دوبچک‌خوانی را بالاخره به پایان بردم. این کتاب منظورم است. شرح مبسوطی ست از وقایعی که به نام بهار پراگ می‌شناسندش. الکساندر دوبچک یک کارگرزاده است که در اسلوواکی به دنیا می‌آید و در شوروی بزرگ می‌شود. کمونیزم آرمان و قبله‌ی آمال خانواده‌ی اوست. در زمان جنگ جهانی دوم به اروپا باز می‌گردد و به جنبش پارتیزانی می‌پیوندد. در همین اثنا پدرش به اسارت نازی‌ها در می‌آید و برادر بزرگتر او نیز در طی نبرد کشته می‌شود. خود او دو بار در طول جنگ گلوله می‌خورد و مجروح می‌شود. پس از جنگ او به کارگری در کارخانه‌ای در قلمروی اسلوواکی مشغول می‌گردد. او تا حدود ۳۰ سالگی هنوز هیچ تحصیلات عالیه‌ای در کارنامه ندارد. ذاتی دارد انگار زیبایی‌دوست٬ آزادمنش٬ و عدالت‌خواه و تحت تاثیر آموزه‌های مسلط روزگار خویش٬ جمله‌ی این آرمان‌ها را در قالب سوسیالیزم قابل تحقق می‌بیند. در اواخر دهه‌ی سوم زندگی و به پیشنهاد حزب٬ رهسپار شوروی می‌گردد و به فراگیری علوم مارکسیسیتی می‌پردازد. با این رزومه٬ دوبچک از جمله کسانی ست که جان می‌دهد برای عضویت و ترقی در حزب کمونیست. او در میانه‌ی دهه‌ی چهارم زندگی به سمت ریاست حزب کمونیست اسلوواکی انتخاب می‌شود و بدین ترتیب برای نخستین بار به هیات رئیسه‌ی حزب چکسلوواکی (قدرت سیاسی اصلی کشور) راه می‌یابد. 

دوبچک یک جورهایی شبیه خاتمی خودمان است. کسی ست که با پوست و خون به کمونیزم و سوسیالیزم اعتقاد دارد و تمام هم و غمش اصلاحات درون نظام کمونیستی ست. اصلاحات او بر سه پایه‌ی برچیدن سانسور٬ اعاده‌ی حیثیت از زندانیان زندانی٬ و اصلاح ساختار اقتصادی ست. برنامه اصلاحات را تحت عنوان «برنامه‌ی عمل» و به محض انتخاب شدن به سمت رهبری حزب کمونیست تصویب و اجرایی می‌کند اما شوروی برژنف و دیگر کشورهای بلوک شرق بدعت‌های او را که سخت به کام مردمان شیرین می‌آمد تاب نمی‌آورند. مهمترین دلیل مخالفت‌ها با دوبچک ناشی از برچیده شدن سانسور است. ترفندهای او در تلطیف سیاستمداران بلوک شرق و مذاکرات پی‌در پی با ایشان راه به جایی نمی‌برد. با سپری شدن بهار ۱۹۶۸ که نسیم اصلاحات در چکسلواکی وزیدن می‌گیرد٬ فشارهای سیاسی از سوی متحدین کمونیست آغاز و نهایتن با اشغال نظامی در آگوست ۶۸ تیر خلاص به اصلاحات دوبچک شلیک می‌شود. در سالگرد اشغال نظامی و سالمرگ بهار پراگ رهبری و دولت دست‌نشانده‌ی چکسلواکی راهپیمایی اعتراضی دانشجویان را به خاک و خون می‌کشند و از آن پس دوبچک٬ اصلاحات٬ و ملت آرزومند چک و اسلاو خود را در میانه‌ی جنگی نابرابر مغلوب و سرخورده می‌یابند. دوبچک به زودی توسط پلیس مخفی تحت نظر قرار می‌گیرد و محدودیت‌های شدیدی بر او اعمال می‌گردد. او را به اداره‌ی جنگلبانی می‌فرستند تا به عنوان تکنسین مشغول به کار شود. از سال ۱۹۸۵ و با توجه به تحولات سیاسی بین‌المللی آزادی عمل او نسبتن بیشتر می‌شود و فعالیت‌های سیاسی کمرنگی را از سر می‌گیرد. سرانجام چکسلوواکی در سال ۱۹۸۹ به رهبری واسلاو هاول در طول مدت کوتاهی سلطه‌ی بلامنازع حزب کمونیست و شوروی را فرو می‌افکند؛ روندی که از آن تحت عنوان انقلاب مخملی یاد می‌شود. 

پی‌نوشت: اعتراف می‌کنم تا قبل از خواندن این کتاب فکر می‌کردم بهار پراگ همان انقلاب مخملی ست. دوبچک شناختن را هم که از بیخ عرب بودم. البته از من بدتر آن دوستی بود که توی وبلاگش عکس‌های سالگرد بهار پراگ امسال را منتشر کرده و آرزو کرده بود ما هم یک روز بهار تهران را به جشن بنشینیم! فکر کنید! یعنی یک جور آن کس که نداند و نداند که نداند! حالا بماند که این‌ها را همین دیروز برای یکی از دوستان صمیمی‌ تعریف کردم و شب زنگ زده بود و می‌پرسید: «ترسا جان؛ اسم این آقایی که تعریفش را می‌کردی چه بود؟ بوشوک*؟!»  

*Bushwack: سگ ابله داستان لوک خوش‌شانس

Advertisements