از خیلی چیزهای این دنیا حالم به هم می‌خورد. گاهی ناخواسته و سرزده بعضی از این حال‌به‌هم‌زن‌ها حمله می‌کنند به مخیله‌ام. الان دارم به یکی از همان‌ها فکر می‌کنم؛ ناخواسته٬ ناگزیر٬ بی‌مقدمه حتی. حاشیه نروم بهتر است. صریح بگویم که حالم به هم می‌خورد از عشق‌های افلاطونی. همین جورش هم اسم و افکار افلاطون برایم به فحش می‌ماند. انگار عشقش هم مثل افکارش مستبدانه است. اصلن یک جور «به سلامتی عشق یک‌طرفه نوشیدن» است این عشق‌های افلاطونی. تو گویی عنوان پر طمطراقش رنگ تقدسی ست که می‌پاشند بر بی‌رنگی یک رابطه‌ی سرد و محتضر؛ آن طور که کوزه‌ای شکسته را می‌شود به بهانه‌ی کهنه‌گی و زیر خاک ماندن و عتیقه شدن به بهای الماس و بی‌التماس فروخت به روح فرتوت مشتری‌هایی که زندگی را جایی بین نام‌ درگذشته‌گان و تاریخی دور جستجو می‌کنند.

Advertisements