لابد آن‌ها که الان ایران نیستند ته دلشان غنج می‌زند که چه به‌موقع کلاهشان را دودستی چسبیدند و نگذاشتند باد ببرد. پیش خودشان می‌گویند که چه بختشان بلند بوده است پیه کتک خوردن‌ها٬ انقلاب فرهنگی دوم٬ یارانه‌ی هدفمند٬ قرآنی کردن علوم انسانی٬ ستاره‌دار شدن٬ اخراج٬ تهدید٬ تحقیر٬ ریشخند٬ و خیلی از این‌ها به تنشان مالیده نمی‌شود. خیلی هم که دلشان واپس اقوام و دوستان داخل‌نشین باشد و خیلی هم رگ غیرت میهن‌دوستیشان ورم کند٬ پیگیر اخبار می‌شوند و حرصش را می‌خورند. ولی آخرش ماییم که این اخبار را روزانه زندگی می‌کنیم و اوضاع همیشه دمار از روزگارمان در می‌آورد. ماییم که هم حرصش را می‌خوریم٬ هم تنمان می‌لرزد٬ و هم به انتظار هزار بدتر و بدترین دیگر روی دیوار زمانه چوب خط حک می‌کنیم. دست مریزاد؛ من تحسینشان می‌کنم. خودم هم اگر می‌توانستم و عرضه‌اش را داشتم و قدشان زمانشناس بودم و کمی مثلشان خوب درس خوانده بودم و نصفشان سرم به تنم می‌ارزید٬ ترجیح می‌دادم عطای این‌جا را به لقایش ببخشم. در این وانفسا یک نفر باید مغز خر خورده باشد که بتواند برود و باز بخواهد بماند و ادامه دهد.

اوضاع فعلی برای شما شبیه مسابقه‌ی فوتبال است. نشسته‌اید و فالوئش می‌کنید -به قول خودتان- و منت می‌گذارید که so worried about it هستید. می‌خواهید تیم دلخواهتان برنده شود و اگر نشد هم شما کسب و کار خودتان را دارید و time is money. بازیکنان زمین سبز چمن (بخوانید زمین خاکی پابرهنگان) ماییم. برنده نشویم٬ حذفمان می‌کنند از لیگ. برنده بشویم هم تازه باید این همه ویرانه را همتی کنیم و خشت بر خشت بنای تازه اش بنهیم. امیدی هم نیست که دیگرانی دلسوزتر و خردمندتر افسار این گله را که ما هستیم به دست گیرند. برنده نشویم باز به سیاق پیش از این‌ها می‌گویید «اه اه٬ این ایرانی‌های بی لیاقت».  برنده بشویم سرتان را جلوی شوهران موطلایی فرنگیتان بالا می‌گیرید که ما هم ملتی هستیم. شاید حتی منت سرمان بگذارید سالی یکی دو بار بیشتر بیایید ایران و به‌مان بیشتر درس آداب‌دانی بدهید و مدام یادآورمان شوید که خارجی‌ها چقدر از ما آدم حسابی‌ترند. بچه هاتان هم که ،ماشاءالله هزار ماشاءالله، همه الان شده اند یک پا مایکل و جسیکا به رخمان بکشید و بگویید الان با کدام جی.اف و بی.اف کجاییشان دارند در کدام بیچ آفتاب می گیرند.

Advertisements