You are currently browsing the monthly archive for ژانویه 2010.

این لذت سادیستیک تو رو نمی‌فهمم پسر. البته یه نفر دیگه رو مثل تو دیدما! یه «آقای مثلن دوست» رو! یکی که مثل تو از خراب کردن روابط دیگران لذت می‌برد و با دیدن خرابه‌ها احساس برنده بودن بهش دست می‌داد. مثل خودت مهارت عجیبی داشت که تقلبی به نظر نیاد. مثل خودت از در صمیمیت وارد می‌شد و وقتی یقین پیدا می‌کرد همه چیز رو به گند کشیده پا پس می‌کشید. مثل خودت صمیمیتش دروغ‌ترین تقلبش بود.  تا دیروز اون تنها کسی بود که از زندگیم انداختمش بیرون؛ از درست‌ترین تصمیم‌هایی که تو همه‌ی زندگیم گرفتم! امروز تو هم اضافه شدی. خوشحالم. خوشحال باش.  

اشتباه اون دفعه‌ام این بود که پیگیر رابطه‌ای شدم که یه بار ٬توسط آقای مثلن دوست٬ به گل نشسته بود. بچه‌گی کردم و نفهمیدم کسی که بازی آقای مثلن دوست رو می‌خوره عین خود آقای مثلن دوست غیر قابل اعتماده. آقای مثلن دوست رو هوشش غیر قابل اعتماد می‌کرد و «خانوم مثلن معشوق» رو کم‌هوشیش. تو که می‌دونی؟ اگه آدم باهوش باید مثل تو باشه که نشه بهش اعتماد کرد٬به آدم کم‌هوش هیچ‌وقت نمیشه. این دومیه دوستی خاله خرسه است آخه! حالا دیگه یاد گرفتم هوش طرفم رو با بازی خوردن از امثال تو هم بسنجم. حالا دیگه گول میل به برنده شدن تو زمینی که امثال تو می‌چینند رو نمی‌خورم.  

قبلن دیدن فلیرت کردن آقای مثلن دوست با خانوم مثلن معشوق به عذابم می‌انداخت؛ تحریکم می‌کرد؛ حسادتم رو بر‌می‌انگیخت؛ مثلن معشوق رو در چشمم خواستنی‌تر جلوه می‌داد. حالا دیدن فلیرت کردن‌های تو با این مثلن کسانی که مثلن تو شیش و بش خواستنشون بودم٬ عین مهر باطل شد زیر اسمشونه. خیلی حرص خراب کردن رو نزن عزیزم چون این روزا دیگه من با یه پوزخند از کنار زباله‌هایی که تو ،مثلن دوست عزیز، به جا میذاری عبور می‌کنم. خصوصن این پوزخنده وقتی از قبل پیش‌بینی کردی که کی بازی می‌خوره و کی نمی‌خوره٬ خوشمزه است. تازه بودن کسی مثل تو و دیدن کسایی که مهره‌های شطرنجت نمیشن و بازیشون نمیشه داد امیدوارم می‌کنه؛ زیاد. خلاصه خواستم تشکری هم کرده باشم :)

هانس لاندا را دوست داشتم. هم بازی هنرپیشه‌ی آلمانیش را و هم کاراکتر پر از تضاد و غیرمعمولش را. این شخصیت مثل خود تارانتینو اکتوپیک بود و می‌شود ساعت‌ها نشست و درباره‌اش حرف زد. حالا یک چیز بگویم بخندید. Inglourious Basterds من را یاد «ناصرالدین شاه اکتور سینما»ی مخملباف انداخت. یعنی آن سه‌گانه‌ی مخملباف که یکی نسبت سیاست‌مدار بود با سینما (ناصرالدین شاه…)٬ یکی نسبت اهل سینما با سینما (هنرپیشه)٬ و آخری نسبت مردم با سینما (سلام سینما) هرکدام برای من شده‌اند یک ژانر و Inglourious Basterds در همان ژانر «سیاستمداران و سینما» جا می‌گرفت. تارانتینو هم به سیاق خودش و مثل مخملباف داشت ضعف و حقارت سیاستمداران و زمامداران را که سرآمدشان لابد جناب هیتلر باشد در مقابل سینما به تصویر می‌کشید. 

