نشسته‌ام هی این مقاله‌ی لعنتی را بالا و پایین می‌کنم. دستم نمی‌رود با دقت بخوانمش و عیب و ایرادهایش را بیرون بکشم. نمی‌دانم چه کرمی بود به جانم افتاد. حالا افتاده‌ام به غلط کردن و کاشکی‌های الکی گفتن؛ کاش قبول نمی‌کردم! حرص است دیگر؛ حرص این که در شرایط بی‌چاره‌گی یک کاری بکنی تا قیافه‌ات باچاره به نظر برسد لااقل! بار دومی ست که داوری مقاله‌ی این ژورنال را پذیرفته‌ام. دفعه‌ی قبل ۳۰ امتیاز بازآموزی هم بابت کارم جایزه گرفته‌ام تا اگر یک روز خواستم توی امریکا مطب بزنم…؛ موش کور بخوردم٬ نه؟ یک متاآنالیز ۳۰ صفحه‌ای که حدود ۴۰ نویسنده دارد. یعنی از هر کشور و هر رشته‌ای بینشان پیدا می‌شود. هرچند اکثرن مربوطند به انگلستان. لیست نویسنده‌ها و موسسات و دانشگاهاشان را که نگاه می‌کنی از کمبریج و کالج لندن هست تا دوک ایالات متحده و دانشگاه‌های سوئد و هلند و دانمارک؛ نام‌هایی که هرکدام برای خودشان کعبه‌ی آمال یک تحصیل‌کرده‌ی ایرانی ست. یکی از نویسنده‌ها را هم می‌شناسم. از همان‌ها ست که باید نامه برایشان بنویسی تا یک فرصت بیگاری بامنت زیر دست خودشان برایت جفت و جور کنند. مقاله را هم بناست برای مجله‌ای داوری کنم که امیدوارم تا نمرده‌ام یک چیزی تویش به چاپ برسانم. حالا نشسته‌ام و روبه‌روی چشمانم فهرستی از آرزوهایی ست که شاید هیچ‌گاه به‌شان نرسم. انگار هرکدامشان -از اسم دانشگاه بگیر تا اسم مجله- یک جور دارد ریشخندم می‌کند. یاد روزی می‌افتم که از سفارت‌خانه آمدم بیرون و عطای رفتن را به لقایش بخشیدم. فکر کرده بودم راهی که از اولش با تحقیر شروع می‌شود٬ تا آخر حقارت است. البته اگر آن روز خرداد ۸۸ را گذاشته بودند پیش رویم تصمیمم عوض می‌شد. البته٬ البته‌ها برای فاطی تنبان شدنی نیستند!

Advertisements