک بار بیشتر نوشین را در عمرم ندیده‌ام اما از خیلی‌های دیگر بیشتر دیدمش. او هنوز همان زن سی‌ساله‌ی جذاب در عکس محبوب من است و حالا من دارم از او پیرتر و پیرتر می‌شوم. نوشین چند سال بعد از آن عکس تاریخی ازدواج کرد با یک آقای دکتر ایرانی که می‌گفتند متخصص بیهوشی ست و توی امریکا طبابت می‌کند. خاله‌ام می‌گفت شوهر نوشین یک خانه‌ی آن‌چنانی دارد تو بورلی‌هیلز و بی ام و انداخته است زیر پای زنش و لباس را فقط از فلان‌جا تهیه می‌کند. خاله‌ام می‌گفت شوهر نوشین خیلی آقاست و من فکر می‌کردم احتمالن منظور خاله‌ام باید این باشد که شوهر نوشین خانم جذاب ٬بدمذهب٬ خیلی پولدار است.

گفتم نوشین! کسی آن برنامه‌ی بهروز افخمی را یادش می‌آید که یک سری مصاحبه بود درباره‌ی خرمشهر روزگار جنگ؟ من ۵-۴ دقیقه‌اش را دیدم و همان چند دقیقه دو سه سال است که دارد توی ذهنم مدام مرور می‌شود. یکی که نمی‌دانم که بود و خرمشهری بود و از قضا خوش‌صحبت و بگو بخند بود و از قضاتر وقتی تانک‌های عراقی تازه از راه رسیده بودند همان‌جا توی خرمشهر بود (یا بوده است یا بوده بوده است!)، داشت می‌گفت بعثی‌ها حمله که کردند، توی خیابان همه سرباز شده بودند. نگاه می‌کردی می‌دیدی این آقا تا دیروز سلمانی داشت و آن یکی مکانیک بود و این یکی کارمند بانک اما حالا همه‌شان اسلحه به دست گرفته بودند و شده بودند سرباز. یک لحظه نخوانید ادامه‌ی مطلب من را. چشم ببندید و صحنه را تصور کنید. یک اتفاقی افتاده است که همه هم‌شکل شده‌اند. ظرف چند ساعت تغییر شغل داده‌اند. فراموش می‌کنند چه بودند و سودایشان چه بود. آرزویشان ناگهان یکی می‌شود. می‌جنگند. جان می‌دهند. چرا؟

چون به نظرم شوهر نوشین خیلی مایه‌دار بود و نوشین هم از او زیاد می‌خواست؛ خانه، ماشین، لباس و خیلی چیزهای دیگر. آخرین قلمش این بود که از شوهرش خواست همه‌ی دانش پزشکی را کنار بگذارد و قبول کند نوشین یک بیماری مهلک دارد. در اصطلاح به این بیماری که آدم هیچ دردی ندارد ولی فکر می‌کند یک چیزیش شده است می‌گویند دیلوژن (هذیان) سوماتیک. حق با نوشین بود چرا که انگار دیلوژن سوماتیک او واقعن مهلک بود و سرانجام کار دستش داد. بعد از آن که جواب همه‌ی آزمایش‌ها و گرافی‌های نوشین طبیعی گزارش شد٬ همسرش را تحت فشار گذاشت که تو فکر می‌کنی من نمی‌فهمم که آنزیم کبدم یک کم دارد خارج می‌زند و باید ته و توی این مشکل کبدی را در بیاوری. شوهرش هم قسمش داد که این بالا بودن جزئی آنزیم هیچ اهمیتی ندارد که البته نوشین خانم راضی نشد. متخصص گوارش هم گفت تنها راه قطعی که نوشین بفهمد هیچ چیزیش نیست بیوپسی (نمونه‌برداری) کبد است که البته به‌صرفه نیست. نوشین هم مرغ یک پایی بود که البته اصرار کرد در اسرع وقت بیوپسی شود. القصه، نوشین را بیوپسی کردند و گزارش پاتولوژی نشان داد کبد سالم است. فقط مساله این است که خود نوشین خانم تا همین امروز نمی‌داند که کبدش مشکلی نداشته است. نوشین ۷ سال است که به علت خونریزی کبد متعاقب بیوپسی توی کوماست. من فهمیدم که شوهرش هم خیلی پولدار است و هم خیلی آقا. هفت سال است که حاضر نمی‌شود عشقش را از دستگاه ونتیلاتور جدا کنند. چرا؟

چون آن تانکی که داشت می‌آمد توی خرمشهر شوخی نداشت. مرگ هم دست به نقد ایستاده است آن طرف ونتیلاتور و شوخی ندارد. چون آن آقای خرمشهری که نمی‌دانم که بود خوب می‌دانست چیزی به نام صلح و زندگی مسالمت‌آمیز با تانک صدام توهم است و پیروزی تفنگ دولول شکاری بر تانک از آن هم توهم‌تر است اما فکر می‌کرد شاید اگر چند دقیقه دیگر دوام بیاورد٬ تانک جایش را به معجزه بدهد که البته این هم توهم‌ترتر از همه بود. چون شوهر نوشین خوب می‌داند که هرچه هست امید واهی ست و واهی‌تر از امید واهی٬ معجزه است اما ترجیح می‌دهد -برای یک بار هم که شده- هفت سال به انتظار معجزه بنشیند. چون تانک اصلن خود معجزه بود. تا وقتی که خرناس می‌کشید و هدفشان قرار می‌داد٬ یعنی هنوز نمرده‌ بودند. فردای روز تانک‌ها٬ هیچ اتفاق بهتری انتظار هیچ خرمشهری را نمی‌کشید و این را ناخودآگاه همه‌ی آن کسانی که هم‌شکل شده بودند و اسلحه دستشان بود و سربازی می‌کردند می‌دانستند. چون ونتیلاتور خود معجزه است و فردای ونتیلاتور٬ تشییع جنازه خواهد بود و مراسم ختم و لباس سیاه. چون تا وقتی تصویر فردای تانک و ونتیلاتور عین تاریکی ست٬ خرمشهری‌ها و شوهر نوشین دست از معجزه‌های فرومایه‌شان نمی‌کشند. چون من هم مثل تو فکر می‌کردم هفت سال از نوشین گذشت؛ آخرش که چه؟! پس لطفن تو به من دیگر نگو هفت ماه گذشت؛ آخرش که چه؟! آخرش معجزه هم که رخ ننماید، بهتر از نکبتی که من و تو ،امروز، گیرش افتاده‌ایم نخواهد بود. امروزمان شاید اصلن همان معجزه‌ای ست که خیلی بی‌تابش بوده‌ایم؛ خیلی. فعلن هم بگذار ،دو نفری، همین جوجه‌معجزه را بچسبیم که از دستمان در نرود.

Advertisements