You are currently browsing the monthly archive for دسامبر 2009.

دوبچک‌خوانی را بالاخره به پایان بردم. این کتاب منظورم است. شرح مبسوطی ست از وقایعی که به نام بهار پراگ می‌شناسندش. الکساندر دوبچک یک کارگرزاده است که در اسلوواکی به دنیا می‌آید و در شوروی بزرگ می‌شود. کمونیزم آرمان و قبله‌ی آمال خانواده‌ی اوست. در زمان جنگ جهانی دوم به اروپا باز می‌گردد و به جنبش پارتیزانی می‌پیوندد. در همین اثنا پدرش به اسارت نازی‌ها در می‌آید و برادر بزرگتر او نیز در طی نبرد کشته می‌شود. خود او دو بار در طول جنگ گلوله می‌خورد و مجروح می‌شود. پس از جنگ او به کارگری در کارخانه‌ای در قلمروی اسلوواکی مشغول می‌گردد. او تا حدود ۳۰ سالگی هنوز هیچ تحصیلات عالیه‌ای در کارنامه ندارد. ذاتی دارد انگار زیبایی‌دوست٬ آزادمنش٬ و عدالت‌خواه و تحت تاثیر آموزه‌های مسلط روزگار خویش٬ جمله‌ی این آرمان‌ها را در قالب سوسیالیزم قابل تحقق می‌بیند. در اواخر دهه‌ی سوم زندگی و به پیشنهاد حزب٬ رهسپار شوروی می‌گردد و به فراگیری علوم مارکسیسیتی می‌پردازد. با این رزومه٬ دوبچک از جمله کسانی ست که جان می‌دهد برای عضویت و ترقی در حزب کمونیست. او در میانه‌ی دهه‌ی چهارم زندگی به سمت ریاست حزب کمونیست اسلوواکی انتخاب می‌شود و بدین ترتیب برای نخستین بار به هیات رئیسه‌ی حزب چکسلوواکی (قدرت سیاسی اصلی کشور) راه می‌یابد. 

دوبچک یک جورهایی شبیه خاتمی خودمان است. کسی ست که با پوست و خون به کمونیزم و سوسیالیزم اعتقاد دارد و تمام هم و غمش اصلاحات درون نظام کمونیستی ست. اصلاحات او بر سه پایه‌ی برچیدن سانسور٬ اعاده‌ی حیثیت از زندانیان زندانی٬ و اصلاح ساختار اقتصادی ست. برنامه اصلاحات را تحت عنوان «برنامه‌ی عمل» و به محض انتخاب شدن به سمت رهبری حزب کمونیست تصویب و اجرایی می‌کند اما شوروی برژنف و دیگر کشورهای بلوک شرق بدعت‌های او را که سخت به کام مردمان شیرین می‌آمد تاب نمی‌آورند. مهمترین دلیل مخالفت‌ها با دوبچک ناشی از برچیده شدن سانسور است. ترفندهای او در تلطیف سیاستمداران بلوک شرق و مذاکرات پی‌در پی با ایشان راه به جایی نمی‌برد. با سپری شدن بهار ۱۹۶۸ که نسیم اصلاحات در چکسلواکی وزیدن می‌گیرد٬ فشارهای سیاسی از سوی متحدین کمونیست آغاز و نهایتن با اشغال نظامی در آگوست ۶۸ تیر خلاص به اصلاحات دوبچک شلیک می‌شود. در سالگرد اشغال نظامی و سالمرگ بهار پراگ رهبری و دولت دست‌نشانده‌ی چکسلواکی راهپیمایی اعتراضی دانشجویان را به خاک و خون می‌کشند و از آن پس دوبچک٬ اصلاحات٬ و ملت آرزومند چک و اسلاو خود را در میانه‌ی جنگی نابرابر مغلوب و سرخورده می‌یابند. دوبچک به زودی توسط پلیس مخفی تحت نظر قرار می‌گیرد و محدودیت‌های شدیدی بر او اعمال می‌گردد. او را به اداره‌ی جنگلبانی می‌فرستند تا به عنوان تکنسین مشغول به کار شود. از سال ۱۹۸۵ و با توجه به تحولات سیاسی بین‌المللی آزادی عمل او نسبتن بیشتر می‌شود و فعالیت‌های سیاسی کمرنگی را از سر می‌گیرد. سرانجام چکسلوواکی در سال ۱۹۸۹ به رهبری واسلاو هاول در طول مدت کوتاهی سلطه‌ی بلامنازع حزب کمونیست و شوروی را فرو می‌افکند؛ روندی که از آن تحت عنوان انقلاب مخملی یاد می‌شود. 

