سلیگمن (Martin E.P. Seligman) روانشناسی آمریکایی ست که در سال ۱۹۶۷ تئوری مشهور درماندگی آموخته شده (Learned Helplessness) را به پشتوانه‌ی یک آزمایش حیوانی و در تعلیل بیماری افسردگی ارائه داد. آزمایش سه گروه سگ را شامل می‌شد که گروه اولش شاهد محض بود و فقط می‌خورد و می‌خوابید و هروقت هم دلش می‌خواست قفس را ول می‌کرد و می‌رفت پی الواطی. بنابراین من سرتان را بیشتر از این با وصف بختیاری‌های گروه یکم درد نمی‌آورم. مهم گروه دوم و سوم بودند که پژوهشگران آن‌ها را از بین سگ‌های دوقلو انتخاب کرده بودند؛ یک قل در قفس گروه ۲ و یک قل در قفس گروه ۳. در قفس را هم روی هر دو گروه قفل کرده بودند. بعد هر از چند گاهی یک پژوهشگر از خدا بی‌خبر دکمه‌ی شوک الکتریکی را فشار می‌داد تا سگ‌های بی‌نوا بروند روی ویبره. وقتی شوک الکتریکی شروع می‌شد سگ‌ها چه می‌کردند؟ طبیعتن پارس می‌کردند و خودشان را می‌کوبیدند به در و دیوار قفس و می‌شدند مصداق یتشبث بکل حشیش.  

بعد از مدت کوتاهی در قفس گروه دومی‌ها اهرمی (همان حشیش خودمان) تعبیه شد که اگر جفت‌پا می‌پریدند رویش شوک قطع می‌شد و سگ از درد الکتریسیته می‌جست ولی برای گروه سوم یک اهرم گذاشته بودند اهرم‌نما! یعنی اهرمشان به لعنت هم نمی‌ارزید و تهش به هیچ وصل بود و جفت‌پا و هزارپا هم که رویش می‌پریدند اثری نداشت. بنابراین بعد از مدتی سگ‌ها شرطی شدند. دومی‌ها تا شوک شروع می‌شد تکانی به خودشان می‌دادند و اهرم را می‌کشیدند پایین و گروه سومی‌ها دست از تلاش عبث می‌کشیدند و زوزه‌ی خفیفی سر می‌دادند و چشم انتظار پایان جریان الکتریکی می‌نشستند. برای این سومی‌ها برق خودش می‌آمد و خودش می‌رفت و ربطی به کوشش و تقلایشان نداشت و یک جورهایی شده بود مثل قضا و قدر. البته در واقع گروه سوم هیچ‌وقت بیشتر از گروه دوم درد شوک را نچشید چون وقتی یک سگ در قفس گروه ۲ شیرجه می‌رفت روی اهرم٬ شوک خودش و شوک قلش در گروه ۳ با هم قطع می‌شد اما قل گروه ۳ هرگز نمی‌فهمید حکمت این دست غیب که ناگهان برقش را قطع می‌کند چیست.  

نتیجه چه شد؟ وقتی آقای سلیگمن و همکاران سنگدلش فاز سوم آزمایش را کلید زدند و این بار به جای اهرم٬ راه خروجی از قفس را برای سگ‌های گروه دوم و سوم تدارک دیدند٬ سگ‌های گروه دوم بعد از مدتی که دیدند اهرمشان دیگر آن خاصیت سابق را ندارد راه خروج را یافتند و فرار کردند اما قل‌هایشان در گروه ۳ باز زوزه کشیدند و از جایشان تکان نخوردند و باز منتظر ماندند مگر دستی از غیب دوای دردشان کند. یعنی دیگر کار از کار گذشته بود و حتی وقتی فرصتی برای فرار در اختیارشان قرار گرفت٬ آن‌ها یاد گرفته بودند که ناگزیر و ناچارند و باید به سرنوشتی که دیگران برایشان رقم زده‌اند تن دهند. سلیگمن نتایج آزمایشش را به جامعه‌ی انسانی تعمیم داد و گفت افسردگی پاسخ انسان است به مجموعه‌ای از تلاش‌های نافرجام. فرد افسرده هم به این مرحله می‌رسد که سرنوشت او فارغ از تلاشی که می‌کند٬ در جایی خارج از عهده‌ی او رقم خواهد خورد. 

کاری به این ندارم که تئوری سلیگمن تمام جوانب افسردگی را نشان نمی‌دهد. فقط به ذهنم رسید که ما هم انگار ملت ناگزیریم. از بس انقلاب کرده‌ایم و خون داده‌ایم و جنگیده‌ایم و دوباره برگشته‌ایم منزل نخست که دیگر باورمان شده است تقدیر ما همین است که هست. آن‌قدر عادت کرده‌ایم چشم بدوزیم به آسمان که متافیزیک شده است بیماری تاریخی‌مان. خواسته‌هامان را به دست خود مهار می‌زنیم مبادا زیاده‌خواهانه باشد. خودمان می‌شویم خط قرمز خودمان و خودمان می‌شویم سانسورچی خودمان چون باور کرده‌ایم خواستن و تلاش کردن ثمر نمی‌دهد. نه تنها ثمر نمی‌دهد که ستاره‌ی اقبال ما از آن سگ هم کم‌فروغ‌تر است. چه گاه تلاشمان برای رهایی٬ بارقه‌ی درد را این بار سهمگین‌تر و دردناک‌تر نصیبمان می‌کند.

Advertisements