موضوعاتی که معمولن تارانتینو به‌شان می‌پردازد موضوعات مورد علاقه‌ی من نبوده‌اند ولی این یکی فرق داشت. موضوع را دوست داشتم و روایتش را نه خیلی. این گونه روایت و جسارت ضمنی در دستکاری فانتزی تاریخ البته جدید بود اما یک جورهایی توی ذوقم خورد که یکی بیاید صاف صاف توی چشمم نگاه کند و بلند بلند شعار بدهد. خوب شد تارانتینو خودش یهودی نیست وگرنه بیشتر خورده بود توی ذوقم. اگر یهودی بود می‌گفتم حتمن عقده‌گشایی کرده است. حالا اما حتی می‌توانم فکر کنم شاید یک طعنه‌ی اساسی و صریح بوده است به سینمایی که خصوصن برنده‌گان جنگ دوم به نیمه‌ی دوم قرن بیست هدیه کرده‌اند. نمی‌دانم! کاش همین باشد. وگرنه می‌زند توی ذوق این که آخرش بیایی روی پرده‌ی سینما علنن فریاد بزنی: «آهای آقای هیتلر٬ آقای گورینگ٬ آقای رایش سوم؛ ما یهودی‌ها را اگر زدی لت و پار کردی؛ اگر قتل عاممان کردی؛ حالا تحویل بگیر. با سینما و تمام اجزایش -از خود تصویر روی پرده گرفته تا حلقه‌های ۳۵ میلیمتری و آپاراتچی و سالن- داریم ازت انتقام می‌گیریم. اگر در دنیای واقعی نشد آن‌طور که دلمان می‌خواست مادرت را به عزایت بنشانیم٬ حالا روی پرده‌ی سینما تاریخ خودمان را آن‌جور که جگرمان حال بیاید خواهیم نوشت.».

من ترجیح می‌دهم تفسیرم از فیلم همان اولی باشد؛ تفسیری که می گوید کوئنتین تارانتینو دارد به این جور سینمای تاریخ‌گو و قهرمانانش طعنه می‌زند. طعنه‌اش حتی شاید در نام نامطبوعی که برای عنوان فیلم (در حقیقت نام نامطبوع قهرمانان داستان!) انتخاب شده است و تازه همان را هم تارانتینو غلط (یا بهتر است بگوییم نامانوس و عامیانه!) املاء کرده‌٬ مستتر باشد. بالاخره آدم یاد سینمای جمال شورجه بیافتد بهتر است یا سینمای محسن مخملباف؟!