پی‌نوشت: اعتراف می‌کنم تا قبل از خواندن این کتاب فکر می‌کردم بهار پراگ همان انقلاب مخملی ست. دوبچک شناختن را هم که از بیخ عرب بودم. البته از من بدتر آن دوستی بود که توی وبلاگش عکس‌های سالگرد بهار پراگ امسال را منتشر کرده و آرزو کرده بود ما هم یک روز بهار تهران را به جشن بنشینیم! فکر کنید! یعنی یک جور آن کس که نداند و نداند که نداند! حالا بماند که این‌ها را همین دیروز برای یکی از دوستان صمیمی‌ تعریف کردم و شب زنگ زده بود و می‌پرسید: «ترسا جان؛ اسم این آقایی که تعریفش را می‌کردی چه بود؟ بوشوک*؟!»  

*Bushwack: سگ ابله داستان لوک خوش‌شانس

Advertisements

لنی از خواب پرید. چشم‌ها را مالید. با تنی عریان روی تخت نیم‌خیز شد. دهان گشاده‌ی حیرتزده‌ی جس را نگاه می‌کرد. جس گفت: «لنی… پاپ…» لنی که درست بیدار نشده بود فکر کرد: «پاپ! یعنی دیوانه شده‌ام؟» جس که داشت هق‌هق می‌زد٬ گفت: «پاپ ژان بیست و سوم…»  

از قرار معلوم مهمان آمده بود. آن هم چه مهمانی! پاپ! باید شلوارش را بپوشد. 

جس گفت: «پاپ مرد…» 

این دیگر خیلی زور داشت. اما هر طور بود موفق شد جلوی خنده‌ی بی‌صاحیش را بگیرد. که پاپ مرده؟ بله؟ بهانه‌ی به این قشنگی هیچ‌کس ندیده بود. حتی می‌شد گفت که لحظه‌ی پرشکوهی ست چون دیگر هرگز باقی عمر بی‌پیرش چنین چیزی نمی‌دید. «وقتی این را برای باگ تعریف کنم شاخ در میاره. باور نمیکنه.» 

جس روی تخت‌خواب او نشست. با چنان تضرعی به او چشم دوخته بود٬ به قدری سرگشته و بیچاره شده بود و شانه‌هایش چنان به ضرب هق‌هقش تکان می‌خورد٬ و دستش٬ وقتی لنی آن را در دست گرفت به قدری یخ کرده بود که او دیگر کوچکترین تمایلی به خندیدن نداشت. به عکس! لنی پاپ را دوست داشت. او خیلی از کسانی را که هرگز ندیده بود دوست داشت. بهترین آدم‌ها همان‌ها بودند که او هرگز ندیده بود. 

 -او به قدری غیر از همه بود؛ به قدری خوب بود… 

لنی او را بغل گرفت و گونه‌هایش را نوازش کرد. جس اعتراضی نکرد. ران‌هایش را به نرمی نوازش کرد. دختر ظاهرن متوجه نشد. 

-فکر کنم در این چند قرن اخیر هیچ پاپی به بزرگی او وجود نداشته. 

