فیلم بازی‌های خنده‌دار «Funny Games» را یک بار چند روز پیش توی گوگل ریدر معرفی کردم. امروز قرار است در یک جلسه‌ی نقد کمی درباره‌اش حرف بزنم. دیدم بد نیست چیزهایی که به ذهنم زده است را با خواننده‌هایم در میان بگذارم. پیشتر تذکر بدهم که در پاراگراف بعدی می‌خواهم داستان را لو بدهم بنابراین اگر می‌خواهید فیلم را ببینید و به نظرتان با دانستن قصه مزه‌اش می‌رود٬ بهتر است اصلن این‌ها را نخوانید.  

فیلم داستان یک خانواده‌ی سه نفره است که قرار است تعطیلات آخر هفته را به عادت همیشگی در ویلای کنار دریاچه‌شان بگذرانند ولی از بخت بد گرفتار بازی خطرناک دو جوان سپیدپوش می‌شوند. آغاز بازی این دو نفر انگار فقط یک مردم‌آزاری بچه‌گانه است ولی خیلی زود خشونت منفعل (Passive Aggression) این دو به خشونت فیزیکی فعال و سپس خشونتی سادیستیک تبدیل می‌شود. از این دو جوان یکی که شخصیت غالب دارد و مانند یک مرشد و مراد رفتار می‌کند قطعن سایکوپد Antisocial است و شخصیت آن دیگری را شاید راحت نشود نام‌گذاری کرد؛ چیزی ست بین سایکوپد و هیستریونیک (Histrionic) تا حتی یک اختلال مغلوب تحت تاثیر (Shared Disorder). هانکه ٬نویسنده و کارگردان فیلم٬ پیش از این هم یک بار دیگر همین داستان را در سال ۱۹۹۷ به زبان آلمانی و با هنرپیشه‌گان آلمانی به تصویر کشیده است.کارهای معروف دیگری هم مثل معلم پیانو دارد که به توصیف سادومازوخیزم پرداخته است. بازی‌های خنده‌دار اولین فیلم انگلیسی زبان اوست. او داریوش خنجی را برای فیلمبرداری انتخاب کرده است؛ کسی که می‌تواند یک تنه نصف حرف‌های فیلم را با دوربینش به خورد مخاطب بدهد. نگاه کنید به فیلم هفت (Seven) و ببینید چقدر از فضای دلهره‌آور فیلم مدیون دوربین خنجی ست. نگاه کنید به شبهای تمشکی من (My Blueberry Nights) و ببینید اگر دوربین خنجی را از آن بگیرید٬ چقدر از فیلم می‌ماند. اما هانکه گویی به دستان و خلاقیت خنجی قفل زده است. دیگر از کلیشه‌های رایج فیلم‌های ژانر وحشت خبری نیست. کلوزآپ قیافه‌های وحشت‌زده یا اتفاقات بدی که در ظلمات شب باید بیافتد یا بازی با رنگ سیاه را نمی‌بینید. بازی‌های خنده‌دار شما را در حسرت یک اتفاق خوب می‌گذارد و آدم‌های بی‌گناه را یکی یکی به کام مرگ می‌فرستد. هانکه دستهای قهرمانان فیلمش را هم مثل فیلمبردار می‌بندد و آن‌ها را اسیر ضدقهرمان می‌کند. تا آن‌جا که وقتی در یک سکانس کار از دست ضدقهرمان در می‌رود و همکارش را با گلوله‌ای به دیوار دوخته می‌بیند٬ ریموت کنترل را بر‌می‌دارد و فیلم را به عقب می‌برد و حق‌به‌جانب می‌گوید چون مطابق میل او نیست باید فیلم از نو گرفته شود. هانکه انگار می‌گوید نیاز به حقه‌های سینمایی و شعبده‌ی دوربین نیست تا شما درد و نکبت خشونت را حس کنید. نیاز به دیدن خون و تکه پاره شدن آدم‌ها در مقابل دوربین نیست که تنتان بلرزد. همین مسلوب‌الاختیار بودن و بازنده بودن محتوم از هر طرف که بروی٬ همین بی‌دلیل آزار دیدن و بی‌دلیل کشته‌شدن‌ها٬ و همین مقابل جبری بیمار دست تسلیم بالا بردن نکبت است و لرزه به چهار ستون آدم می‌اندازد.  

راستش بعد از دیدن فیلم اگر این‌ها را از زبان هانکه خوانده بودم٬ تعجب نمی‌کردم: «چه فکر کرده‌اید؟ چون روز آفتابی‌ست؛ چون بچه بی‌گناه است؛ چون زن تا آخرین لحظه تلاش می‌کند و تسلیم نمی‌شود؛ چون در و دیوار خانه سفید و حتی قاتلین سفیدپوشند٬ خشونت و مخافت آن می‌رود پی کارش؟! قرار نیست چون شما دوست دارید فلان اتفاق بیافتد، همان اتفاق بیافتد. اصلن شما عددی نیست که بخواهیدخداوندگار فیلم را به تمکین سلیقه تان وادار کنید. مهم نیست چه درست است و چه حق؛ مهم آن است که همین است که هست. فکر کرده‌اید چون یک چاقوی تیز و برنده را از همان اول انداخته‌ایم یک گوشه که شما تا آخرین لحظات فیلم فکر کنید کورسوی امیدی هست و حق بر باطل پیروز می‌شود و این همه ظلم بی‌عقوبت نمی‌ماند، من نباید امیدتان را ناامید کنم؟! من باید برایتان هپی‌اند تدارک ببینم؟! کور خوانده‌اید عزیزان من.» و البته هر بهانه‌ی کوچکی مرا به یاد روزگار نکبت خودمان می‌اندازد؛ حتی شاید این هانکه و باز‌ی‌های شوم تراژیکش. اندیشه‌ی این جبر سمج که دست بر نمی‌دارد از سرمان عذابم می‌دهد. نمی‌دانم چقدر خود را گزاف حوالت می‌دهیم به آینده‌ای بهتر و نور امیدی که نمی‌دانیم کی و از کدام روزن به پاداش صبر و پایمردی و بی‌گناهی امروزمان خواهد خزید بر زندگی‌.

                                                                                            

Advertisements