دلم می‌خواهد فریاد بزنم دوستت دارم؛ یک جور که همه بفهمند. دلم می‌خواهد بدانی آن‌قدر دوستت دارم که هم حاضرم بیابان بیابان برایت درخت بکارم. کاش می‌دانستی دلم چقدر می‌خواهد شهید راهت شود. مشکل اما فقط همان ضمیر «ت» است که قرار است مخاطبش «تو» باشی و تو کسی هستی که نیستی؛ نمی‌شناسمت؛ هنوز وارد زندگیم نشده‌ای؛ معلوم نیست واردش بشوی؛ هیچ نمی‌دانم اصلن هستی یا نه. من مانده‌ام و این همه عاشقانه که نمی‌دانم به کدام «تو» نثارشان کنم. می‌ترسم اما پیدایت که بشود٬ من عاشقانه‌ام نیاید. چو آن گاوی بشوم كه از وی شیر خیزد و بعد یک لگد گاوانه ‌می‌زند به ماتحت سطل تا همه‌اش بریزد. فرار کنم و سر بگذارم به بیابان و بیابانی شوم و جنگل هم نکارم آن‌جا. بروم اصلن اغتشاشی شوم و هی اغتشاش کنم تا شاید شهید راهی شوم که تو مقصودش نباشی. کلن کارهای بی‌دردسرتر از عاشقی کردن زیاد است جان تو؛ جان تویی که حالا پیدایت نشد هم نشد!

Advertisements