لنی گفت: «اینش که درسته» و در دل گفت: «ولی حالا دیگه بهتره صفحه رو عوض کنی. این حرفا داره نا‌به‌جا میشه. هر حرفی یه وقتی داره.» 

-لنی شما کاتولیکید؟ 

لنی دستش را عقب کشید و فکر کرد: «یا مسیح! این یکی میخواد اول اوراق شناسایی نشونش بدم! حالا خودمونیم! من واقعن کاتولیکم؟!» […] 

بعد لنی به پشت خوابید و جس گونه‌اش را به او چسباند و لنی بی‌حرکت ماند. نمی‌شود گفت که خوش بود؛ نه فکرش را هم نباید کرد. ولی آرام بود. گیسوان او را نوازش می‌کرد؛ فقط برای حفظ تماس. فکر کرد: «من در تموم عمرم هرگز این‌قدر عاشق نبوده‌ام. این‌قدر دوستش دارم که ممکنه حتی یک هفته طول بکشه. حیف که این چمدون ما رو از هم جدا می‌کنه و حیف که اون پیرمرد مرد. البته من با پاپ‌ها میونه‌ای ندارم. اما این یکی در دموگرافی و بدبختی‌هاش انگار لنگه نداشته. انگار من باید کاتولیک باشم. هیچ نمی‌دونم. باید بدم معاینه‌ام کنند.» 

طبعن از «خداحافظ گری کوپر» اثر تبعن «رومن گاری»  

امروز پاپ ما هم مرد لنی جان. از تو چه پنهان؛ ما هم در این حوالی خیلی با پاپ‌ها میانه‌مان جور نیست. ولی این یکی مثل مال جس غیر همه بود. نه که من کاتولیک باشم‌ها؛ نه؛ عمرن! ولی آدم دلش می‌سوزد وقتی یکی که هم غیر همه است و هم خوب است هم برود بمیرد. من امروز یک عدد دوستان دیدم که عین تو بود از بس خنده‌اش گرفته بود. من مدام دلم می‌خواهد تو باشم آق لنی ولی امروز یکی دیگر تو بود. جس هم نداشت که بغل مغل بخواهد. تو بودی چه می‌کردی؟ خوب معلوم است! می‌خندیدی دیگر. البته بک امروز را و فقط یک همین امروز را من هم چشم دوختم توی چشمت که اوهوی پدر جان؛ اوهوی!

من در زندگی دو بار عاشق شدم. عاشق دو دختری که ادعا می‌کردند خیلی دوستم دارند و در عین حال هیچشان به هم شبیه نبود؛ نه قیافه و هیکل‌شان٬ نه تحصیلاتشان٬ نه علاقه‌مندی‌ها‌شان٬ نه فرهنگ خانوادگی‌شان. آنها نه یکدیگر را دیده بودند و نه به واسطه‌ی من از یکدیگر می‌دانستند. من هم از این که ادای این یکی مرا به یاد اطوار آن یکی نمی‌انداخت خوشنود بودم. دلم نمی‌خواست وجدانم معذب باشد که دومی را نه به خاطر خودش که به خاطر آن که رونوشت اولی‌ ست پسندیده‌ام. اما فارغ از همه‌ی تفاوت‌های ظاهری در یک چیز خیلی مهم مشابه بودند. هر دو لوبیاپلو را خیلی دوست می‌داشتند و امروز به ضرس قاطع خدمتتان عرض می‌کنم که لوبیاپلو را حتی به مراتب بیشتر از من دوست داشتند. حالا می‌بینم دیگرانی هم بوده‌اند که دوستم می‌داشتند؛ خیلی زیاد دوستم ‌می‌داشتند؛ شیفته‌ام بوده‌اند اصلن ولی شاید چون لوبیاپلو را آن قدرها دوست نداشته‌اند٬ عشقمان دوطرفه نشده است! نه این که من خودم خیلی از لوبیاپلو خوشم بیایدها! نه! به نظر من نام لوبیا صرفن پوششی ست که بر طعم مخلوطی از گوشت و برنج و زعفران می‌گذارند وگرنه لوبیا خودش نه مزه‌ای دارد و نه خاصیتی. بعدتر‌ها نشنیدم و ندیدم کسی بگوید که لوبیاپلو محبوبترین غذای او ست. همه دارند خودشان را برای کباب و قرمه‌سبزی و فسنجان هلاک می‌کنند. چرا پس این وسط من باید دل به دو نفر بسپارم که برای لوبیاپلو می میرند؟! نمی دانم. فقط می دانم که گوش‌هام را تیز کرده‌ام و چشم می‌چرانم تا شاید باز دختری را که لوبیاپلو می‌پرستد پیدا کنم و سه‌باره عاشق شوم. گاهی هم البته در آینه دقیق می‌شوم تا بالاخره سر در بیاورم من کجایم به لوبیا می‌ماند و چه چیز لوبیاست که به من شرف دارد و او را همیشه بر مسند رقیب پیروز می‌نشاند.

