نگاهم را دوخته‌ام به استکان چای که غلاف نقره‌ دارد. با قاشق نقره‌ی کوچکی دارم چای را هم می‌زنم. پنجره‌ها را بسته‌ام اما مثل هر سال٬ سوز زمستانی راهش را از درزهایی که حوصله نکرده‌ام هیچ‌وقت بپوشانمشان پیدا کرده است. قوری همچنان روی شعله‌ است و صدای جوشیدنش بر چهره‌ی سکوت مدام خط‌‌های معوج می‌کشد. یادگار مادربزرگ است قوری؛ مثل این استکان‌ و قاشق‌های نقره٬ مثل عتیقه‌ها -از قلیان‌ طرح ناصری گرفته تا سند خطی و قاب شده‌ی ازدواج لابد چندم شازده‌ی قاجار تا موزر بی‌فشنگ جنگ دوم-‌ که هر جای خانه چشم بگردانی می‌بینی٬ مثل خود این خانه حتی. من چای تلخم را هم می‌زنم به عادت مادربزرگ و روزهایی که دستنوشته‌هایم را برایش می‌خواندم و او تبسم می‌کرد و با دقت گوش می‌داد و چایش را هم می‌زد.

آن موقع مثل حالا گرد مرگ نپاشیده بودند روی خانه. همین ترمه روی میز بود ولی نخ‌نما نشده بود و خاکستر سیگار به خوردش نرفته بود. همین رادیاتورهای خاکستری رنگ دندان‌اره‌ای بود بیخ دیوار ولی هاله‌ی دوده حال دیده را نمی‌گرفت. همین میز تحریر لاک‌الکل خورده٬ همین صندلی‌های استیل٬ همین اجاق گاز پنج شعله‌ی ایتالیایی٬ همین یخچال قارقارکی امریکایی (تنها چیزی که هی مجبورم به خاطرش بفرستم دنبال تعمیرکار)٬ همین تخت‌خواب چوب گردو که دیگر رنگ به‌ش نمانده است بود ولی دستکم برای زمان خودشان نو بودند. مادربزرگ کلکسیون عتیقه‌هایش سر جا بود و خانه و زندگیش سر پا. عتیقه‌ها روح او را می‌برد به روزگار امن خانه‌ی پدری؛ به روزگاری که جنگ دومی هم اگر جریان داشت٬ سایه‌ی بلند آقابزرگشان بر سر اهل اندرونی به هرچه شایعه‌ی تبعید شاه به موریس و قنداق تفنگ متفقین موطلایی و قحطی و تیفوس می‌چربید. حالا نمی‌دانم این بی‌غیرتی من نسبت به خانه از زور بی‌پولی است یا بی‌حوصله‌گی یا آن که می‌خواهم همه چیز با هم مدام کهنه و کهنه‌تر شود تا لذت روزهای مادربزرگ و چای و دست‌نوشته‌ها در رگ‌رگ چاردیواری از صرافت جریان نیافتد.

چای بی‌شکرم را هم می‌زنم تا نگاهم در استکان نقره حل شود٬ غرق شود٬ دفن شود. او می‌پرسد «همیشه این‌قدر کم‌حرفم؟!». چشم از استکان بر می‌دارم و نگاه می‌کنم به چشم‌های سیاهش؛ از آن نگاه‌ها که یعنی «تو دیگر خفه شو». هلال طره‌ای بر پیشانی بی‌چروکش نقش آسمان‌های بی‌ستاره زده است. لب‌های برجسته‌اش رنگی دارد بین سرخی روژلب و سفیدی سرمازدگی. پالتویش را هم در نیاورده است هنوز از بس سرد است این خانه. چایش را تا ته خورده است وقتی که من قاشق می‌گرداندم و روحم را در چای بازی می‌دادم. صدایش از پشت دندان‌هایی که بدشان نمی‌آید به هم بخورند بخار می‌کند و چای من از نفس افتاده است. این دیگر این‌جا چه می‌کند؟! چرا خلوت عتیقه‌ها را با یک دعوت بی‌جا بر هم زده‌ام؟! مگر اصلن حرف نزدن همیشه کم‌حرفی را دلالت می‌کند؟! مادربزرگ گفته بود خوب‌تر اگر نگاه کنم بهتر و بیشتر می‌بینم. پس من چرا او را بین قلیان‌های ناصری و صیغه‌ی چندم شاهزاده ندیده بودم؟! از من کی می‌خواهد یک نویسنده در بیاید که خواننده‌اش از مرز مادربزرگ‌ها فراتر برود؟! مگر نویسنده نباید حرف داشته باشد برای گفتن؟! پس من چرا حرفم نمی‌آید جز برای خط‌های معوج صورت آن پیرزن؟! اصلن چه کسی گفته موزر فشنگ ندارد؟! یکی دو تا را مادربزرگ نشانم داده بود برای روز مبادا؛ محض خاطر همین روزها شاید! تازه چکاندن ماشه روی شقیقه ،به نوبت یک بار شقیقه راست و یک بار چپ، عادت من است. سلاح خالی را به سمت زندگی خالی نشانه می‌روم هر روز؛ به خصوص از روزی که آن یکی دو فشنگ خورد به سینه پیرزن. بس که خرده گیر شده بود آن اواخر عجوزه!

Advertisements