You are currently browsing the monthly archive for نوامبر 2009.

در این‌که آب کرفس هزار و یک خاصیت دارد که می‌کندش کانّه آب حیات شکی نیست. اما ما که دیشب گذرمان افتاده بود به بستنی رضا و این خواص آب کرفس را مرور کردیم نفهمیدیم آن خاصیت وسطی دقیقن چیست. آخر پدر من خوب است یکی روی تابلوی مطبش بنویسد «پر کردن دندان با لاتروز»؟ بعد تو نفهمی لاتروز چیست و چون فقط اسمش به خارجی‌ها می‌ماند٬ بروی دندانت را پر کنی و دو برابر تیغت بزنند؟ خوب است بچه‌ات را بگذاری یک آموزشگاهی که سردرش نوشته‌اند» تدریس لاتروز» و قند در دلت آب شود که پسرت دارد یک چیز خارجی یاد می‌گیرد؟ یا خوب است بروی یک تعمیرگاه اتوموبیل که روی تابلویش نوشته است «دارای مدرک لاتروز از فرانسه» و گولت بزنند و فکر کنی لابد یک چیز بهتری ست این تعمیرگاه و آن آب روغن عوض کردنش؟ یعنی می‌خواهم بدانم خوب است هرکه دستش رسید با اختراع یک اصطلاح روی نادانی من و شما سرمایه‌گذاری کند؟ خوب عزیز من آب کرفس اگر مشتری ندارد٬ ندارد دیگر! لابد ملت از مزه‌اش خوششان نمی‌آید. تازه من یک فیلمی دیدم که ملت فرنگ از کیک تمشک که سگش به کرفس ما می‌ارزد هم خوششان نمی‌آمد. جود لا* نامی هم بود که می‌گفت این نه گناه تمشک است و نه گناه کرفس. ولی به پیغمبر قسم؛ جود لا نیامده بود در دکانش بنویسد کیک تمشک قوای جنسی را دو چندان می‌کند تا مشتری جمع شود. آخر آقای بستنی رضا مسلمان هم اگر نیستی لااقل جود لا باش.

* Jude Law در فیلم My Blueberry Nights

Advertisements

یک آهنگ‌هایی آدم را می‌برد به عمق خاطره؛ یک خاطره‌ی مشخص و ملموس منظورم است!  بعضی آهنگ‌ها هیچ ربطی ندارند به خاطره‌ات ولی با آن عجین شده‌اند. یک همزمانی بوده است فقط، که تو این یکی را می‌شنیدی و آن یکی را زندگی می‌کردی. این کار بانو Dido هم می‌برد من را به همان دو هفته‌ی آخر قبل از انتخابات. به همان شب‌ها که تا ۳ صبح گاهی گیر می‌کردم توی ترافیک و می‌دیدم و غصه‌ می‌خوردم که شده است مثل دوم خرداد و ما گردونه‌ی باطل‌ را هی می‌گردانیم انگار. گیر می‌کردم توی ترافیک و این آهنگ که آن موقع جدید بود برایم مدام توی ماشین پخش می‌شد و من محکوم بودم به مدام شنیدنش از فرط بی‌آهنگی. یک شب توی همین ترافیک‌ها همین که دایدو داشت می‌خواند یکی را دیدم با پرچم ایران روی شیشه‌ ماشینش. چشم‌هایش غصه داشت زیاد. رو کردم به‌ش و پرسیدم: «می‌خوای به احمدی‌نژاد رای بدی؟» با تردید و کنایه‌آلود جواب داد: «میگن!» لبخند زدم و دست کردم داخل داشبورد و یک مشت پوستر احمدی‌نژاد که کسی، ناشناسی، شاید هم یک بسیجی امیدوار ریخته بود توی ماشینم را دادم دستش. گل از گلش شکفت. گفت: «دمت گرم داداش؛ پس شمام به‌ش رای میدی؟» گفتم: «نه ولی امیدوارم تو -هرکی انتخاب شد- خنده رو لبت بمونه» خندید و گفت: «چاکریم.» 