در عالم سیاست پیش‌گویی‌های ما معمولن بر مبنای «اگر همین‌طور پیش برود» است. یعنی مقدمه‌اش یک جورهایی می‌شود نقض غرض سیاست. آخر من کمتر دیده‌ام در عالم سیاست کسی دلش بخواهد وضع همان‌طور که بوده است پیش برود. همه دنبال تغییرند. همه‌ی نیروهای اجتماعی-سیاسی می‌خواهند کارها یک طوری پیش برود که اوضاع دستکم برای خودشان بهتر بشود. حالا توی این سرزمین که تغییرات به دقیقه است، دیگر پیش‌گویی می‌شود نور علی نور. باید یک دامنه‌ی تغییر بزرگ را همیشه وارد معادله کرد. یعنی هیچ! 

نمی‌دانم انگیزه‌ی دقیق این آقای قالیباف برای این‌که این‌قدر خوب شهرداریمان کند چه بوده است. نمی‌دانم این همه تلاش برای نشستن بر مسند ریاست جمهوری بود یا نه اما می‌دانم قالیباف چوب دو سر طلاست. نه جذابیت چندانی برای طیفی که از لحاظ سیاسی بدان منسوب است (اصولگرایان) دارد و نه باورهای بنیادینش طیف مقابل یا همان اصلاح‌طلبان خدا بیامرز را قانع می‌کند از وی حمایت کنند. شرکتش در انتخابات هم باز چوب دو سر طلاست. اگر انتخابات صرفن پوششی بر یک انتصاب باشد که او چوب جذاب نبودنش برای دست‌اندرکاران و صاحبان واقعی قدرت را نوش جان خواهد کرد. قدرتمندان او را که آیین سرسپرد‌ه‌گی خوب نمی‌داند همچنان در آب نمک می‌خوابانند مگر روز مبادا به کارشان آید. اگر هم واقعن انتخاباتی در کار باشد او رای میلیون‌ها نفر از طبقه‌ی متوسط را ،پیشاپیش، خواه به تبع دلسردی این قشر از انتخابات و خواه به تبع موضع‌گیری‌های دو پهلو و ناخوشایند آقای شهردار در ایام تمییز از دست داده است. ماندن او در راس شهرداری تهران هم احتمالن دیری نخواهد پایید. همین‌طور اگر پیش برود چمران‌ها دوباره شورای شهر بعد را قبضه خواهند کرد و به محض آن که شورایی یکپارچه تشکیل شد٬ قالیباف را به حکم شهرتش در مخالفت با دولت دوست خواهند راند. 

