من در زندگی دو بار عاشق شدم. عاشق دو دختری که ادعا می‌کردند خیلی دوستم دارند و در عین حال هیچشان به هم شبیه نبود؛ نه قیافه و هیکل‌شان٬ نه تحصیلاتشان٬ نه علاقه‌مندی‌ها‌شان٬ نه فرهنگ خانوادگی‌شان. آنها نه یکدیگر را دیده بودند و نه به واسطه‌ی من از یکدیگر می‌دانستند. من هم از این که ادای این یکی مرا به یاد اطوار آن یکی نمی‌انداخت خوشنود بودم. دلم نمی‌خواست وجدانم معذب باشد که دومی را نه به خاطر خودش که به خاطر آن که رونوشت اولی‌ ست پسندیده‌ام. اما فارغ از همه‌ی تفاوت‌های ظاهری در یک چیز خیلی مهم مشابه بودند. هر دو لوبیاپلو را خیلی دوست می‌داشتند و امروز به ضرس قاطع خدمتتان عرض می‌کنم که لوبیاپلو را حتی به مراتب بیشتر از من دوست داشتند. حالا می‌بینم دیگرانی هم بوده‌اند که دوستم می‌داشتند؛ خیلی زیاد دوستم ‌می‌داشتند؛ شیفته‌ام بوده‌اند اصلن ولی شاید چون لوبیاپلو را آن قدرها دوست نداشته‌اند٬ عشقمان دوطرفه نشده است! نه این که من خودم خیلی از لوبیاپلو خوشم بیایدها! نه! به نظر من نام لوبیا صرفن پوششی ست که بر طعم مخلوطی از گوشت و برنج و زعفران می‌گذارند وگرنه لوبیا خودش نه مزه‌ای دارد و نه خاصیتی. بعدتر‌ها نشنیدم و ندیدم کسی بگوید که لوبیاپلو محبوبترین غذای او ست. همه دارند خودشان را برای کباب و قرمه‌سبزی و فسنجان هلاک می‌کنند. چرا پس این وسط من باید دل به دو نفر بسپارم که برای لوبیاپلو می میرند؟! نمی دانم. فقط می دانم که گوش‌هام را تیز کرده‌ام و چشم می‌چرانم تا شاید باز دختری را که لوبیاپلو می‌پرستد پیدا کنم و سه‌باره عاشق شوم. گاهی هم البته در آینه دقیق می‌شوم تا بالاخره سر در بیاورم من کجایم به لوبیا می‌ماند و چه چیز لوبیاست که به من شرف دارد و او را همیشه بر مسند رقیب پیروز می‌نشاند.

Advertisements