القصه،  دایدوانه‌اش* مرا می‌برد به همان خوش‌خوشانی که می‌کردند جوان‌تر‌ها. به آن روز‌هایی که هنوز باورم نمی‌شود بعدش چه شد. به آن روزهایی که هنوز نمی‌دانستم باید نشست و غصه‌ی چیزی بدتر از گردونه‌ی باطل‌چرخان را خورد! بشنویدش. دیدید آخر هفته یک خاطره داشتید که شگون ندارد اگر موسیقی متن تنگش نباشد.

*قید حالت است از مصدر دایدو (Dido)

این کسانی که پشت پیشخوان سلف سرویس‌ها مسوول ریختن خورش برای ملت هستند هم عالمی دارند برای خودشان. از قدیم می‌گفتند اگر ببینند همشهری‌شان هستید ملاقه را می‌برند کف دیگ تا گوشت‌هایش بیاید بالا و اگر از قیافه‌تان خوششان نیاید آب می‌بندند به پلو. این‌ها مدل رفتار اجتماعی ما ایرانی‌ها هستند. ارائه‌دهنده‌ی خدمت حق خود و حتی گاهی وظیفه‌ی خود می‌داند که اجتهاد کند و هر وقت خواست پیچ خدمات را ببندد. چرا؟ یک دلیل ساده دارد. چون زورش می‌رسد و دلش می‌خواهد قدرتش را به رخ بکشد. چون دیده است دیگران هم وقتی زورشان می‌رسد٬ رحمش نمی‌کنند. چون احترام هرکس به قدرتی ست که دارد و قدرت با نیمه‌ی خالی دیگ تعریف می‌شود نه نیمه‌ی پر آن. وضعیت وقتی مشتری قدرت انتخاب ندارد و وقتی رضایت او در حقوق و آینده‌ی شغلی ارائه‌دهنده‌ی خدمت تاثیر ندارد٬ بدتر هم می‌شود. حالا خیلی فرق نمی‌کند آقای ارائه‌دهنده‌ی خدمت ملاقه به‌دست است یا کارمند پشت‌میزنشین یا پزشک یا قاضی. هرچه هست٬ نیروی مولد نیست و آن پیچ را هم بیش و کم می‌تواند بپیچاند. عادتم شده است هرجا این سوال پیش بیاید که قدرت دست کیست٬ می‌گردم ببینم ملاقه کجاست؛ کدام دیگ حجمش بیشتر است؛ و چه کسی عرضه نداشته است آشپز شود.

طفلی مسکین اندرون خانه‌ی ترسا بشد و گلیم بدزدید. گزمه طفل را اسیر کرد و گلیم یافت. ترسا حکم بداد که طفل را تازیانه زنند تا محنتی بر او رود و پس قطع ید کنند تا شرع جاری گردد. شیوخ نزد ترسا آمدند و خدمت کردند و او را از حکمت سیاستی چنان درشت پرسیدند مر طفل را. ترسا گفت این که ما طفل را همان‌ سیاست کنیم که مردم کهنه‌سال را مستظهر به ارج و احترام وافری ست که خدایان بر انسان نبشته‌اند. پس ترسانامه را که یادگار اجدادش بود پیش شیوخ گشود و آیات قرائت همی کرد که کس معنای آن ندانستی. ترسا ایشان را گفت که همانا کفار مسکرنوش حرام‌خوار اگر می‌گویند آدمی تا طفل و خُرد باشد عقلش نبالیده است از آن روست که کرامت و شرافت انسان نزد ایشان خفیف و ناچیز است. خدایان به قرینه‌ی همان آیات که بر شما خواندم آدمی را اشرف مخلوقات بدانند. نیز٬ هیچ کس را بر دیگران سرآمدی نیست. نیز٬ پیر و جوان و مسکین و غنی در پیشگاه خدایان جمله برابرند. نیز٬ آتش خشم و دوزخ خدایان نیز بر کافران و آنان که شریعت را سر نمی‌نهند سوزاننده و جاودان همی باشد. باری٬ از آن روی که خدایان انبیاء و اولیاء را مهربان و سرآمد و شفاعت‌گر آفریده‌اند٬ ما ترسایان از زیادت مهربانی که با بنده‌گان داریم٬ در قیامت شفاعت قوم خویش بکنیم و چه منکوبند و مغبونند کفار که ایشان را در چنان روزی ترسایی نیست. لکن اگر ما امروز حکم پیر و جوان را بر اطفال جاری نکنیم٬ گویی شرافت و ارزش طفل را ناچیز شمرده‌ایم و از تقوا و عدل ،هردو، به دور باشد. این چنین سیاست کردن طفل مسکین ارجی است که بر شرافت او نهاده‌ایم و نشان از آن دارد که پیر و پادشاه را از او برتر نپنداشته‌ایم. خُردی و تنگدستی او ما را بر آن نداشت تا به چشم حقارت در او نظر کنیم. اشک شوق در چشمان شیوخ گرد آمد و با طیب خاطر به اجرای حکم ترسا دست یازیدند.

