آدم توی این مملکت هرز می‌رود. چشم باز می‌کند و می‌بیند نه لیاقتش را دریافته‌اند و نه استعدادهاش را. می‌بیند روزی که زیبا بود٬ همه از ناظم مدرسه گرفته تا آن دربانی که اسمش را گذاشته بودند حراست٬ خشماگین نگاهش می‌کردند و آن دختری که دوستش داشت اصلن نگاهش نمی‌کرد٬ نیم‌نگاه هم حتی؛ نه به خشم و نی به مهر. آدم توی این مملکت از بس که حیایش می‌آید اول خیلی٬ از بس که می‌خواهد به همسر آینده‌اش بگوید پاکدامان مانده است در این وانفسا٬ از بس که وقت ازدواجش نیست و موقعیتش را ندارد هنوز٬ هی نمی‌داند ورجه ورجه کردن در آغوش جوانی چه مزه‌ای دارد؛ مزه‌ی خودش را هم نمی‌داند حتی. آدم وقتش که می‌رسد٬ موقعیتش که می‌آید٬ پاکدامنیش که می‌شود مفت چنگ این و آن٬ دیگر ازش گذشته است؛ طعمش خریدار ندارد؛ از دهان می‌افتد زار. آدم اصلن اگر قرار است توی این مملکت به دنیا بیاید خوب است گوسپند زاده شود مثلن. هرچند آدم این‌جا گوسفند هم که به دنیا بیاید هرز می‌رود. توی سرش می‌زنند از همان اوان بره‌گی که جوش آهو شدن نزن؛ تو را محض سر بریدن٬ تو را و سیخ کباب! آدم ٬باری٬ گاو هم که باشد خوب است گاو اجنبی -خدای تبارک و تعالی قسمت اگر کند- گاو مثلن سوییسی باشد. بچرد در آن مراتع رویایی آلپانه و عشق‌بازی کند با کوهستان زیر آبی آسمان. آدم اگر گاو باشد در حوالی زوریخ٬ دستکم از شیرش شکلات سوییسی عمل می‌آورند که ارج و قربی دارد این‌جا و آن‌جا و آوازه‌ای در اقصای گیتی. توی این مملکت گاو هم که باشی پنیرت می‌شود لیقوان که نبود اگر ناگزیر فقر و جوع٬ کسی مزه‌اش هم نمی‌کرد از فرط بوی نا؛ از فرط دلی که به هم می‌زند. گاو هم که باشی هرز می‌روی توی این مملکت آخرش.

Advertisements