القصه٬ از پیش‌گویی کردن آینده‌ی سیاسی قالیباف با همان قاعده‌ی «همین‌طور اگر پیش برود» چیز دندان‌گیری در نمی‌آید. قالیباف اگر همین‌طور پیش برود یک مهره‌ی سوخته است که شاید در آینده به عضویت در حلقه‌ی مشاوران و مجامع کم‌خاصیت مفتخر بشود. قالیباف نه آلترناتیو حاکمیت است و نه آلترناتیو طرف مقابل. قالیباف برای جمعی مثل من بیشتر به یک حسرت می ماند؛ حسرت از یک دوره‌ی گذار پربار و آرام که می‌توانست اتفاق بیافتد و نیافتاد. دیگر هم بعید می‌دانم حضرتش اجازه یابد نقش مهمی در آینده‌ی سیاسی ایران ایفا کند. قالیباف مثالی خواهد بود از کسانی که در عالم سیاست می‌خواهند همه را با خود داشته باشند و عاقبت تنها می‌مانند؛ مثالی از کسانی که هم بالا را می‌خواهند و هم پایین را و همین می‌شود که نه بالا را دارند و نه پایین را.

سلیگمن (Martin E.P. Seligman) روانشناسی آمریکایی ست که در سال ۱۹۶۷ تئوری مشهور درماندگی آموخته شده (Learned Helplessness) را به پشتوانه‌ی یک آزمایش حیوانی و در تعلیل بیماری افسردگی ارائه داد. آزمایش سه گروه سگ را شامل می‌شد که گروه اولش شاهد محض بود و فقط می‌خورد و می‌خوابید و هروقت هم دلش می‌خواست قفس را ول می‌کرد و می‌رفت پی الواطی. بنابراین من سرتان را بیشتر از این با وصف بختیاری‌های گروه یکم درد نمی‌آورم. مهم گروه دوم و سوم بودند که پژوهشگران آن‌ها را از بین سگ‌های دوقلو انتخاب کرده بودند؛ یک قل در قفس گروه ۲ و یک قل در قفس گروه ۳. در قفس را هم روی هر دو گروه قفل کرده بودند. بعد هر از چند گاهی یک پژوهشگر از خدا بی‌خبر دکمه‌ی شوک الکتریکی را فشار می‌داد تا سگ‌های بی‌نوا بروند روی ویبره. وقتی شوک الکتریکی شروع می‌شد سگ‌ها چه می‌کردند؟ طبیعتن پارس می‌کردند و خودشان را می‌کوبیدند به در و دیوار قفس و می‌شدند مصداق یتشبث بکل حشیش.  

بعد از مدت کوتاهی در قفس گروه دومی‌ها اهرمی (همان حشیش خودمان) تعبیه شد که اگر جفت‌پا می‌پریدند رویش شوک قطع می‌شد و سگ از درد الکتریسیته می‌جست ولی برای گروه سوم یک اهرم گذاشته بودند اهرم‌نما! یعنی اهرمشان به لعنت هم نمی‌ارزید و تهش به هیچ وصل بود و جفت‌پا و هزارپا هم که رویش می‌پریدند اثری نداشت. بنابراین بعد از مدتی سگ‌ها شرطی شدند. دومی‌ها تا شوک شروع می‌شد تکانی به خودشان می‌دادند و اهرم را می‌کشیدند پایین و گروه سومی‌ها دست از تلاش عبث می‌کشیدند و زوزه‌ی خفیفی سر می‌دادند و چشم انتظار پایان جریان الکتریکی می‌نشستند. برای این سومی‌ها برق خودش می‌آمد و خودش می‌رفت و ربطی به کوشش و تقلایشان نداشت و یک جورهایی شده بود مثل قضا و قدر. البته در واقع گروه سوم هیچ‌وقت بیشتر از گروه دوم درد شوک را نچشید چون وقتی یک سگ در قفس گروه ۲ شیرجه می‌رفت روی اهرم٬ شوک خودش و شوک قلش در گروه ۳ با هم قطع می‌شد اما قل گروه ۳ هرگز نمی‌فهمید حکمت این دست غیب که ناگهان برقش را قطع می‌کند چیست.  