می‌دانی؟ فرض کن تو خودت می‌خواهی هر طور شده است اقتصاد این مردم را سر و سامانی بدهی. اول یارانه‌ها را به نام هدفمندسازی مفکوک می‌کنی و تورم سر به آسمان می‌گذارد. ولی از آن طرف کم شدن دو صفر از واحد پول ملی٬ عدد قیمت‌ها را می‌شکند. اسم کم کردن صفرها چه بود؟ بالا بردن ارزش ریال؟ یعنی ارزش پول به پشتوانه‌هایش که توی مدرسه یادمان می‌دادند نبود و به کمتر بودن صفرهایی بود که جلویش قطار‌ شده؟ بگذریم؛ تو راحت باش. بگذار ببینیم این معرکه تهش چیست. مثلن من ۱۰۰۰ تومن پول برق می‌دادم تا دیروز و حالا قیمت برق ۵ برابر شده است. من باید ۵۰۰۰ تومن بدهم اما تو لطف می‌کنی و می‌گویی آن دو صفرش که هیچ و بیا ۵۰ تومن بده. تو خیلی مهربانی؛ می‌دانستی؟ الان می‌توانی به اتکای ماشین حسابت ادعا کنی فقط روی همین یک قلم ۹۵٪ کاهش قیمت داشته‌ایم و زده‌ایم دخل تورم را آورده‌ایم؛ از ۱۰۰۰ تومن به ۵۰ تومن! تو خیلی خوبی؛ می‌دانی؟ من هم که هنوز دارم گیج می‌زنم چی به چیست و از کجا دارم می‌خورم. تو راحت باش. تو می‌گویی قدرت خرید مردم با این کارهایت بالا رفته است و من که هر روز قدرت خریدم پایین و پایین‌تر می‌آید فکر می‌کنم لابد بی‌عرضگی از خودم است. البته تو راحت باش. قیمت‌ها به هم خورده‌اند و مردم همه جوره با انقلاب‌های اقتصادی پیاپی تو وحشت کرده‌اند. معلوم نیست چه را گران می‌خرند و چه را ارزان. خارج که رفته‌ای؟ آدم اولش دارد همه چیز را ضرب و تقسیم می‌کند و قیمت‌ها را تبدیل می‌کند به همان تومان خودمان یعنی چیزی که می‌فهمدش. اما بعد از مدتی حساب کار از دستش در می‌رود. فقط می‌داند فلان به جیب خودش می‌صرفد و بهمان عین گلیمی ست که پایت را دو تای قدت ازش دراز کرده باشی بیرون. دیگر وقت نیست کسی فکر کند نرخ تورم چقدر است. اصلن هر چه تو بگویی همان درست! فعلن همه باید کلاهشان را بچسبند که باد نبرد. تو راحت باش. گفتی چقدر یارانه را پول تو جیبی می‌کنی می‌دهی دست ملت؟ ۲۰۰۰۰ تومن؟ ۱۰۰۰۰ تا؟ بگذار من برایت ترجمه‌اش کنم. می‌شود به عبارتی ۱۰۰ تا ۲۰۰ تومن به پول آن روز. می‌شود ۱۰ لیتر بنزین به قیمت لخت و بی‌یارانه‌اش؛ نه؟! بی‌خیال. تو راحت باش.

آدم یک وقت‌هایی می‌گردد دنبال یک گوش محرم که هم می‌شنود هم امن است و هم درک می‌کند. پیدا که نشد٬ می‌نویسد تا انگار گفته باشد؛ به خودش گفته باشد شاید که هم محرم است و هم امن و هم یحتمل درک می‌کند خودش را. آدم مثل من اگر باشد که قهر است با قلم و کاغذ٬ که دیگر یادش هم نیست دست‌خطش چه شکلی داشت٬ که چند سال است حرف‌هایش را تایپ می‌کند فقط٬ می‌آید حرف‌ها مگو را می‌زند تنگ وبلاگ. هم نمی‌داند دست آخر حرفش رسید به چند ده گوش نامحرم! آدمی که شما باشید شاید باد به غبغب بیاندازید و شماتتم کنید که «نگو خب!». آدمی که من باشم می‌گوید «خب، من یک گدای درون دارم. گاهی گدای درونم می‌شود شکل وبلاگی که می‌بینید. کاسه‌اش را گذاشته است همین‌جا روی زمین و کنارش ٬روی یک تکه گلیم پاره‌ی چرکین ٬ خودش را زده است به خواب. شب که دیگر انتظار سخاوت رهگذران را نمی‌کشد٬ بر می‌دارد با شوق دخل را وارسی می‌کند مگر امروز سرانجام گوشها اشرفی باشند.».