آدم توی این مملکت هرز می‌رود. چشم باز می‌کند و می‌بیند نه لیاقتش را دریافته‌اند و نه استعدادهاش را. می‌بیند روزی که زیبا بود٬ همه از ناظم مدرسه گرفته تا آن دربانی که اسمش را گذاشته بودند حراست٬ خشماگین نگاهش می‌کردند و آن دختری که دوستش داشت اصلن نگاهش نمی‌کرد٬ نیم‌نگاه هم حتی؛ نه به خشم و نی به مهر. آدم توی این مملکت از بس که حیایش می‌آید اول خیلی٬ از بس که می‌خواهد به همسر آینده‌اش بگوید پاکدامان مانده است در این وانفسا٬ از بس که وقت ازدواجش نیست و موقعیتش را ندارد هنوز٬ هی نمی‌داند ورجه ورجه کردن در آغوش جوانی چه مزه‌ای دارد؛ مزه‌ی خودش را هم نمی‌داند حتی. آدم وقتش که می‌رسد٬ موقعیتش که می‌آید٬ پاکدامنیش که می‌شود مفت چنگ این و آن٬ دیگر ازش گذشته است؛ طعمش خریدار ندارد؛ از دهان می‌افتد زار. آدم اصلن اگر قرار است توی این مملکت به دنیا بیاید خوب است گوسپند زاده شود مثلن. هرچند آدم این‌جا گوسفند هم که به دنیا بیاید هرز می‌رود. توی سرش می‌زنند از همان اوان بره‌گی که جوش آهو شدن نزن؛ تو را محض سر بریدن٬ تو را و سیخ کباب! آدم ٬باری٬ گاو هم که باشد خوب است گاو اجنبی -خدای تبارک و تعالی قسمت اگر کند- گاو مثلن سوییسی باشد. بچرد در آن مراتع رویایی آلپانه و عشق‌بازی کند با کوهستان زیر آبی آسمان. آدم اگر گاو باشد در حوالی زوریخ٬ دستکم از شیرش شکلات سوییسی عمل می‌آورند که ارج و قربی دارد این‌جا و آن‌جا و آوازه‌ای در اقصای گیتی. توی این مملکت گاو هم که باشی پنیرت می‌شود لیقوان که نبود اگر ناگزیر فقر و جوع٬ کسی مزه‌اش هم نمی‌کرد از فرط بوی نا؛ از فرط دلی که به هم می‌زند. گاو هم که باشی هرز می‌روی توی این مملکت آخرش.

