بعضی کتاب‌ها را٬ بعضی فیلم‌ها را باید سر وقتش دید؛ خصوصن آدمی مثل من که تک جمله‌های حکیمانه در نگاهش اهمیت چندانی ندارند و شعر برایش در حاشیه‌ی داستان و داستان برایش در حاشیه‌ی شخصیت‌ها و ظرافت‌هاشان قرار می‌گیرد. چون منی باید شخصیت‌ها را حس کند و این تنها به تبحر نویسنده و کارگردان در توصیف ریزه‌کاری‌های افراد برنمی‌گردد. چون منی باید شخصیت‌های قصه را پیش‌تر از قصه‌گو و نه از نگاه او شناخته باشد٬ دیده باشد. باید اول زندگیشان کرده باشد یا زندگیشان را علاقه‌مند باشد. The Dreamers برتولوچی (خواستم ترجمه‌اش کنم «رویایی‌ها» یا «رویازدگان» یا «رویابین ها» ولی دیدم خیلی نچسب است!) فیلمی بود که باید همین روزها می‌دیدمش. فیلم این روزهای ماست شاید. فیلم داستان سه جوان را در پاریس و اواخر دهه‌ی شصت میلادی به تصویر می‌کشد. یک جوان امریکایی شیفته‌ی سینما که اتفاقن گذارش به زندگی خصوصی یک برادر و خواهر پاریسی عاشق سینمای دیگر می‌افتد و به تعبیری می‌شود یکی از آن‌ها. ورود متیو (جوان امریکایی) به خلوت عجیب تئو و ایزابل مقارن است با اعتراضات دامنه‌دار فرانسوی‌ها علیه دولت وقت. برای من جالب بود در زمانی که دوبچک اصلاحات را در داخل قلمروی کمونیزم آغاز کرده است و آرام آرام دارد به میان‌تهی بودن عقاید حزب پی می‌برد٬ ابتدا دانشجویان فرانسوی و سپس دیگر اقشار مردم پرچم شوروی را به دست گرفته‌اند و تظاهرات می‌کنند و خواستار تشکیل دولت کمونیستی در فرانسه هستند!  

در همین اثناست که متیو با دلبستگی‌های لیبرال آمریکاییش ساکن خانه‌ای می‌شود که ملغمه‌ای از رومانتیسیزم ایزابل و آنارشی تئو است. متیو دنبال تجربه‌های نو آمده است و سعی می‌کند به هیچ پدیده‌ی جدیدی نه نگوید حتی اگر پدیده‌ای نامتعارف و حتی حریم‌شکنانه باشد. تنهاست و ترجیح می‌دهد از رابطه‌ی غیرعادی و نامشروع برادر و خواهر چشم بپوشد مبادا این دوستان جدید را از دست بدهد. دل می‌بازد و تن به بازی‌ها و هنجارهای شرم‌آور تئو و ایزابل می‌دهد مگر از خلوت معشوق رانده نشود. تئو مجذوب مائو و انقلاب چین است چرا که راهپیمایی عظیم کتاب به دستان را زیبا می‌بیند و معتقد است کتاب بهتر از اسلحه است. تئو مبلغ و خواستار چیزی ست که با تمام ظواهر زندگی اشرافی او مغایرت دارد. متیو به او یادآور می‌شود انسان‌هایی که همه یک کتاب به دست دارند و تبعن یک کتاب می‌خوانند دنیای زیبایی نخواهند ساخت. متیو به تئو می‌گوید عقاید روشنفکری او پوششی ست بر دنیایی که فقط او و خواهرش می‌توانند در آن زندگی کنند. متیو می‌گوید تئو تنهایی و هنجارهای خودساخته‌اش را می‌پرستد و در واقع چیزی را که می‌گوید نمی‌خواهد چرا که اگر می‌خواست می‌توانست به جای نشخوار جملات مائو٬ از کنج تنهایی بیرون بخزد و به شورشیان بپیوندد. تئو در سکانس آخر فیلم همین کار را می‌کند و هنوز از راه نرسیده کوکتل مولوتف به دست می‌گیرد و به پلیس ضدشورش حمله می‌کند. متیو اصرار دارد او را از کار خشونت‌آمیز منصرف کند ولی با واکنش تند تئو مواجه می‌شود. تئو در این مسیر ایزابل را همراه خود دارد؛ موجود رومانتیکی که نمی‌خواهد از هیچ کاری برای به دست آوردن عشق واقعیش ٬تئو٬ دریغ کند.  

برناردو برتولوچی اگرچه در پایان علنن و از زبان متیو شعار می‌دهد؛ اگرچه بعد از خواندن مانیفست خود٬ به شورشیان جوان کم‌مایه که تئو و ایزابل نمایندگی‌شان می‌کنند پشت می‌کند؛ اگرچه سطحی‌نگری و قضاوت سستش من را دست آخر به یاد همان تئویی می‌اندازد که در تمام فیلم به سخره‌اش گرفته است٬ اما تصویر نابی از گوشه‌های خاک‌خورده و نادیده‌ی انقلاب‌ها و شورش‌های طبقه‌ی متوسط هم ارائه می‌کند که هوشمندانه و کم‌نظیر است. The Dreamers را باید همین روزها دید و البته به‌سان برتولوچی تعمیمش نداد. The Dreamers را باید نشست و خویشتن را در آینه‌اش جُست و پرسید چه کنم تا سی چهل سال بعد پشیمان سطحی‌نگری‌های امروزم نشوم؟!

Advertisements