You are currently browsing the monthly archive for فوریه 2010.

«معذرت می‌خواهم که این مدت بد بودم. آن‌قدر کار ریخته بود روی سرم که شده بودم یک سرگیجه‌ی متحرک.» این جمله‌ها را گفتی و جوابت دادم به لبخند که «حالا تو مگر کار نریخته باشد روی سرت خوبی با من؟!». قهقهه زدی و من باز فراموشم شد تصمیم گرفته بودم این بار که این تلفن عزلت‌گزیده‌ی کم‌صدا زنگ خورد و تو بودی٬ رو ترش کنم و جواب سربالا بدهم و به زبان بی‌زبانی حالیت کنم ترجیح می‌دهم صدایت را نشنوم دیگر. اصلن تا گفتی «سلام»٬ گشاده‌رو شدم و الفبای زبان بی‌زبانی از خاطرم رفت. چشمهایت را خوب می‌شناسم. شرط می‌بندم داشتند برق می‌زدند وقتی تعریف می‌کردی دکتر مجد پشت تریبون کنگره ٬در مقابل آن همه گوش٬ گفته است «این دختر من است که کنگره‌ی با این عظمت را برگزار کرده.». نمی‌دانم حواست بود یا نه که سه ربع ساعت ٬یک‌نفس٬ ریز به ریز کنگره‌تان را برایم تعریف کردی. نمی‌دانم حواست بود یا نه که چه از آن همه اعتماد به نفس نوبازگشته‌ات خوشحال بودم و چه از دعوت نشدن به مراسمی که برایت زیاد مهم بود غمگین.

می‌شد سرم را بیاندازم پایین و بیایم. از تو چه پنهان؛ ترسیدم. می‌دانستم خوشحال نمی‌شوی. جایی که پدرت هست و استادت٬ تو فقط از رو در رو شدن با من خجالت خواهی کشید. بماند که پدرت و استادت از دیدنم ذوق‌زده هم می‌شوند -ذوق‌زده‌تر از حضور در کنگره حتی- و این را تو بهتر از هر کس دیگر می‌دانی. حرف که می‌زدی٬ شرح ماوقع که می‌دادی٬ آن‌وقت که شده بودم سراپا گوش٬ هم دلم جایی در میانه‌ی خشم و حسرت و غم می‌لولید. سال ۸۴ وقتی انتخابم کردند به عنوان برنده‌ی فلان عنوان سال و غرق شادی بودم٬ تو نبودی تا شادیم را بگذارم وسط و بگویمت بنشین با هم نگاهش کنیم. بغضی آرام آمد و نشست کنج گلویم وقتی یادم افتاد دلم بعد از چند ماه دوری طاقت نیاورد و زنگ زدم و برایت کمی تعریف کردم و تو چه سرد بودی و من چه یخ زدم. همان شد که از آن به بعد شادی‌هایم را برداشتم و گذاشتم روی طاقچه‌ی گوش‌های بیگانه؛ پهنشان کردم وسط سفره‌ی آغوش نامحرمان؛ نوشتمشان برای آن‌ها که آمده‌اند تنها از خیابان حرف‌هام لمحه‌ای عبور کنند.

اعتیاد بد بلای خانمان‌سوزی ست لامذهب. به معتاد جماعت هیچ رقم نمی‌شود اعتماد کرد. کسی که همه چیز را حاضر است بدهد تا برسد به وصال مخدرش -از سابستنس گرفته تا کار یا سکس یا هر زهرماری دیگر- می‌ترساند آدم را خیلی. اما وقتی بگردی بین آدم‌ها٬ می‌بینی همین معتادان در زمره‌ی دوست‌داشتنی‌ترین موجودات روی زمینند. دستکم این‌ها حاضرند برای یک چیزی جان بدهند. این‌ها اگر نبودند شاید الان  به جای اشتیاق می‌گفتیم اهمیت. این‌ها اگر نبودند شاید شور از اهمیت می‌افتاد اصلن. کدامتان بود این جمله‌ی قصار را که «دوستت دارم ولی به‌ت اعتماد ندارم» گفته بود؟ حالا اعتیادم به تو ترسانده بودت؟! ندانستی معتادت اگر نبودم دوستم نمی‌داشتی آن همه؟!

