مامان میگه: زنگ زدن برای خواستگاری.

میگم: جواب منو هم که میدونی؛ پس برو بهشون بگو که قصد ازدواج ندارم و بیخود وقت خودشون رو حروم نکنن.  

میگه: آخه این‌طوری که نمیشه. تا کی میخوای به این وضع ادامه بدی؟ حالا اگه یه بار زندگیت نشد که دلیل نمیشه تا آخر عمر بترسی از ازدواج.  

میگم: سرکار خانوم مامان جون٬ من مشکلم با شوهر و ازدواجه. اگه مشکلی نداشتم که خب با همون شوهر اولم می‌موندم. از اون بهتر که گیرم نمیاد. الان هم اگه به سرم بزنه که بخوام ازدواج کنم٬ میرم باز سراغ همون اولی.  

مامان پوزخند میزنه و میگه: حالا فکر کردی ایشون ۵ سال منتظر نشستن تا شازده خانوم بعله رو بدن؟ اون آقا رو اگه می‌خواستی باید دو دستی می‌چسبیدی. تا حالا قول بت میدم که هم زن گرفته و هم بچه‌دار شده. 

 

خب همه‌ی این‌ها احتمالن به نظر یک شنونده‌ی عادی یک دیالوگ معمولی می نماید. اما نمی‌دانم اگر آن شنوده‌ی عادی بداند که کسی این دیالوگ خودش با مادرش را برای شوهر اولش تعریف کرده است٬ باز هم به نظرش همه ی اینها یک دیالوگ معمولی بیاید یا نه. آن وقت شنونده‌ی عادی اسم این‌ها را نمی گذارد کمپلمان؟ یعنی خلاصه درک کمپلمان هم هرمنوتیک دارد؛ هم مثل هر متن دیگر بر می گردد به کانتکست بیان آن؛ هم آنها که مدام مجبورند برای معشوقشان توضیح بدهند که این کمپلمان بود و آن عشقپلمان تا مدامتر مرهم روی زخم اندر زخم سوءتفاهم بگذارند مشکلشان هرمنوتیک عشق است. باید بروند هرمنوتیک درمانی.

Advertisements