لنی از خواب پرید. چشم‌ها را مالید. با تنی عریان روی تخت نیم‌خیز شد. دهان گشاده‌ی حیرتزده‌ی جس را نگاه می‌کرد. جس گفت: «لنی… پاپ…» لنی که درست بیدار نشده بود فکر کرد: «پاپ! یعنی دیوانه شده‌ام؟» جس که داشت هق‌هق می‌زد٬ گفت: «پاپ ژان بیست و سوم…»  

از قرار معلوم مهمان آمده بود. آن هم چه مهمانی! پاپ! باید شلوارش را بپوشد. 

جس گفت: «پاپ مرد…» 

این دیگر خیلی زور داشت. اما هر طور بود موفق شد جلوی خنده‌ی بی‌صاحیش را بگیرد. که پاپ مرده؟ بله؟ بهانه‌ی به این قشنگی هیچ‌کس ندیده بود. حتی می‌شد گفت که لحظه‌ی پرشکوهی ست چون دیگر هرگز باقی عمر بی‌پیرش چنین چیزی نمی‌دید. «وقتی این را برای باگ تعریف کنم شاخ در میاره. باور نمیکنه.» 

جس روی تخت‌خواب او نشست. با چنان تضرعی به او چشم دوخته بود٬ به قدری سرگشته و بیچاره شده بود و شانه‌هایش چنان به ضرب هق‌هقش تکان می‌خورد٬ و دستش٬ وقتی لنی آن را در دست گرفت به قدری یخ کرده بود که او دیگر کوچکترین تمایلی به خندیدن نداشت. به عکس! لنی پاپ را دوست داشت. او خیلی از کسانی را که هرگز ندیده بود دوست داشت. بهترین آدم‌ها همان‌ها بودند که او هرگز ندیده بود. 

 -او به قدری غیر از همه بود؛ به قدری خوب بود… 

لنی او را بغل گرفت و گونه‌هایش را نوازش کرد. جس اعتراضی نکرد. ران‌هایش را به نرمی نوازش کرد. دختر ظاهرن متوجه نشد. 

-فکر کنم در این چند قرن اخیر هیچ پاپی به بزرگی او وجود نداشته. 

لنی گفت: «اینش که درسته» و در دل گفت: «ولی حالا دیگه بهتره صفحه رو عوض کنی. این حرفا داره نا‌به‌جا میشه. هر حرفی یه وقتی داره.» 

-لنی شما کاتولیکید؟ 

لنی دستش را عقب کشید و فکر کرد: «یا مسیح! این یکی میخواد اول اوراق شناسایی نشونش بدم! حالا خودمونیم! من واقعن کاتولیکم؟!» […] 

بعد لنی به پشت خوابید و جس گونه‌اش را به او چسباند و لنی بی‌حرکت ماند. نمی‌شود گفت که خوش بود؛ نه فکرش را هم نباید کرد. ولی آرام بود. گیسوان او را نوازش می‌کرد؛ فقط برای حفظ تماس. فکر کرد: «من در تموم عمرم هرگز این‌قدر عاشق نبوده‌ام. این‌قدر دوستش دارم که ممکنه حتی یک هفته طول بکشه. حیف که این چمدون ما رو از هم جدا می‌کنه و حیف که اون پیرمرد مرد. البته من با پاپ‌ها میونه‌ای ندارم. اما این یکی در دموگرافی و بدبختی‌هاش انگار لنگه نداشته. انگار من باید کاتولیک باشم. هیچ نمی‌دونم. باید بدم معاینه‌ام کنند.» 

طبعن از «خداحافظ گری کوپر» اثر تبعن «رومن گاری»  

امروز پاپ ما هم مرد لنی جان. از تو چه پنهان؛ ما هم در این حوالی خیلی با پاپ‌ها میانه‌مان جور نیست. ولی این یکی مثل مال جس غیر همه بود. نه که من کاتولیک باشم‌ها؛ نه؛ عمرن! ولی آدم دلش می‌سوزد وقتی یکی که هم غیر همه است و هم خوب است هم برود بمیرد. من امروز یک عدد دوستان دیدم که عین تو بود از بس خنده‌اش گرفته بود. من مدام دلم می‌خواهد تو باشم آق لنی ولی امروز یکی دیگر تو بود. جس هم نداشت که بغل مغل بخواهد. تو بودی چه می‌کردی؟ خوب معلوم است! می‌خندیدی دیگر. البته بک امروز را و فقط یک همین امروز را من هم چشم دوختم توی چشمت که اوهوی پدر جان؛ اوهوی!

Advertisements