آدم یک وقت‌هایی می‌گردد دنبال یک گوش محرم که هم می‌شنود هم امن است و هم درک می‌کند. پیدا که نشد٬ می‌نویسد تا انگار گفته باشد؛ به خودش گفته باشد شاید که هم محرم است و هم امن و هم یحتمل درک می‌کند خودش را. آدم مثل من اگر باشد که قهر است با قلم و کاغذ٬ که دیگر یادش هم نیست دست‌خطش چه شکلی داشت٬ که چند سال است حرف‌هایش را تایپ می‌کند فقط٬ می‌آید حرف‌ها مگو را می‌زند تنگ وبلاگ. هم نمی‌داند دست آخر حرفش رسید به چند ده گوش نامحرم! آدمی که شما باشید شاید باد به غبغب بیاندازید و شماتتم کنید که «نگو خب!». آدمی که من باشم می‌گوید «خب، من یک گدای درون دارم. گاهی گدای درونم می‌شود شکل وبلاگی که می‌بینید. کاسه‌اش را گذاشته است همین‌جا روی زمین و کنارش ٬روی یک تکه گلیم پاره‌ی چرکین ٬ خودش را زده است به خواب. شب که دیگر انتظار سخاوت رهگذران را نمی‌کشد٬ بر می‌دارد با شوق دخل را وارسی می‌کند مگر امروز سرانجام گوشها اشرفی باشند.».

Advertisements