دوباره امشب همه جا ایست بازرسی کاشته‌اند. حتمن اسم آبرومندی هم دارد؛ مثل «مانور امنیت اجتماعی» یا یک چیز توی همین مایه‌ها. باز این بچه مدرسه‌ای‌ها را می بینم و حرص می‌خورم. هنوز سبیلشان هم درست جوانه نزده است و لابد به عشق آن لباس پلنگی‌ها آمده‌اند وردست اصحاب ارادت چیز یاد بگیرند! یادم آمد که اول دبیرستان بودم و داوطلب شدم تا برای یک روز در تمام عمر بسیجی باشم. جمعه صبحی بود در سال ۷۱ ،به گمانم، که بردندمان مسجد جامع قلهک. طرح ملی واکسیناسیون فلج اطفال بود و من به شوق قطره چکاندن توی دهان فسقلی‌ها رفته بودم ردای بسیجی‌گری به تن کنم. لباس فرمی در کار نبود خوشبختانه. گفته بودند پیراهن سفید بپوشیم و بیاندازیمش روی شلوارمان. سربند «یا حسین» و «یا زهرا» دادند ببندیم تا مردم تفهیم شوند این بسیج است که دارد خدمت‌رسانی دوران صلح می‌کند. من و دوستم هم چشمشان را که دور دیدیم٬ سربندها را انداختیم پای یک درخت و رفتیم لذت قطره‌چکانیمان را بردیم. ده-دوازده سال بعدش٬ هرچه رییس بسیج جامعه‌ی پزشکی به این در و آن در زد که ۲۰ ماه بروم آن‌جا خدمت سربازی کنم٬ نرفتم که نرفتم. حتی داد برایم ۶ ماه سابقه‌ی بسیج فعال صادر کردند. وقتی فرمانده‌ی واحد وظیفه‌ی پادگان بسیج رو ترش کرد و گفت: «تو که دیروز گفته بودی سابقه‌ی بسیج نداری!» جواب دادم: «خب؛ راست گفته بودم؛ تا دیروز نداشتم قربان. این گواهی سابقه هم جعلیه! بنده با عنایت برادر دکتر سردار فلانی ظرف همین ۲۴ ساعت سابقه‌دار شده ام.»

Advertisements