جنبش سبز انگار به تعداد معترضین -همان‌ها که معروفند به بدنه‌ی جنبش- هدف دارد. این «بسیار هدف داشتن» مثل کسی ست که در فرصت یک‌ساله می‌خواهد هم دانشگاه قبول شود٬ هم ازدواج کند٬ هم بچه‌دار شود٬ هم یک خانه‌ی ویلایی بخرد توی آجودانیه٬ هم شغل نان و آب‌داری برای خودش دست و پا کند٬ هم کتاب مورد علاقه‌اش را بنویسد و به شهرت برسد. همه‌ی ما می‌دانیم آخر و عاقبت چنین آدم رویایی چه می‌شود. اما «بسیار هدف داشتن» جنبش بیش از آن‌که ناشی از اختلاف نظر میان معترضین یا احیانن رویایی بودن آن‌ها باشد٬ منبعث از ‌راهبری نشدن و چند تریبونی بودن جنبش است. جنبش تبدیل شده است به ظرف بزرگی که هرکس می‌تواند رویاهای خود را درش بریزد و انگار رهبری جنبش از ترس ریزش نکردن بدنه‌٬ از مشخص کردن هدف اجتناب می‌کند.  سوال این است که آیا اکنون و بعد از 5 ماه هنوز وقت آن نشده است که مردم از یک سو و حاکمیت از سوی دیگر صاف و پوست کنده بدانند هدف غایی این اعتراضات چیست؟

بدیهی ست اگر اهداف معین شوند خیلی‌ها می‌بینند که چنان اهدافی یا از سقف خواسته‌هاشان گذشته است (هدف را تندروانه می‌دانند) و یا اصلن حتی به کف خواسته‌هاشان هم نرسیده است (هدف را کندروانه می‌دانند). بنابراین عده‌ای جدا می‌شوند و عطای جنبش را به لقایش می‌بخشند. هنر رهبری می‌توانست این باشد که هدفی با ماکزیمم قابلیت اجماع را تبیین کند و آن را فاش بگوید و مدامش تکرار کند. درست است که احتمالن تعدادی از بدنه جنبش کنار می‌کشند ولی بلاتکلیف و سردرگم نگاه داشتن افراد هم کار صحیحی نیست. در عین حال هدف‌گذاری می‌تواند از هرز رفتن انرژی مردم و سر دادن شعارهای پراکنده و بی‌ربط جلوگیری کند. از طرفی٬ هدف موضوعی ست که می‌توان سرش مذاکره کرد وگرنه امروز مذاکره‌ی رهبران جنبش سبز با حاکمیت جز مذاکره بر سر نظرات شخصی ایشان نیست و سرانجامش باز سرگردانی و سرخوردگی مردم خواهد بود. وقتی هیچکس هدف اصلی را نداند، مقابله با جنبش سبز به‌راحتی می‌تواند حمل بر دفاع از آرمان‌ها و انقلاب شود. یعنی دو طرف ماجرا نه می‌دانند چه می‌خواهند و نه می‌دانند با چه سر ستیز دارند.

هدف‌گذاری تازه اول کار است. دیگر همه‌ی ما می‌دانیم که متناسب با اهداف٬ برنامه و زمان‌بندی نیاز است. علی‌الخصوص اگر اعتقاد داریم که بنا نیست این یک انقلاب باشد و چشم‌انتظار طوفان و عواقب غیر‌قابل پیش‌بینی آن ننشسته‌ایم؛ اگر باور داریم این یک جنبش اصلاحی ست که هر ایرانی از آن منتفع خواهد شد و مثلن فرق دارد با «هدفمند کردن یارانه‌ها» که می‌خواهد بزند کمر یک طبقه را بشکند؛ اگر نمی‌خواهیم جنگ شهری راه بیافتد و آن‌ها که زور بازوشان می‌چربد و چیز زیادی برای از دست دادن ندارند طلیعه‌دار اعتراضات شوند٬ باید برنامه‌ای معطوف به هدف داشته باشیم. باید اجازه داد این همه نیرو خود را در برنامه از نو تعریف کند. اگر موسوی معتقد است مبارزه را می‌شود که زندگی کرد٬ باید گفت ۴-۳ نوبت در سال سهم باتوم و تعقیب و گریز و نگران دوستان و فامیل بودن نه زندگی ست و نه مبارزه‌ای خوش‌عاقبت. اگر قرار است مبارزه‌ی ما زندگی ما شود٬ مبارزه را نیز باید به سیاق خودمان زندگی کنیم؛ آن جور زندگی که به قامتمان بیاید و بتوان ادامه‌اش داد. زندگی کردن ما هم نه شبیه شعبان جعفری و طیب حاج‌رضایی است و نه شبیه ژان کلود وندام و جکی چان! من شخصن نمی‌خواهم به بی‌هدفی٬ بی‌برنامگی٬ سردرگمی٬ و ابن‌الوقتی که بیماری مزمن این حوالی ست به اسم مبارزه یا هر چیز دیگری دامن بزنم. زندگی‌های ما خود انباشت همین مشکلات و کاستی‌هاست و گویا وقتی مبارزه را زندگی می‌کنیم٬ مبارزه‌مان هم می‌شود آینه‌ی ضعف‌هامان؛ هم می‌شود باری به هر جهت و کم‌خاصیت.

Advertisements