نتیجه چه شد؟ وقتی آقای سلیگمن و همکاران سنگدلش فاز سوم آزمایش را کلید زدند و این بار به جای اهرم٬ راه خروجی از قفس را برای سگ‌های گروه دوم و سوم تدارک دیدند٬ سگ‌های گروه دوم بعد از مدتی که دیدند اهرمشان دیگر آن خاصیت سابق را ندارد راه خروج را یافتند و فرار کردند اما قل‌هایشان در گروه ۳ باز زوزه کشیدند و از جایشان تکان نخوردند و باز منتظر ماندند مگر دستی از غیب دوای دردشان کند. یعنی دیگر کار از کار گذشته بود و حتی وقتی فرصتی برای فرار در اختیارشان قرار گرفت٬ آن‌ها یاد گرفته بودند که ناگزیر و ناچارند و باید به سرنوشتی که دیگران برایشان رقم زده‌اند تن دهند. سلیگمن نتایج آزمایشش را به جامعه‌ی انسانی تعمیم داد و گفت افسردگی پاسخ انسان است به مجموعه‌ای از تلاش‌های نافرجام. فرد افسرده هم به این مرحله می‌رسد که سرنوشت او فارغ از تلاشی که می‌کند٬ در جایی خارج از عهده‌ی او رقم خواهد خورد. 

کاری به این ندارم که تئوری سلیگمن تمام جوانب افسردگی را نشان نمی‌دهد. فقط به ذهنم رسید که ما هم انگار ملت ناگزیریم. از بس انقلاب کرده‌ایم و خون داده‌ایم و جنگیده‌ایم و دوباره برگشته‌ایم منزل نخست که دیگر باورمان شده است تقدیر ما همین است که هست. آن‌قدر عادت کرده‌ایم چشم بدوزیم به آسمان که متافیزیک شده است بیماری تاریخی‌مان. خواسته‌هامان را به دست خود مهار می‌زنیم مبادا زیاده‌خواهانه باشد. خودمان می‌شویم خط قرمز خودمان و خودمان می‌شویم سانسورچی خودمان چون باور کرده‌ایم خواستن و تلاش کردن ثمر نمی‌دهد. نه تنها ثمر نمی‌دهد که ستاره‌ی اقبال ما از آن سگ هم کم‌فروغ‌تر است. چه گاه تلاشمان برای رهایی٬ بارقه‌ی درد را این بار سهمگین‌تر و دردناک‌تر نصیبمان می‌کند.

از خیلی چیزهای این دنیا حالم به هم می‌خورد. گاهی ناخواسته و سرزده بعضی از این حال‌به‌هم‌زن‌ها حمله می‌کنند به مخیله‌ام. الان دارم به یکی از همان‌ها فکر می‌کنم؛ ناخواسته٬ ناگزیر٬ بی‌مقدمه حتی. حاشیه نروم بهتر است. صریح بگویم که حالم به هم می‌خورد از عشق‌های افلاطونی. همین جورش هم اسم و افکار افلاطون برایم به فحش می‌ماند. انگار عشقش هم مثل افکارش مستبدانه است. اصلن یک جور «به سلامتی عشق یک‌طرفه نوشیدن» است این عشق‌های افلاطونی. تو گویی عنوان پر طمطراقش رنگ تقدسی ست که می‌پاشند بر بی‌رنگی یک رابطه‌ی سرد و محتضر؛ آن طور که کوزه‌ای شکسته را می‌شود به بهانه‌ی کهنه‌گی و زیر خاک ماندن و عتیقه شدن به بهای الماس و بی‌التماس فروخت به روح فرتوت مشتری‌هایی که زندگی را جایی بین نام‌ درگذشته‌گان و تاریخی دور جستجو می‌کنند.

RSS خوش نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS نو نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

تقویم

دسامبر 2009
ج ش ی د س چ پ
« نوامبر   ژانویه »
 123
45678910
11121314151617
18192021222324
25262728293031

چورتکه

  • 91,206