نلسون ماندلا در سال ۱۹۴۲ وقتی وکیلی ۲۴ ساله بود به عضویت کنگره‌ی ملی افریقا (ANC) درآمد. ANC حزبی سیاسی و مجوزدار از دولت وقت آپارتاید بود که خود را وقف کسب حقوق سیاه‌پوستان افریقای جنوبی کرده بود. در سال ۱۹۵۱ ماندلا به ریاست ANC برگزیده شد. در سال ۱۹۵۲ اعضای ANC طرح مبارزات مدنی را که شامل بی‌اعتنایی به قوانین نژادپرستانه‌ی شهروندی بود ارائه دادند. مطابق این طرح بنا بود اعضا به تبلیغ رعایت نکردن قوانین دولت آپارتاید بپردازند. در سال ۱۹۵۲ ماندلا حین تبلیغ مقاومت مدنی بازداشت و به ۹ ماه زندان محکوم شد. در سال ۱۹۶۰ و به دنبال آتش گشودن نیروهای نظامی به روی معترضانی که در شارپویل (Sharpeville) دست به راهپیمایی زده بودند٬ ماندلا و ANC که توسط دولت حزبی غیرقانونی اعلام شده بود به این نتیجه رسید که دوران مبارزات مسالمت‌آمیز به پایان رسیده است. در مارس ۱۹۶۱ ماندلا مهمترین سخنرانی کنفرانس افریقا را در حضور ۱۴۰۰ نماینده‌ی رنگین‌پوست با به چالش کشیدن قانون اساسی آپارتاید انجام داد و بلافاصله به زندگی زیرزمینی روی آورد. ماندلا اینک رهبری سازمانی را به نام Umkhonto weSizwe (به MK نیز شناخته می‌شود) بر عهده گرفته بود که در واقع همان شاخه‌ی نظامی ANC محسوب می‌شد. وظیفه‌ی این سازمان بمب‌گذاری و تخریب اموال و تاسیسات عمومی بود. MK در دسامبر ۱۹۶۱ در یک بیانیه‌ی رسمی خطاب به دولت آپارتاید گفت: «ما اعلام جنگ می‌کنیم. از این پس صدای ما را تنها از بیانیه‌ها نخواهید شنید بلکه انفجار دینامیت‌ها صدایمان را به شما خواهد رساند». در ۱۶ دسامبر ۱۹۶۱ سازمان اولین حمله‌ی چریکی خود را علیه دولت سامان داد که متعاقب آن دولت افریقای جنوبی و ایالات متحده MK را سازمانی تروریستی نامیدند. در سال ۱۹۶۲ ماندلا بازداشت و به حبس ابد محکوم شد. دهه‌ی ۸۰ میلادی اوج حملات سازماندهی شده‌ی MK به مراکز نظامی و غیر نظامی ست. در سال ۱۹۸۲ سازمان موفق به انفجار بمب در تاسیسات اتمی نزدیک کیپ‌تاون شد. در سال ۱۹۸۳ انفجار بمب در Church Street به کشته شدن ۱۹ نفر و زخمی شدن بیش از ۲۰۰ نفر که اکثرشان غیرنظامی بودند انجامید. در سال ۱۹۸۶ سازمان بمب‌گذاری دیگری را ترتیب داد که ۳ نفر کشته و ۷۳ نفر زخمی بر جای گذاشت. آمار کشته شدگان ۳۰ سال فعالیت تروریستی MK دقیقن مشخص نیست ولی ANC در تمام طول مبارزه‌ی خشونت‌آمیز MK از آن حمایت کرد. سال ۱۹۸۵ رییس جمهور وقت افریقای جنوبی (P.W. Botha) از نلسون ماندلا خواست تا اقدامات خشونت‌بار انجام گرفته را علنن محکوم نماید و در ازای آن از زندان آزاد شود. نلسون ماندلا این پیشنهاد را رد کرد. در سال ۱۹۹۰ رییس جمهور دوکلرک (F.W. de Klerk) لغو قانون آپارتاید را اعلام کرد و ماندلا را بدون پیش‌شرط آزاد نمود. MK در همین سال و به پیشنهاد ماندلا پایان فعالیت نظامی خود را در مقابل لغو قانون آپارتاید کلید زد و در سال ۱۹۹۴ همزمان با انتخاب نلسون ماندلا به ریاست جمهوری افریقای جنوبی در ارتش ملی این کشور ادغام گشت. 