نشسته‌ام هی این مقاله‌ی لعنتی را بالا و پایین می‌کنم. دستم نمی‌رود با دقت بخوانمش و عیب و ایرادهایش را بیرون بکشم. نمی‌دانم چه کرمی بود به جانم افتاد. حالا افتاده‌ام به غلط کردن و کاشکی‌های الکی گفتن؛ کاش قبول نمی‌کردم! حرص است دیگر؛ حرص این که در شرایط بی‌چاره‌گی یک کاری بکنی تا قیافه‌ات باچاره به نظر برسد لااقل! بار دومی ست که داوری مقاله‌ی این ژورنال را پذیرفته‌ام. دفعه‌ی قبل ۳۰ امتیاز بازآموزی هم بابت کارم جایزه گرفته‌ام تا اگر یک روز خواستم توی امریکا مطب بزنم…؛ موش کور بخوردم٬ نه؟ یک متاآنالیز ۳۰ صفحه‌ای که حدود ۴۰ نویسنده دارد. یعنی از هر کشور و هر رشته‌ای بینشان پیدا می‌شود. هرچند اکثرن مربوطند به انگلستان. لیست نویسنده‌ها و موسسات و دانشگاهاشان را که نگاه می‌کنی از کمبریج و کالج لندن هست تا دوک ایالات متحده و دانشگاه‌های سوئد و هلند و دانمارک؛ نام‌هایی که هرکدام برای خودشان کعبه‌ی آمال یک تحصیل‌کرده‌ی ایرانی ست. یکی از نویسنده‌ها را هم می‌شناسم. از همان‌ها ست که باید نامه برایشان بنویسی تا یک فرصت بیگاری بامنت زیر دست خودشان برایت جفت و جور کنند. مقاله را هم بناست برای مجله‌ای داوری کنم که امیدوارم تا نمرده‌ام یک چیزی تویش به چاپ برسانم. حالا نشسته‌ام و روبه‌روی چشمانم فهرستی از آرزوهایی ست که شاید هیچ‌گاه به‌شان نرسم. انگار هرکدامشان -از اسم دانشگاه بگیر تا اسم مجله- یک جور دارد ریشخندم می‌کند. یاد روزی می‌افتم که از سفارت‌خانه آمدم بیرون و عطای رفتن را به لقایش بخشیدم. فکر کرده بودم راهی که از اولش با تحقیر شروع می‌شود٬ تا آخر حقارت است. البته اگر آن روز خرداد ۸۸ را گذاشته بودند پیش رویم تصمیمم عوض می‌شد. البته٬ البته‌ها برای فاطی تنبان شدنی نیستند!

نباید به من بن‌بست نشان داد چون یا یک گوشه‌ی کوچه می‌نشینم، افسرده می‌شوم و دق می‌کنم یا خودم را هی می‌زنم به در و دیوار مگر راه خروجی پیدا شود. آخرش ممکن است هیچ چیز هم جز تنی مجروح نماند برایم! پارتنر بن‌بست هم داریم مثلن؛ هم او که نصف ماه را پریود جسمی ست و باقی ماه را پریود روحی! هم او که انتظار دارد دیگری فقط دلقکش باشد یا نوکر سینه‌چاکش! از او که خیری نمی‌رسد ولی منتظر است مدام سورپریزش کنند و سورپریزانه خوشحالش. تازه ممکن است وقتی تلاشت را کرده‌ای تا در عین غافلگیری خوشحالش کنی٬ حق به جانب رو ترش کند و بازخواستت کند که «چه لوس! اصن خوشم نیومد! دلم ریخت!». خودش آدم اه و پیف است. پیش‌تر٬ وقت معرفی٬ گفته است چه شامه‌ی قوی و محشری دارد! مدتی که گذشت٬ می‌فهمی سهم تو از آن الهه‌ی بوکشنده همان اه است و همان پیف. تو همیشه بو داری و نه رایحه! مغازله‌اش آدم را یاد لحن استلا نوه‌ی خانم هویشام می‌اندازد و معاشقه با او آدم را یاد معاشقه با دیوار. اصلن انگار داری خودت را به دیوارهای بن‌بستش تحمیل می‌کنی. بفهم که دیوار کارش ایستادن است سر یک جای معین؛ تغییر در کارش نیست. تازه این از آن گونه‌ی دیوارها ست که دماغ دارند به چه بزرگی! بو برده است که تغییر همانا فرو ریختن است و دیوار که فرو بریزد کوچه‌ای می‌ماند و عبوری. نمی‌دانم فقط چرا بو نبرده است که تابلوی عبور‌ممنوع٬ خروج‌ممنوع نیست. بن‌بست قفس نیست و می‌شود از همان راهی که آمده‌ای داخلش٬ برگردی. این همه کوچه هم ٬ته همه‌شان٬ بن‌بست نه!

RSS خوش نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS نو نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

تقویم

ژانویه 2010
ج ش ی د س چ پ
« دسامبر   فوریه »
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
293031  

چورتکه

  • 91,117