طفلی مسکین اندرون خانه‌ی ترسا بشد و گلیم بدزدید. گزمه طفل را اسیر کرد و گلیم یافت. ترسا حکم بداد که طفل را تازیانه زنند تا محنتی بر او رود و پس قطع ید کنند تا شرع جاری گردد. شیوخ نزد ترسا آمدند و خدمت کردند و او را از حکمت سیاستی چنان درشت پرسیدند مر طفل را. ترسا گفت این که ما طفل را همان‌ سیاست کنیم که مردم کهنه‌سال را مستظهر به ارج و احترام وافری ست که خدایان بر انسان نبشته‌اند. پس ترسانامه را که یادگار اجدادش بود پیش شیوخ گشود و آیات قرائت همی کرد که کس معنای آن ندانستی. ترسا ایشان را گفت که همانا کفار مسکرنوش حرام‌خوار اگر می‌گویند آدمی تا طفل و خُرد باشد عقلش نبالیده است از آن روست که کرامت و شرافت انسان نزد ایشان خفیف و ناچیز است. خدایان به قرینه‌ی همان آیات که بر شما خواندم آدمی را اشرف مخلوقات بدانند. نیز٬ هیچ کس را بر دیگران سرآمدی نیست. نیز٬ پیر و جوان و مسکین و غنی در پیشگاه خدایان جمله برابرند. نیز٬ آتش خشم و دوزخ خدایان نیز بر کافران و آنان که شریعت را سر نمی‌نهند سوزاننده و جاودان همی باشد. باری٬ از آن روی که خدایان انبیاء و اولیاء را مهربان و سرآمد و شفاعت‌گر آفریده‌اند٬ ما ترسایان از زیادت مهربانی که با بنده‌گان داریم٬ در قیامت شفاعت قوم خویش بکنیم و چه منکوبند و مغبونند کفار که ایشان را در چنان روزی ترسایی نیست. لکن اگر ما امروز حکم پیر و جوان را بر اطفال جاری نکنیم٬ گویی شرافت و ارزش طفل را ناچیز شمرده‌ایم و از تقوا و عدل ،هردو، به دور باشد. این چنین سیاست کردن طفل مسکین ارجی است که بر شرافت او نهاده‌ایم و نشان از آن دارد که پیر و پادشاه را از او برتر نپنداشته‌ایم. خُردی و تنگدستی او ما را بر آن نداشت تا به چشم حقارت در او نظر کنیم. اشک شوق در چشمان شیوخ گرد آمد و با طیب خاطر به اجرای حکم ترسا دست یازیدند.

Advertisements