آن چیزی که جهنم را جهنم‌تر می‌کند «حسرت بهشت» است. «جاودان» هم چیزی نیست جز آینده‌ای که تغییر ندارد. حکم کلی صادر نمی‌کنم. شما را به هیچ ضمیر مایی با خود جمع نمی‌بندم مبادا به کسی بر بخورد! من ٬خود من٬ خود را ٬در این سرزمین٬ در میانه‌ی جهنم حس می‌کنم؛ حسرت مدام یعنی! مانده‌ام این‌ها که به خدا و دوزخش باور ندارند چطور این همه نشانه را انکار می‌کنند. کافی ست چشم بگردانند و همه جا خدا را ببینند؛ حس کنند؛ نفس بکشند. چشم‌ها را که بگشایند ایمان آوردن آسان است. مگر دوزخ ٬لبالب٬ دروغ و تقلب و خیانت نیست؟ در سرزمینی که هر کس از دستش بربیاید می‌درد و دروغ می‌گوید و تقلب می‌کند و نارو می‌زند٬ چه جای شکایت است از حکومت؟! حکومت فقط دارد میزبانی کاربلدترها را می‌کند؛ همین. این‌جا سرزمین مقدسی است؛ دوزخ جاودان خدایان! لطفن پیش از ورود ایمان بیاورید.

و همه‌اش وسوسه‌ی آن بود که شیرین طعمم را به کامت بنشانم. و کام تو از حلاوت طعم‌ها لبریز. و من خوب خوب می‌دانستم. و این دانستن و تن سپردن یعنی وسوسه‌ی قمار. و کسی که قمار می‌کند باید خوب باختن را خوبتر بلد باشد. و من خسته‌ام از فرط زندگی را بازندگی کردن.

دلم خسته است و گرفته است

حلقوم من را و نبض از نبضش نمی‌کند فرار و نمی‌زند

خود را به بی‌خیالی و ٬از اعماق٬ انگار سهره‌ای سودای پر زدن دارد و می‌پرد

مستی از سر بهار و زمستان ٬چه بی‌خبرِ حتی پاییز٬ تقویم را مالامالِ خویش کرد و دزدید و گریخت

عاقبت٬ نبض از نبضِ عاقبت

این بیماری تاریخی ما ست که به‌وقت درمانده‌گی و استیصال چشممان می‌گردد تا مقصری پیدا کند. مقصر را که یافتیم روحمان آرام می‌گیرد چرا که دیگر انگشت اتهامی نشانه‌مان نرفته است. آبرو و رهایی از شر عذاب وجدان ٬در بستر فرهنگ آبروهراس و مسوولیت‌گریز کمرشکنمان٬ بر هر راه‌حلی ارجح است. مهم نیست راه‌حل چیست؛ مهم آن است که ما بی‌آبرو نشده باشیم. اصلن وقتی تقصیر از ما نیست چطور می‌شود راه‌حل از ما باشد؟! به قول آن نماینده‌ی مجلس پنجم٬ آن‌ها که لایه اوزون را سوراخ کرده‌اند خودشان بروند بدوزندش. پیدا کردن مقصر بار سنگین مسوولیت را از دوشمان بر می‌دارد. مقصر برای ما عین صورت مساله است و پاک کردن صورت مساله عین راه‌حل. هر وقت داشتید به جای فکر کردن به راه‌حل و پیدا کردن درمان و جست‌و‌جوی خروجی دنبال مقصر و گناه‌کار می‌گشتید٬ سیلان خون جهان‌سوم را در رگ‌های خود حس کنید. این‌جا عذرخواهی یعنی پذیرفتن یک عالم مسوولیت بنابراین هیچ‌کس معذرت نمی‌خواهد. هر‌کس دارد توپ تقصیر را شوت می‌کند سمت دیگری. مشکل هم یک گوشه می‌نشیند و یک قل دو قلش را بازی می‌کند.

RSS خوش نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS نو نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

تقویم

فوریه 2010
ج ش ی د س چ پ
« ژانویه   مارس »
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728  

چورتکه

  • 91,117