               

                                      کلرک و ماندلا در کنار هم-سال 1993

افریقای جنوبی از بستر ملتهب و خونین دهه‌ی ۸۰ به دهه‌ی آشتی ملی ۹۰ رسید در حالی که ایران با پیشینه‌ی بیش از دو دهه مبارزه‌ی مسالمت‌آمیز سرانجامی متفاوت یافت. این جواب تاریخ است به کسانی که سرنوشت محتوم خشونت را خشونت و سرکوب می دانند. اما تفاوت این دو حرکت کجا بود؟ شاید تفاوت این دو در نام سیاستمداری به نام فردریک ویلم دوکلرک نهفته است. دوکلرک اگرچه در طول فعالیت سیاسی خود به عنوان وزیر علوم و سپس رییس حزب ملی به عنوان فردی محافظه‌کار و طرفدار تبعیض نژادی شمرده می‌شد اما در اولین سخنرانی بعد از نشستن بر مسند ریاست جمهوری خواستار بازنگری قانون آپارتاید و گفتگوی ملی جهت پایان دادن به خشونت‌ها شد. او طرف مذاکره‌ی خود را نلسون ماندلایی قرار داد که پس از ۲۷ سال زندان اکنون تنها یک نماد سیاسی به شمار می‌آمد و نه یک سیاستمدار. دوکلرک ابتدا ماندلا را احیا کرد و سپس هرچه را خود اندیشیده بود به دست ماندلا اجرا کرد. مهمترین دغدغه‌ی دوکلرک همانند سلفش ،رییس جمهور بوتا، فرونشاندن خشونتها بود. او با طرح «هر انسان یک رای» در سال ۱۹۸۹ دشمنان سفیدپوست زیادی برای خود دست و پا کرد که می‌گفتند دوکلرک تسلیم تروریزمی شده است که تازه ۳ سال است در احتضار به سر می‌برد و عملن تحت کنترل می‌باشد. اما دوکلرک خردمندانه و آینده‌نگرانه از قدرت سیاسی که در دست داشت بهره جست و به پاس این خردمندی جایزه‌ی صلح نوبل را با ماندلا شریک شد.  معادل دوکلرک در دهه‌ی ۵۰ ایران محمدرضا پهلوی بود که گمان می‌کرد آرامش آهنینی که به برکت ساواک و ارتش تدارک دیده است ابدی ست و هیچکس را یارای آن نخواهد بود که تسلط نظام وی را در هم شکند. دوکلرک اما انگار خوش‌اقبال بود که هم تجربه‌ی انقلاب یک دهه قبل ایران را پیش چشم داشت و هم در عصر او فروپاشی بلوک شرق کلید خورده بود. هم اعدام چائوشسکو و همسرش را دید و هم قدر دیدن و بر صدر نشستن گورباچف را. واقعیت این است که مبارزه‌ی مدنی و مسالمت‌آمیز در افریقای جنوبی یک فریب تاریخی ست. چنان مبارزه‌ای در دهه‌ی ۵۰ میلادی و با الهام گرفتن از گاندی شکل گرفت و در ابتدای دهه‌ی 60 جای خود را به مبارزه‌ی مسلحانه‌ای ۳۰ ساله داد. ماندلا نه تنها قهرمان مبارزه‌ی مدنی نیست بلکه آغازگر و مشوق مبارزات خشونت‌آمیز هم بوده است. ماندلا را شاید بتوان با اغماض قهرمان فراموش کردن کینه‌ها و مبادی آداب و اخلاق پیروزی دانست. واقعیت آن است که خردورزی دوکلرک٬ تغییرات شگرف جهان بعد از جنگ سرد٬ و فشارهای خشونت‌آمیز MK هرکدام نقش مهمی را در برچیده شدن بساط آپارتاید ایفا کرده‌اند؛ برچیده شدنی که امروز شاید به ناحق صرفن به پای ماندلا و مبارزه‌ی مدنی ANC نوشته شده است. به عبارت دیگر، جهان باز آن را باور کرده است که دوست داشت باور کند و نه واقعیت را.

RSS خوش نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS نو نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

تقویم

نوامبر 2009
ج ش ی د س چ پ
« اکتبر   دسامبر »
 12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
27282930  

چورتکه

  • 91,206