تلفن بزند که آب دستت هست بگذار زمین و شال و کلاه کن همین الان. بگوید جا رزرو کرده است تا برویم همان نمایشی را که گفته بودمش دلم می‌خواهد بروم به تماشا. در یک ۱۳ آبان ناخجسته و غمگین که حس می‌کنی همه‌ی آن چیزها که صبح دیده‌ای توان حرکت را از تو سلب کرده است٬ تماشای «هاملت با سالاد فصل» موهبتی بود بی‌تردید. قصه‌ی اکبر رادی حکایت ده‌ها ساله‌ی احتضار روشنفکری ایران است در کشاکش فرهنگی پدرسالار. روایتی ست از تلاش ناکام روشنفکران (دماغ چوخ بختیار) در دلربایی از آنانی (ماه‌سیما) که ٬شیفته‌ی نگاهی نو٬ بر سر دوراهی ارزش‌های پیشین و ارزش‌های مدرن بلاتکلیف مانده‌اند. اصلن به نوعی داستان بلاتکلیفی و سرگشتگی تاریخی روشنفکری هم هست وقتی به سودای بقا خواسته است دلی هم از سنت‌خواهان پلاسیده‌ظاهر و پوسیده‌خاطر ببرد و هم از تجددطلبان پر زرق و برق توخالی. در این میانه٬ نسل جوان پرادعایی هم تصویر می‌شود که از تجدد گویی فقط حمالی مظاهر آن را برمی‌تابد. چوخ بختیار -ملول از سفری طولانی و مبهوت از آن‌چه در صحنه می‌گذرد- بیدادگاهش را زندگی می‌کند و دیگر حتی بر حکم اعدام خود نیز نمی‌شورد. ماه‌سیما هنوز چشم امید دوخته است به عدل و تدبیر پدربزرگ. پدربزرگ ،مظهر خردمندی و دادگری خانواده، اما به خود زحمت دیدن و شنیدن متهم را نیز نمی دهد و مقتدر بر حکم صحه می گذارد. چوخ بختیار موشی است که باید محو شود و بیش از این موی دماغ این و آن نباشد. او نماینده‌ی نسل اندر نسل کسانی ست که از بد روزگار به جای سالاد مطبوع هر فصل تاریخ٬ کتاب هاملت و امیرارسلان خورده‌اند.

Advertisements