شما را نمی دانم ولی من که دیگر بنا ندارم با این دلخوش‌کنک های کوچک سر خود را شیره بمالم. انتظار هیچ نجات‌بخشی را هم که از فراز آسمان نازل شود ٬ناگهان٬ و عدالت قسمتمان کند ٬بی کران٬ ندارم. من بادی را که صدایمان برساند به گوشهای کر یا نوری را که رنجمان ببرد به کنج حجره‌ی چشمان کور نمی شناسم. من ندیده‌ام معجزه را. معجزه را فقط خوانده‌ام٬ باری ندیده‌ام؛ «دنیا دار مکافات است» را فقط شنیده‌ام٬ آوخ ندیده‌ام؛ «آه مظلوم دامن ظالم می گیرد» را فقط گفته‌ام٬ زنهار ندیده‌ام. بگویید کور بوده‌ام اما این که معجزه‌ای هم نبوده است این حوالی تا بینایم کند را هم کتمان می کنید؟! من استجابت هیچ دعایی را دیگر به انتظار ننشسته‌ام؛ بگویید بدبینم. بدبینم آری شاید! اما هنوز و هزار اما هنوز آرزویتان را آرزومندم و می دانم روزی روزگاری به هر جان کندنی و جان دادنی آرزویم، آرزوتان٬ آرزومان شکوفه خواهد زد؛ سبز خواهد شد؛ ریشه خواهد دواند؛ درخت می شود. آن روز عجوزگان سجاده نشین و تسبیح گوی باز گرد خواهند آمد و باز خواهند گفت: «نگفتیم دعاهامان دامانشان خواهد گرفت؟ نگفتیم معجزه نزدیک است؟ نگفتیم دنیا دار مکافات باشد همی؟» یعنی چه؟ دعا کرده بودید جانی بکنیم؟! دعا کرده بودید جانی بدهیم؟!

Advertisements